گنجور

شمارهٔ ۸۹۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

نشاید ای مه خورشید رخ تو را روزه

که نیست بر مه و خورشید هیچ جا روزه

تن تو کاهد و جان هزار سوخته دل

مکن مکن که نباشد تو را روا روزه

بسی نماند که سازد چو ماه نو باریک

مرا فراق جمال تو و تو را روزه

هزار رخنه بود در نماز و روزه ز تو

کجا تو کافر خون خواره و کجا روزه

ز روزه خوردن ماهی مدار بیم گناه

که ما به عذر تو داریم سالها روزه

ز هر چه غیر تو بستیم راه دیده و دل

که نیست بهتر ازین در طریق ما روزه

چو نیست بر شکرش دسترس تو را جامی

به آب دیده و خون جگر گشا روزه



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن