گنجور

 
حزین لاهیجی
 

شمع سان با تو شبم رفت و تمنا مانده ست

همه تن صرف نظر گشت و تماشا مانده ست

به امیدی که فتد در دل برقی رحمی

خرمن ما گره خاطر صحرا مانده ست

صبح محشر شد و افسانهٔ زلفش باقی ست

شب درین قصه به سر رفت و سخنها مانده ست

در ره عشق هنوزم سر سودا باقی ست

دستم ار گشته تهی، آبلهٔ پا مانده ست

نشئهٔ باده دهد، ذکر مدامی که مراست

رشتهٔ سبحه ام از پنبهٔ مینا مانده ست

دامن حسن، ملامت کش آلایش نیست

یوسف آزاده و تهمت به زلیخا مانده ست

دل بی طاقتی از عشق به جا مانده حزین

خاطر نازکی از باده به مینا مانده ست