گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

گر چه بر بود عقل و دین مرا

بد مگویید نازنین مرا

گوشش از بار در گران گشته ست

نشنود ناله حزین مرا

آخر، ای باغبان، یکی بنمای

به من آن سرو راستین مرا

کرمی می کند رقیب خنک

که بسوزد دل غمین مرا

عشق در کار خوبرویان کن

زهد و تقوی و کفر و دین مرا

دست در گل همی زنم، لیکن

خار می گیرد آستین مرا

چشم من بود بر نگین دهانش

داد انگشتری نگین مرا

سوخته بینمش، اگر اثریست

در سحر آه آتشین مرا

خسروا، بگذر از سرم که ز اشک

بیم غرق است همنشین مرا