گنجور

 
جامی
 

فهرست شعرها به ترتیب آخر حرف قافیه گردآوری شده است. برای پیدا کردن یک شعر کافی است حرف آخر قافیهٔ آن را در نظر بگیرید تا بتوانید آن را پیدا کنید.

مثلاً برای پیدا کردن شعری که مصرع «نهادی ظلم از آنجا رخت برداشت» مصرع دوم یکی از بیتهای آن است باید شعرهایی را نگاه کنید که آخر حرف قافیهٔ آنها «ت» است.

حرف آخر قافیه

الف
ب
ت
ج
د
ر
س
ش
ع
ف
ل
م
ن
و
ه
ی

شمارهٔ ۱: به مصر و شام که گیرند وقف را به تمام - قضات اگر چه نباشند مستحق آن را

شمارهٔ ۲: جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکم - نام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب

شمارهٔ ۳: باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات - جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست

شمارهٔ ۴: ای سهی قد که عمر تو اکثر - گشته مصرف به نحو و تصریف است

شمارهٔ ۵: هر پسر کو از پدر لافد نه از فضل و هنر - فی المثل گر دیده را مردم بود نامردم است

شمارهٔ ۶: بود شاها رعیت آن خزینه - که در وی گنج های زر دفینه است

شمارهٔ ۷: ایا شاهی که هر جا مسند عدل - نهادی ظلم از آنجا رخت برداشت

شمارهٔ ۸: غلام خامه آن کاتبم که شعر مرا - چنان که بود رقم زد نه هر چه خواست نوشت

شمارهٔ ۹: به بوستان سخن مرغ طبع من اکثر - به هفت بیت شود نغمه ساز و قافیه سنج

شمارهٔ ۱۰: هر برق درخشان که بر آید ز بدخشان - صد شعله ازان در دل افگار من افتد

شمارهٔ ۱۱: با قضا جامی رضا ده گر چه حکم او تو را - از نکو سوی بد از بد سوی بدتر می برد

شمارهٔ ۱۲: هر چند زند لاف کرم مرد درم دوست - دریوزه احسان ز در او نتوان کرد

شمارهٔ ۱۳: دل درین وحشتگه بیگانگان - یک حریف آشنا حاصل نکرد

شمارهٔ ۱۴: مطرب خوش لهجه را حسن ادا باید نخست - تا دمش از رشته جان عقده غم بگسلد

شمارهٔ ۱۵: پی لقمه و خرقه هر لحظه ای - نشاید کشیدن ز خلقی گزند

شمارهٔ ۱۶: جامی به روی خاک چو یک زنده یافت نیست - خوشوقت مردگان که ته خاک خفته اند

شمارهٔ ۱۷: ساغری می گفت دزدان معانی برده اند - هر کجا در شعر من یک معنی خوش دیده اند

شمارهٔ ۱۸: جاهل که لاف فضل زند کاش از نخست - آن نقد را ز کیسه خود جست و جو کند

شمارهٔ ۱۹: ای خواجه عقل بین که بزرگان شهر ما - بر خویشتن فضای جهان تنگ می کنند

شمارهٔ ۲۰: مشو با کم از خود مصاحب که عاقل - همه صحبت بهتر از خود گزیند

شمارهٔ ۲۱: معنی جمعیت ار خواهی دلا لازم شمار - سلک صحبت را که جمعیت به جمع اولی بود

شمارهٔ ۲۲: هر که ناکس بود در اصل و سرشت - به تقالیب دهر کس نشود

شمارهٔ ۲۳: دلا منشین درین ویرانه چون چغد - سوی مرغان قدسی آشیان پر

شمارهٔ ۲۴: جامی از قید تعلق چون رهیدی بعد ازین - با مسیحا باش در ملک تجرد هم نفس

شمارهٔ ۲۵: هیچ سودی نکند تربیت ناقابل - گر چه برتر نهی از خلق جهان مقدارش

شمارهٔ ۲۶: عشوه شاهد دنیا طمع انگیز بود - جامی آن به که ازین می نشوی مست طمع

شمارهٔ ۲۷: من که از دولت قناعت رست - گردن همتم ز غل طمع

شمارهٔ ۲۸: بسا اخ کز اخوت چون زند دم - دمش باشد چراغ عیش را پف

شمارهٔ ۲۹: بهشتی پیکری کز غایت لطف - سپاه نیکوان را بود سر خیل

شمارهٔ ۳۰: چنان ز خلق ملولم که تا به چشم نیاید - مرا خیال کسی روز و شب ز خواب گریزم

شمارهٔ ۳۱: ایا نور دیده که بینم تو را - شده نقد راحت کم از درد چشم

شمارهٔ ۳۲: پست است قدر سفله اگر خود کلاه جاه - بر اوج سلطنت زند از گردش زمان

شمارهٔ ۳۳: جامی مبند توسن همت به میخ آز - همچون خران بر آخر آخرزمانیان

شمارهٔ ۳۴: برای نعمت دنیا که خاک بر سر آن - منه ز منت هر سفله بار بر گردن

شمارهٔ ۳۵: به دندان رخنه در پولاد کردن - به ناخن راه در خارا بریدن

شمارهٔ ۳۶: به جنگجو صنم خویش گفتم ای صد بار - رسیده سنگ جفایت بر آبگینه من

شمارهٔ ۳۷: جامی ارباب کرم نایاب چون عنقا شدند - اهل همت را بود قاف قناعت فرض عین

شمارهٔ ۳۸: مشو مغرور حسن خوبرویان - به زلف دلکش و روی نگارین

شمارهٔ ۳۹: هر که دل بر عشوه گیتی نهاد - بر حذر باش از غرور و جهل او

شمارهٔ ۴۰: درین نشیمن حرمان مکن به کس پیوند - که هر کسی که نهی دل بر آشنایی او

شمارهٔ ۴۱: تا نیفتادت ز کار ای پیر کار از رعشه دست - نامدت باور که ناید هیچ کار از دست تو

شمارهٔ ۴۲: حرص چه ورزی که ز سودا و سود - پنج تو شش گردد و هشت تو نه

شمارهٔ ۴۳: به مه آن رخ چرا کنم تشبیه - ترک تشبیه ناموجه به

شمارهٔ ۴۴: بیشه فقر جای شیران است - شیر این بیشه باش تا باشی