گنجور

بخش ۲۹ - قصه حاتم و آن بند از پای اسیری گشادن و بر پای خود نهادن

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم
 

حاتم آن بحر جود و کان عطا

روزی از قوم خویش ماند جدا

اوفتادش گذر به قافله ای

دید اسیری به پای سلسله ای

پیش آمد اسیر بهر گشاد

خواست زو فدیه تا شود آزاد

حاتم آنجا نداشت هیچ به دست

بر وی از بار آن رسید شکست

حالی از لطف پای پیش نهاد

بند او را به پای خویش نهاد

ساخت زان بند سخت آزادش

اذن رفتن به جای خود دادش

قوم حاتم ز پی رسیدندش

چون اسیران به بند دیدندش

فدیه او ز مال او دادند

پای او هم ز بند بگشادند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام