گنجور

 
شمس مغربی
 

ایدل اینجا کوی جانان است از جان دم مزن

از دل و جان جهان در پیش جانان دم مزن

گر تو مرد درد اویی هیچ از درمان مگو

درد او را به ز درمان دان ز درمان دم مزن

کفر ایمان را به اهل کفر و ایمان واگذار

باش مستغرق درو از کفر و ایمان دم مزن

لب بدوز از گفتگو چون نیست وقت گفتگوی

جای حیران است در وی باش حیران دم مزن

چون یقین آید رها کن قصه شک و گمان

چون عیان بنمود رخ دیگر ز برهان دم مزن

قصه کوران به پیش بینا مگوی

بیش ازین در پیش بینایان ز کوران دم مزن

علم بیدینان رها کن جهل حکمت را مجوی

از خیالات و ظنون اهل یونان دم مزن

آب حیوان را گر انسانی بحیوانی کن رها

پیش دریای حیات از آب حیوان دم مزن

وصل و هجران نیست الّا وصف خاص عاشقان

مغربی گر عارفی از وصل و هجران دم مزن