گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

باز بوی گل مرا دیوانه کرد

باز عقلم را صبا بیگانه کرد

بازم از سر تازه شد مستی عشق

بس که بلبل ناله مستانه کرد

گل چو شمع خوبرویی برفروخت

بلبل بیچاره را پروانه کرد

نی بر آب زلف تست، ار چه به باغ

زلف را با آب سنبل شانه کرد

لاله را بهر تقاضای شراب

جرعه می در ته پیمانه کرد

خرمن بسیار هشیاران بسوخت

بس که عشقت آتش دیوانه کرد

جان برد از خانه تن عاقبت

اینچنین عشقت که در دل خانه کرد

قصه شیرین، عجب افسانه ایست

کوهکن خواب اندرین افسانه کرد

خورد خسرو نیست جز غم، چاره نیست؟

چون خدا این مرغ را این دانه کرد