گنجور

 
جامی
 

آن که تسبیح حصا بر صدق او آمد گوا

گاه احصای ثنایت گفته لا احصی ثنا

چون درین احصا حصاآسا نیم گویا به صدق

به که بندم راه گویایی چو صدیق از حصا

عد نعمایت چه حد من چو حکمت درازل

ساخت شرط « ان تعدوا» را ز« لا تحصوا» جزا

تاج استغنا و نعلین سلوک راه فقر

دادیم غرقم در انعام تو از سر تا به پا

هر سر مو بر تن ار گردد زبانی شکر گوی

کی توانم کردن از شکرت سر مویی ادا

شکر هر نعمت چو باشد نعمت دیگر خرد

غیر عجز این راه را مشکل که یابد منتها

باشد از ادراک ما تا ذات تو صد ساله راه

وانقدر دیگر بود از نطق تا ادراک ما

چون بود از نطق ما تا ذات تو راه این همه

وصف ذاتت حدنطق ما کجا باشد کجا

گر زبان خود به کام اندر کشد جامی رواست

چون نگردد از زبان در وصف تو کامش روا