گنجور

بخش ۴۱ - حکایت نظام الملک و منجم موصلی

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم
 

بود در دولت نظام الملک

آن فلک بحر فضل او را فلک

موصلی نسبتی به نیشاپور

به نجوم و اصول آن مشهور

پشت او چون کمان به قبضه شیب

متصل در کمانش سهم الغیب

هر چه از آسمان خبر دادی

تیر حکمش خطا نیفتادی

بود در شهر خادم خواجه

در سفرها ملازم خواجه

ضعف پیری بر او چو زور آورد

روی در عالم سرور آورد

خواست روزی ز خواجه اذن و نهاد

در نشاپور روی از بغداد

خواجه وقت وداع با او گفت

کای دلت گنج رازهای نهفت

کی بود وقت رخت بستن من

یا صدف پر گهر شکستن من

گفت چون من روم پس از شش ماه

رخت بندی ازین نشیمنگاه

دستت از کار و بار بسته شود

صدفت بر گهر شکسته شود

خواجه این راز را نگه می داشت

چشم بر واصلان ره می داشت

از نشاپور هر که را دیدی

خبر موصلی بپرسیدی

هر که از صحتش خبر گفتی

همچو گل از نشاط بشگفتی

موصلی را به نامه کردی یاد

خاطرش را ز تحفه کردی شاد

زین حکایت گذشت سالی چند

بود خواجه به حال خود خرسند

ناگهان قاصدی رسید از راه

از نشاپور و اهل آن آگاه

خواجه احوال موصلی پرسید

گفت مسکین به خواجه جان بخشید

زان خبر وقت خواجه درهم شد

دل شادش نشانه غم شد

بحلی خواست از ستمزدگان

شادمان ساخت جان غمزدگان

وقف ها کرد و وقفنامه نوشت

تخم چندین هزار نیکی کشت

بندگان را ز بند کرد آزاد

ساخت ز آزادنامه هاشان شاد

کرد ادا آنقدر که وامش بود

وامداران شدند ازو خوشنود

به وصایازباندرازی کرد

بس کسان را که کارسازی کرد

دست از کار و بار و دنیا بست

دیده بر راه انتظار نشست

تا به تیغ جماعت بی باک

لوح جانشان ز حرف ایمان پاک

کرد جا در حظیره شهدا

روح الله روحه ابدا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام