عرب عامری.بتول
تاریخ پیوستن: ۳۰م مرداد ۱۴۰۳
کدام دانه فرد رفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
مولانا
| آمار مشارکتها: | |
|---|---|
حاشیهها: |
۲۳ |
عرب عامری.بتول در ۲۹ روز قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۳۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳:
دعای بد نکنم بَر بَدان که مسکینان
به دستِ خویِ بدِ خویشتن، گرفتارند
🌿بدها، خودشون در اسارت و زندانی خو و سرشت بد خودشون هستند، من دیگه به حال زارشان دعای بد، نمی کنم.
عرب عامری.بتول در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۱:
سلام و درود
غزلی بسیار زیبا از مولاناست.
با خواندن این غزل چه بسا مرگ برای ما مفهومی دیگر پیدا می کند. مفهومی از حیات دوباره. زندگی پر معناتر. گویا اکنون در قفسیم و تنها با مرگ است که تازه به کمال می رسیم و از زندان تن رها می شویم.
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد،
گمان مبر که مرا درد این جهان باشدمرگ برای مولانا جدایی شدن جهان نیست و زمان مرگ انسان دردی متحمل نمی شود.
برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»
به دوغ دیو درافتی، دریغ آن باشدمولانا میگه زمانی که مرگ برای من رخ داد غمگین مشو. زیرا درآن صورت گرفتار فریب شیطان می شوی و دام و اسارت قرار میگیری.
جنازهام چو ببینی مگو «فراق، فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشدمرگ برای من معنی انفصال و فراق و جدایی ندارد بلکه تازه آن زمان وصال و دیدار من با حق می رسد.
مرا به گور سپاری مگو «وداع، وداع»
که گور، پردهٔ جمعیت جنان باشدوقتی داری من را داخل گور می گذاری با من خداحافظی نکن، (چرا که تازه زمان حیات اصلی من است و شاهد و بینای کل جهان هستی گشته ام)، گور تنها مثل حالی می ماند که مقابل چشمهای ما قرار می گیرد و بهشت را از دید ما پنهان می کند.
فُروشدن چو بدیدی، برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!مرگ درست شبیه غروب خورشید و ماه است وقتی خورشید غروب می کند ماه بر می خیزد. مگر طلوع و غروب شب و روز زیانی برای آنها و دنیا دارد؟ که حتی مفید هم می باشد.
تو را غروب نماید، ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشددر واقع تو غروب را می بینی اما در حقیقت طلوعی مجدد است که رخ داده.
سنگ لحد را که در گور روی سینه ات می گذارند، جسم تو را حبس می کند اما روحت را رها می کند و خلاصی جان و روح تو است.
کدام دانه فرورفت در زمین، که نَرُست؟!
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!مگر دانه ی نباتات را که د زمین می کاریم، نمی روید؟ انسان هم مثل یک دانه ای که در زمین کاشته می شود، دوباره سبز می شود چرا باید به روییدن دانه ای چون انسان شک داشت؟
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!مگر دلوی که داخل چاه آب می اندازیم و دوباره بالا می کشیم، آب ندارد؟ وقتی که دلو درون چاه انداختند و مایه ی حیاتی چون یوسف نبی را بالا آوردند، چرا باید مایوس بود و فغان سر داد؟
دهان چو بستی از این سوی، آن طرف بگشا
که هایهوی تو در جوّ لامکان باشدبه ظاهر با مرگ دهان جسمت را می بندی و سکوت می کنی. اما های و هوی واقعی تو زمانیست که این دهان دنیوی را ببندی و سکوت کنی، تازه های و هوی و نداهای تو آغاز می شود.
با احترام، عرب عامری
عرب عامری.بتول در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۹ - در احوال لیلی:
درود
در بیت ۶۶
زآوازه آن دو بلبل مست
هر بُلبُله ای که بود بشکست
از مفهوم بیت چنین بر می آید که: از آواز عشق آن دو بلبل زیبا،
مردم غمهای خود را فراموش کردند و شیشه های تمام شده شراب را شکستند.
طبق برخی رسوم، شیشه شراب شکستن،بعد از خوردن شراب، نشانه ادب و احترام بالا قائل شدن هست.هنوز در برخی از اقوام عرب، سنت شکستن فنجان قهوه، به نشانه احترام وجود دارد.
طبق لغتنامه دهخدا؛
بُلبُله: کوزه ای را گویند که نایزه ی آن جانب سرش باشد.
بَلبَله:سخنی که فهمیده نشود.
لذا با توجه به این توصیف ها؛
۱.خوانش بیت که در مصرع اول بلبل را داریم، در مصرع بعد، خوانش بصورت بُلبُل میشه،
۲.مراعات النظیر بین کلمات مست، بُلبُله،(شیشه شراب)، بشکست...
۳.تناسب معنای کلی بیت با بُلبُله...
در اینجا لغت بُلبُله درست می باشد و بَلبَله اشتباه درج شده است.
با تشکر
عرب عامری.بتول در ۲ ماه قبل، شنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱:
فرمان عشق و عقل به یک جای نشنوند
غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
هیچکس فرمان و حکم عقل و عشق را در یک مکان
نمی شنود، زیرا دو پادشاه در یک ولایت سازگار نیستند و غوغا می شود.
بقول حکیم نزاری قهستانی:
میانِ عقل و عشق البتّه اصلاحی نخواهد شد
وگر این ماجرا از حکمِ صد قاضی سجل باشد
عرب عامری.بتول در ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۰۲ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۳۹ - لطف حق:
درود
گویا این شعر ایشون دقیقا تفسیر ایه ۸۲ سوره مبارکه یس هست:
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ. "شأن او این است که چون پدید آمدن چیزی را اراده کند، فقط به آن می گوید: باش، پس بی درنگ موجود می شود."
زیباتر از این هم داریم؟
عرب عامری.بتول در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:
درود.
پیامبر همیشه در جای مشخصی به ستون چوبی تکیه می دادند و سخنرانی می کردند. چیزی شبیه منبر ساختند تا پیامبر زمان سخنرانی، روی آن بنشینند.
ستون چوبی از این که صدای پیامبر (ص) را شنید و او را در کنار خود ندید، مثل کودکی، که از مادرش جدا شده باشد، ناله سر داد. از این رو حضرت آن ستون را حنّانه خواند و بنا بر درخواست ستون، که با پیامبر (ص) به سخن آمده بود، فرمود تا ستون را دفن کردند، باشد که در روز محشر ستون نیز مانند سایر موجودات از جای خود برخیزد و جزء درختان سرسبز بهشتی شود. در این شعر، مولانا به زیبایی تمام داستان گفت وگوی آن ستون با حضرت پیامبر (ص)، و پرسش پیامبر (ص) از اُستن و پاسخ زیبای او، که طالب جاودانگی شد، را آورده است.
عرب عامری.بتول در ۳ ماه قبل، شنبه ۳ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:
آقای چاووشی
اشعار حافظ که جایگاه ویژه ای دارند، درست.
اما شما با صدای خودتون، این غزل رو روی لوح دل و ذهنمون، ثبت کردید.
صداتون مانا.
عرب عامری.بتول در ۳ ماه قبل، شنبه ۳ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:
احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت
چقدر قشنگه این بیت.
چقدر زیبا غم و درد جدایی رو حافظ بیان کرده.
اصلا انگار این بیت کوهی از غم و درد هست...
عرب عامری.بتول در ۳ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳:
وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ ۙ لَا یَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ یَمُوتُ ۚ بَلَیٰ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا وَلَٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ.
🌿با سخت ترین سوگندهایشان به خدا، سوگند یاد کردند که خدا کسانی را که می میرند، برنمی انگیزد!! آری، این وعده حقّی بر عهده اوست، ولی بیشتر مردم نمی دانند.
آیه ۳۸ سوره مبارکه #نحل
دقیقا اینجاست که مولانا میگه:
مُرده بُدم زنده شدم،
گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من
دولت پاینده شدم . . .
مولانا، زندگی پس از مرگ را زندگی واقعی و دولت پایندگی و ماندگار می داند که در راستا و ادامه ی همین زندگی ماست.
بقول استاد الهی قمشه ای: "همه چی اونوره، خبرا اونوره... اینجا خبری نیست." ❤️
عرب عامری.بتول در ۳ ماه قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۴ - سبب نظم کتاب:
منقار قلم به لعل سفتن
دراج زبان به نکته گفتن
لعل سفتن: از دشوارترین کارهای گذشته بوده که به ظرافت خاصی نیاز داشته. با ابزار آن روزی، مروارید سوراخ کردن تا مهیا برای به رشته کشیدن سخت بود.
دُرّاج: تیهو. پرنده ای که سخن چینی معروفه
عرب عامری.بتول در ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۳ دربارهٔ غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۴:
تیشه داند که چه ها بر سر فرهاد آمد...
عالیست
عرب عامری.بتول در ۷ ماه قبل، شنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۶ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۸:
زلف زنّار و رخت میخانه، محراب ابروان
قبله گاهی رسم اندر کافرستان کردهای...
پیچِ موهای معشوقم
همانند کمربند طلاییِ مسیحیان،
چهره ی زیبایش مثل یک میخانه که همه را مست می کند و
طاقِ ابرویش،
چون محراب نماز است...
معشوق من
همانند قبله گاهی برای
ادای فریضه است
اما
در ذات و اخلاق
چرا به شیوه ی کافران عمل می کند؟...
عرب عامری.بتول در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹:
ژاله بر لاله فرو میچکد از دامن ابر
خیز و با لاله رخی ساحت گلزار ببوی
یعنی از دامن ابر
روی گل لاله
قطره بارون، شبنم... میریزه
برخیز و با یک دختر لاله رو، زیبا رو، از عطر گلزار استفاده کن.
چه تصویرسازی زیبایی ست.
عرب عامری.بتول در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ رودکی » مثنویها » ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب » پاره ۱۸:
با احترام
آذرخش، ذرخش: جهیدن برق در آسمان
در فصل بهار، اگر آذرخش در آسمان نخندد، ابر بهاری چنین نمی گرید. (تا از اشکش، نباتات جوانه زند و حیات تازه آغاز شود.)
عرب عامری.بتول در ۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۱۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۱:
تایتانیک داشتیم، زمانی که تایتانیک وجود نداشت.
جوانی پاکباز پاکرو بود
که با پاکیزه رویی در کرو بود
*پاکباز: وارسته، عاشق، پاکباز نام مردانه نیز هست.
*کرو: کشتی، قایق.
جوانی عاشق و دلباخته، درون کشتی نشسته بود.
چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی درافتادند با هم
*در اقیانوس کبیر ، کشتی آنها به گردابی افتاد و مشکلاتی پیش آمد.
چو ملاح آمدش تا دست گیرد
مبادا کاندر آن حالت بمیرد
*وقتی کشتیبان آمد تا به جوان کمک کند ، که غرق نشود ...
همی گفت از میان موج و تشویر
مرا بگذار و دست یار من گیر
* در میان آنهمه امواج و اضطراب، جوان گفت: دست من رو رها کن و برو به معشوقم_ یارم کمک کن.
در این گفتن جهان بر وی برآشفت
شنیدندش که جان میداد و میگفت
*با این سخن جوان، دنیا غضبناک شد و بهم ریخت، اما جوان هنگام جان دادن میگفت:
حدیث عشق از آن بطال منیوش
که در سختی کند یاری فراموش
* هیچ گاه حدیث و ادعای عاشقی را از آنها که در اوج سختی معشوق رو فراموش می کنند، نشنو و قبول نکن.
چنین کردند یاران زندگانی
ز کار افتاده بشنو تا بدانی
*چرا که عاشقان و یاران واقعی نیز در زندگانی همین کار را کرده اند.
این را از کسی که تجربه دارد بپرس
که سعدی راه و رسم عشقبازی
چنان داند که در بغداد تازی
که راه و رسم عشقبازی را سعدی طوری میداند و اشراف دارد که گویا یک شخص عرب در بغداد به زبان عربی اشراف و مسلط دارد.
دلارامی که داری دل در او بند
دگر چشم از همه عالم فرو بند
دلت رو به معشوقی بسپار که دل در گرو او دادی
و از تمام معشوقان دیگر عالم ، چشمانت رو فرو ببند و متعهد به معشوق و یار خودت باش
اگر مجنون لیلی زنده گشتی
حدیث عشق از این دفتر نبشتی
*اگر مجنون، که دلباخته لیلی بود، الان زنده میشد
او هم حدیث عشق رو اینگونه می نوشت و یادآوری میکرد.
عرب عامری.بتول در ۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۱ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰:
درود دوستان
این غزل از غزلهای عاشقانه و بسیار زیبای سعدی ست، که سعدی با مطلع بسیار زیبایی آغاز میکنه:
*خجسته است صبح کسی که تو به او التفات کنی وکامیاب است کسی که آن روز، تو از مقابلش عبور کنی و بهش توجه کنی.
*بنده ای که مطیع تو باشه، بنده نیست آزاد است و دلکش است آن سرزمینی که تو به آنجا سفر کنی.
*دیگر نبات را نخرد، مشتری به هیچ
حتی اگر یک تبسم به قدر شکر داشته باشی، مشتری دیگه سمت نبات که نماد کل شیرینی و حلاوت هست نمیره.این جزء در برابر کل چقدر زیبا و پر معناست.
*ای سرچشمه نور و ای سایه ی همای سعادت و خوشبختی، برای ما نگاهی و التفات کوچکی از سمت تو کافیست.
چقدر زیبا اینجا هم آفتاب رو منشا خیر و سعادت دانسته سعدی، و هم سایه رو. سایه ای که ناشی از عدم تابش آن خورشید سعادت باشه آن سایه تاریک هم محل سعادت هست.
*تو هر چقدر که به من بی توجهی و جفا کنی، من دوستی و وفای خود را ذره ای از تو کم نمی کنم.
*حتی به من اگر ذره ای توجه کنی، مسلم و حتمی بدان که در برابر این مقدار توجه، سرم را به پایت... مقابلت می اندازم.(قدر شناس بودن خودش رو داره میگه)
*من یک عمر هست که هر شبم را با یاد تو به صبح می رسانم، ولی تو هر شب میخوابی که دل به سکوت شب بسپاری. شبهای پریشان خودش رو در برابر شبهای ساکت و پر آرامش معشوق داره میذاره.
*در کل عالم، وجهه و چهره و توجهم به سوی تو است و وای اگر این توجه را تو از من برگیری و چهره از من بگردانی...
*گفتی خیلی زود به حال تو توجه میکنم، آری میدانم، ولی آن زمان توجه می کنی که من دیگر مرده ام و تو توجه به قبر و آرامگاه من میکنی.(التفات یار رو نوش داروی بعد از مرگ سهراب میدونه )
*بعد خودش داره جواب میده به این بیت بالا، که ای سعدی! در میدان عشق شرط عاشقی و بلاکش ِ معشوق بودن اینه که خودت رو سپرِ تیرِ سرزنشها و ملامتهای این راه کنی
*و بعد یک راهکار میده که: ای دانا، ای حکیم، یک سپری از عقل برای خودت داشته باش که از تیر و نیزه طنازی و رعنایی معشوق در امان باشی.
غمزه به معنای چشم بر هم زدن معشوق هست.سعدی پیشنهاد میکنه اگر میخواهی دچار و مبتلای طریق عشق نشی، پس یک سپر عقل برای خودت مهیا کن.
غزلی زیبا و عاشقانه که در انتهای غزل سعدی با یک بیت ، کل ابیات عاشقانه رو به مصاف عقل فرستاده.
موید باشید.
عرب عامری.بتول در ۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۳۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸:
جالبه، تفاوت دیدگاه حافظ و خیام در همین بیت اول میتونه باشه
حافظ نظرش اینه که حقیقت وجود داره و پیر مغان اون رو دیده
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
اما خیام میگه چون نیست حقیقت و یقین اندر دست...
عرب عامری.بتول در ۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۲۷ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
از مشخصه های این غزل زیبا، این هست که چندین بیت که با حرف ت آغاز شده، جهت مشاعره میشه حفظ کرد، ضمن اینکه یک غزل پرمفهوم رو هم از حفظ بود.
عرب عامری.بتول در ۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۲۱:
چقدر این شعر در عین تضادها، زیباست.
جمال روی ناشسته یار دیدن،چشم بدون سرمه، اما سیاه یار دیدن
این یعنی بالاترین درجه زیبایی رو داشتن، و بقیه ابیات که بسیار زیباست.
عرب عامری.بتول در ۱۰ روز قبل، پنجشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۵ - رسیدن نامهٔ لیلی به مجنون: