گنجور

 
حزین لاهیجی
 

خدایا به جاه خداوندیت

که بخشی مقام رضامندیت

طمع نیست از کشت بی حاصلم

به خشنودیت کار دارد دلم

بسی شرمسارم ز نفس فضول

ز طاعت مکدّر، ز عصیان ملول

که نیک و بدم هر دو نبود روا

چو عصیان بود طاعتم ناسزا

ندارم بجز عفو چیزی به کف

شد از کف مرا نقد فرصت تلف

نبخشید سودی جگرخوارگی

من و دست و دامان بیچارگی

به درگاهت آورده ام عجز خویش

سر از شرم بی برگی افکنده پیش

نگیری چسان دست افتاده ای

که خود از کرم هستیش داده ای؟

به یک عمر در نعمتت زیستم

گدای درت نیستم، کیستم؟

اگر هست بنما دَرِ دیگرم

وگرنه به حرمان مران زین درم

در افتادگی از که خواهم مدد؟

مدد از کِه افتادگان را رسد؟

خروشان خراشم جگر در قفس

کسی نیست غیر از تو فریادرس

ز چاک قفس ارمغان بهار

فرستم صفیر دل سوگوار

شکیب از دلم رفته نیرو ز چنگ

برم مانده چون سبزه در زیر سنگ

نماندهست امیدم به چیزی مگر

به چاک گریبان و دامان تر

که عصیان به کوی کریمان برند

گنه هدیه آرند و غفران برند

به هر حاجتم از تو امّیدوار

که هم فیض بخشی هم آمرزگار