گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۳

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

چند گیرد جام می کام از لب میگون او؟

ساقیا، بگذار، تا بر خاک ریزم خون او

قصه لیلی و مجنون پای تا سر خوانده ام

هم تو از لیلی فزونی، هم من از مجنون او

مهر آن مه را بجان خواهم، که بس لایق فتاد

عشق روز افزون من با حسن روز افزون او

داغها دارم بدل چون لاله و نتوان نهفت

کان همه داغ درون پیداست از بیرون او

درد ما چون حسن او هر روز اگر افزون شود

زود خواهد کشت ما را حسن روز افزون او

از فسونگر نیست چون بیخوابی ما را علاج

پیش ما افسانه بهتر باشد از افسون او

نامه قتلم نوشت و ساخت عنوانش بخون

تا هم از عنوان شوم آگاه بر مضمون او

سرو میگوید هلالی قد موزون ترا

در عبارت کوته آمد طبع ناموزون او

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام