گنجور

 
حزین لاهیجی
 

نمی کشد، دل ما را به دام و دانهٔ خویش

رهین منّتم، از زشتی زمانه خویش

به دیر و کعبه نیارم سر نیاز فرود

مرا که خاک مراد است، آستانهٔ خویش

خوش است بلبلم از عیش جاودانهٔ خویش

که دارم از گره بال خویش، دانهٔ خویش

شراب در نظر مستیم سراب نماست

لبم تر است ز شادابی ترانهٔ خویش