گنجور

 
خواجوی کرمانی

اگر ترا غم امثال ما بود غم نیست

که درد را چو امید دوا بود غم نیست

دوا پذیر نباشد مریض علت شوق

وی چو روی مرض در شفا بود غم نیست

کنون که کشتی ما در میان موج افتاد

اگر چنانک مجال شنا بود غم نیست

چو آب دیده روان کرده ایم در عقبت

ترا اگر نظری سوی ما بود غم نیست

صفا ز باده ی صافی طلب که صوفی را

بجای جامه صوف ار صفا بود غم نیست

براستان که گدایان آستان توایم

و گر ترا غم کار گدا بود غم نیست

غمت چو ساغر اگر خون دل بجوش آرد

چو همدم تو می جانفزا بود غم نیست

گرت فراق بزخم قفای غم بکشد

مدار غم که چو وصل از قفا بود غم نیست

بغربتم چو کسی آشنا نمی باشد

بشهر خویشم اگر آشنا بود غم نیست

چنین که مرغ دلم در غمش هوا بگرفت

بسوی ما اگر او را هوا بود غم نیست

چو اقتضای قضا محنتست و غم خواجو

اگر بحکم قضایت رضا بود غم نیست

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode