گنجور

 
خواجوی کرمانی

آنزمان مهر تو می جست که پیمان می بست

جان من با گره زلف تو در عهد الست

نو عروسان چمن را که جهان آرایند

با گل روی تو بازار لطافت بشکست

دلم از زلف کژت جان نبرد زانک درو

هندوانند همه کافر خورشید پرست

چشم مخمور تو گر زانکه ببیند در خواب

هیچ هشیار دگر عیب نگیرد بر مست

خسروانند گدایان لب شیرینت

خسرو آنست که او را چو تو شیرینی هست

دلم از روی تو چون می نشکیبد ز آنروی

ببرید از من و در حلقه ی زلفت پیوست

دوش گفتم بنشین زانک قیامت برخاست

فتنه برخاست چو آن سرو خرامان بنشست

زاده ی خاطر خواجو که بمعنی بکرست

حیف باشد که برندش بجهان دست بدست

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode