گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۰

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

چو از داغ فراقت شعله حسرت بجان افتد

چنان آهی کشم از دل، که آتش در جهان افتد

سجود آستانت چون میسر نیست میخواهم

که آنجا کشته گردم، تا سرم بر آستان افتد

نماند از سیل اشک من زمین را یک بنا محکم

کنون ترسم که نقصان در بنای آسمان افتد

براهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزی

که از چشمت نگاهی جانب این ناتوان افتد

تن زار مرا هر دم رقیب آزرده می سازد

چنین باشد، بلی، چون چشم سگ بر استخوان افتد

هلالی آن چنان در عاشقی رسوای عالم شد

که پیش از هر سخن افسانه او در میان افتد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط