گنجور

شمارهٔ ۸۲

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

هر که او عاشق جمال بود

شاهدش خود گواه حال بود

گر بود پاکباز شاهد نیز

پاک و روشنتر از زلال بود

حال اگر برخلاف این باشد

دوستی هر دو را وبال بود

چشم خود را به آب شرم بشوی

تا که شایسته جمال بود

حیف باشد که دیده بی آب

تشنه مشرب وصال بود

هیمه زاتش چو سرخ شد آخر

همه خاکستر و زگال بود

زر صافی نهاد را ز آتش

سرخ رویی با کمال بود

وان که اومرد حال شد چوهمام

فارغ از بند قیل و قال بود

هست امیدم که بهره یی ز وصال

یابد و فارغ از خیال بود



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید