گنجور

شمارهٔ ۱۰ - مرثیه خواجه عبیدالله قدس الله تعالی روحه

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » قصاید
 

موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی

می رسد در گوشم از هر لب صدای ماتمی

اهل عالم را نمی دانم چه کار افتاده است

اینقدر دانم که در هم رفته کار عالمی

زاشک محتاجان به هر سو سایلی بین غرق خون

کز بسیط مکرمت طی شد بساط حاتمی

راستی را بود پشت از دوری او دور نیست

گر به پشت راستان افتد ز بار دل خمی

تا به ماهی رفت آب چشم محنت دیدگان

زابر محنت هرگز این سان بر زمین نامد نمی

گشت مشرق مغرب آن آفتاب عارفان

بعد ازین مشکل برآید صبح عرفان را دمی

هرکجا داغیست از مرهم برآرد روی لیک

داغ هجر اهل دل را نیست روی مرهمی

خواجه رفت و ما به داغ فرقتش ماندیم اسیر

گم مبادا هرگز از فرق مریدان ظل پیر



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط