گنجور

حاشیه‌های علیرضا بخشی زاده روشنفکر

 

علیرضا بخشی زاده روشنفکر


علیرضا بخشی زاده روشنفکر در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲:

جناب هادیخان،
با شما موافقم؛ هرچند پیشنهاد شما نیز یک هجای کوتاه نسبت به وزن عروضی غزل بیشتر داره که اگر واژه "که" از ابتدای مصراع حذف بشه بنظر صحیح تر می رسد.

 

علیرضا بخشی زاده روشنفکر در ‫۲ سال قبل، شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۸:

درود بر حسین و رضای گرامی
کلمه (اسم) قطار واژه ی قدیمی میاد که به صف بستن و حرکت در یک خط افراد و یا شتر های یک کاروان می گفتند. در واقع اسم قطار از فعل قطار کردن (صف یستن و چیدن در یک ردیف) گرفته شده که امروز کمتر بکار میره و بجاش از فغل صف بستن استفاده میشه.
من این شعر رو خوندم و هزار بار گوش دادم به این نکته که اشاره کردید پی نبرده بودم . درود بر شما و دقت موشکافانه تان.

 

علیرضا بخشی زاده روشنفکر در ‫۲ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:

بنده قانع شدم، اگر به خواندن این کامنت رسیدید لطفا هردو کامنت من رو حذف بفرمایید،
"به شیر" محتمل تر است.

 

علیرضا بخشی زاده روشنفکر در ‫۲ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:

با درود عرض ادب
بنظر بنده در مورد بیت آخر، "بِشیر"بنظر صحیح تر بود چون منظور "بَشیر" به معنی بشارت دهنده محتمل تر بنظر می رسد.
"بَشیر بود مگر شور عشق سعدی را؟"

 

علیرضا بخشی زاده روشنفکر در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۷:

درود،
غزلی دیگر در این وزن عروضی منتسب به مولانا هست که متاسفانه من در گنجور ندیدم و احتمالا از موارد مشکوک هست، بنده منافاتی با قلم و مضمون مطلوب اون حضرت بزرگوار نمی بینم، اما نظر رو به صاحب‌نظران می سپارم و شما رو به خواندن این غزل دعوت می کنم.

بیایید بیایید به میدان خرابات
مترسید مترسید ز هجران خرابات
شهنشاه شهنشاه یکی بزم نهاده است
بگویید بگویید به رندان خرابات
همه مست در آیید در این قصر در آیید
که سلطان سلاطین شده مهمان خرابات
همه مست و خرابید همه دیده پر آبید
چو خورشید بتابید بر ایوان خرابات
همه دیده و جانند همه لطف و امانند
همه سرو روانند به بستان خرابات
در آیید در آیید ، مترسید مترسید
گنهکار ببخشید به سلطان خرابات
چون آن خواجه وفا کرد همه درد دوا کرد
گنهکار رها کرد سلیمان خرابات
زهی امر رهایی زهی بزم خدایی
زهی صحبت شاهی و زهی جان خرابات
زهی مفخر تبریز زهی شمس شکر ریز
که بر راند فرس را سوی ایوان خرابات

 

علیرضا بخشی زاده روشنفکر در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۳:

درود بر شما دوستان اهل ادب.
این غزل و در کل این وزن عروضی چنان شور و قلیانی در من پدید میاره که هر زمان و هر مکان که می شنوم از خود بیخود می شم. در همین وزن عروض و با حال هوای کمی متفاوت یک غزل از مرحوم فریدون مشیری بجا مانده که تقدیم می کنم:
چه زیباست که چون صبح، پیام ظفر آریم
گل سرخ، گل نور، ز باغ سحر آریم.
چه زیباست، چو خورشید، درافشان و درخشان
زآفاق پر از نور، جهان را خبر آریم .
همانگونه که خورشید، بر اورنگ زر آید،
خرد را بستاییم و بر اورنگ زر آریم.
چه زیباست، که با مهر، دل از کینه بشوییم.
چه نیکوست، که با عشق، گل از خار برآریم.
گذرگاه زمان را، سرافراز بپوییم.
شب تار جهان را، فروغ از هنر آریم.
اگر تیغ ببارند، جز از مهر نگوییم
وگر تلخ بگویند، سخن از شکر آریم.
بیایید، بیایید، ازین عالم تاریک
دل‌افروزتر از صبح، جهانی دگر آریم
شاعر: فریدون مشیری