گنجور

شمارهٔ ۱۵۴ - وقال ایضآ یمدحه

 
کمال‌الدین اسماعیل
کمال‌الدین اسماعیل » قصاید
 

نسیم باد صبا بوی گلستان برسان

بگوش من سخن یار مهربان برسان

مرا ز آمد و شد زنده میکنی هر دم

بیاوبویی از آن ز لطف دلستان برسان

سپیده دم اگرت صد هزار کار بود

نخست از همه پیغام عاشقان برسان

بلب رسید مرا جان، مده دمم زین بیش

پیام یارچه داری؟ بیار ، هان برسان

برای مژدۀ وصلست دیده بر سر راه

بکن تو مردی و آن مژده ناگهان برسان

چو بی ثباتی بنیاد عمر می دانی

روا مدار توقّف ، همین زمان برسان

چو بخشد از لب خندان شفای بیماران

بیاد دار، بگو: بهرۀ فلان برسان

اگر بخاک در خواجه نیست دسترست

ز زلف یارم بویی بمغز جان برسان

ورا ز شمایل لطفش نشانیی داری

مکن تصرّف و آنرا بدان نشان برسان

بچشمم ار نرسانی غبار درگه او

بگوش او ز لبم ناله و فغان برسان

بخاک پایش سوگند میدهم بر تو

مرا بآرزوی خویش اگر توان برسان

ز لطف خواجه نسیمی بجان مشتاقان

نگفته یی برسانم؟سحرگهان برسان

همه جهان سخن از چابکی و چستی تست

مکن تکاسل و آن راحت روان برسان

زمین در گهش ادرار خوار چشم منست

ز آب چشم من ادرار اوروان برسان

بحّق تو برسم روزی ار امان یابم

تو حالی آنچت گویم بمن رسان ، برسان

بپای مزد ترا جان همی دهم اینک

نگویمت که پیامم برایگان برسان

اگر ترا سرآن هست کین صداع کشی

منت بگویم ، بشنو که بر چه سان برسان

نخست غسلی از چشمۀ حیات برآر

بزیر هر بن مویی نمی از آن برسان

ز خلق خواجه خلوقی بساز و در خود مال

پس آنچه فاضل باشد به مشک و بان برسان

برو برسم وداعی بر آی گرد چمن

سلام باغ و زمین بوس بوستان برسان

چو در کنار گرفتی بنفشه و گل را

درود و پرسش نسرین و ارغوان برسان

زخواب نرگس بیمار را مکن بیدار

ببوی نرمک و آهسته در نهان برسان

درآن میان که وداع گل و بنفشه کنی

خبر زنانۀ زارم بزند خوان برسان

دهان بمشک و بمی همچولاله پاک بشوی

پس آنگهی سخن من بدان دهان برسان

زبان سوسن آزاد رعایت بستان

دعا و بندگی من بدان زبان برسان

چو جان زلطف درین کار برمیان بستی

کمر ز منطقۀ چرخ برمیان برسان

پی سلامت ره حرز مدح او بر خوان

بدم بخود برو سرتاسر جهان برسان

چو برجنان سفربال عزم بگشادی

مکن شتابی و خود را بکاروان برسان

ز دل برون کن آن سستیی که عادت تست

بدوستان من این طرفه داستان برسان

مباش منتظر آنکه نامه بنویسم

تو نا نوشته همین دم بدو دوان برسان

نه جای گفت و شنیدست حضرت خواجه

تو خود مشافهه بی زحمت بنان برسان

زروی خاک ترقّی کن و بلندی جوی

ببام خانۀ افلاک نردبان برسان

ز هفت کنزل گردون قدم فراتر نه

و گر توانی خود را بلامکان برسان

پری زسرعت عزمش بخویشتن بر بند

رکاب خویش بچرخ سبک عنان برسان

و گر تو راه ندانی دعای من با تست

بگو مرا بدر صدر کامران برسان

بدان بهانه که روزگار مظلومی

نیاز خویش بدان قبلۀ امان برسان

عراضۀ برکات دعای قدّیسان

زچرخ پیر بدان صدر نوجوان برسان

بدست بوس مده زحمت آستینش را

ولی ز دور زمین بوس آبرسان برسان

دعا و خدمت و امثال این هزار هزار

چنانک من بسپارم همان چنان برسان

ترا حجاب ز دربان و پرده داران نیست

بدو حکایت حالم بسوزیان برسان

دمی برآور و پس انتها ز فرصت کن

زبام در خزو حالم یکان یکان برسان

بخاک بارگه او نیازمندی من

اگرت دست دهد قوّت بیان برسان

نیاز و آرزوی من بدست بوس شریف

بدان قدر که بود قوّت و توان برسان

زشرح نالۀ زارم چو قصّه برگیری

بکن مبالغت و تا بآسمان برسان

بگوش صخرۀ صمّا خروش و زاری من

چو صیت خواجه باقصای قیران برسان

بنات خاطر او را بمهر در برگیر

درود ابر بدان دست درفشان برسان

بعهد معدلتش بانگ پاسبان لحنست

زصیت عدلش بانگی بپاسبان برسان

نه هم تو گفتی دریا و کان مرا گفتند

نصیب ما زایادیّ آن بنان برسان

زباد دستی جودش تو نسختی داری

برای فایده آنرا ببحر و کان برسان

چنان که نعمت و بیکران رسید بمن

تو نیز شکر و ثناهای بیکران برسان

بروز جود زر افشانی کفش دیدی

تو نیم چندان در فصل مهرگان برسان

شب حوادث را پنبه می کنی سهلست

بدوشاعی از آن رای غیب دان برسان

بصبح و شام باخلاص در هواخواهیش

ثواب فاتحه و سورة الدّخان برسان

زمرغزار فلک گر بری رهی بدهی

قضیم مرکبش از راه کهکشان برسان

تو ناتوانی و ره دور و بار شوق گران

ترا چگویم چندین که این و آن برسان؟

رها کن این همه و قالب ضعیف مرا

ببر درآر و بدان دولت آشیان برسان

دگر صدور و بزرگان علی مراتبهم

زمن دعا و زمین بوس رایگان برسان

ملازمان درش را و خواجه تاشان را

بپرس یک یک و از من سلامشان برسان

بوقت منصرف از بهر ارمغانی راه

بشارتی ز قدومش باصفهان برسان

زخاک پایش اگر شمّه یی بدست آری

برای آرزوی جان ناتوان برسان

دعای دولت او از زبان من این گوی

که یاربش بامانیّ جاودان برسان

رکاب عالی او را و دوستانش را

تو با مقاصد حاصل بخوان ومان برسان

نسیم باد صبا بیش روزگار مبر

نماند صبرم ازین بیش ، وارهان ، برسان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: سیاوش جعفری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام