گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ز مرد کار، دل روزگار می لرزد

کمر چو راست کنم، کوهسار می لرزد

خروش بحر هماغوش اضطراب کف است

ز ناله ام فلک بی وقار می لرزد

به سرد مهری ایام تکیه نتوان کرد

برون ز سنگ چو آید شرار، می لرزد

شود چو ریگ روان کوه غم سبک تمکین

به سینه ای که دل بی قرار می لرزد

ز آمد آمد ساقی مرا نلرزد دل

به حالتی که سرم از خمار می لرزد

غرور و عجز من و یار روبرو شده اند

دل سپهر درین کارزار می لرزد

شود ز غیرت همکار، کارها مشکل

ز خامه ام کف گوهر نثار می لرزد

کسی مباد ز مهر و وفای خویش خجل

تو رفتی و دل امّیدوار می لرزد

به کوهکن ننمایی قیاس، کار مرا

ز بستن کمرم کوهسار می لرزد

مباد زلف رقم راکنی شکسته، حزین

تو را قلم به کف رعشه دار می لرزد