گنجور

بخش ۵۳ - حکایت آن حاجی غریب با آن جنی مهیب

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار
 

رهروی روی به تنهایی کرد

بهر حج بادیه پیمایی کرد

راحله پای بیابان پیمای

قافله دیو و دد جان فرسای

تف نشان جگرش موج سراب

گرد شوی قدمش چشم پر آب

جز عصا کس نگرفته دستش

غیر نعلین نه کس پابستش

روزی از دور یکی شخص غریب

شد پدیدار به دیدار مهیب

گفت تو آدمیی یا پریی

که عجب بر سر غارتگریی

گوهر ایمنی از من بردی

به کف خایفیم بسپردی

گفت نی آدمیم من پریم

لیک چون آدمیان گوهریم

تو کیی، مؤمن واحد دانی

یا نه در شرک فرس می رانی

گفت من سوی یکی رو دارم

از دو گویان جهان بیزارم

گفت اگر زانکه خدای تو یکیست

در دلت از یکی او نه شکیست

شرم بادت که جز از وی ترسی

پای بگذاشته از پی ترسی

چون خدادان ز خدا ترسد و بس

ترسد از وی همه چیز و همه کس

لیک ترسد چو نترسد ز خدای

هر وقت از همه کس در همه جای

ترسگاری ز خدا عاقلی است

لیک از غیر خدا غافلی است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام