Fateme Zandi در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب
آقای کریم زمانی
بیت 3526
پس فقیر آن شیخ را احوال گفت / عذر را با آن غَرامت کرد جُفت
آن درویش ، احوال خود را برای شیخ خانقاه بیان کرد و برای نقطه ضعف هایی که از او گفته بودند عذر آورد . [ اکبرآبادی مراد از غرامت را در اینجا «بازخواست» می داند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 235 )
بیت 3527
مر سؤالِ شیخ را داد او جواب / چون جواباتِ خَضِر ، خوب و صواب
او به سرالِ شیخ جواب داد . جواب های او مانند جواب های حضرت خضر (ع) همه خوب و درست بود .
بیت 3528
آن جواباتِ سؤالاتِ کلیم / کِش خَضِر بنمود از ربِّ علیم
جواب هایی که خضر (ع) به موسی (ع) داد . همه از جانب الهامات خداوند دانا بود . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 351 ) [ رجوع کنید آیات 65 تا 82 سورۀ کهف ]
بیت 3529
گشت مُشکل هاش حل و افزون ز یاد / از پیِ هر مُشکلش ، مفتاح داد
مشکلات موسی (ع) حل شد و افزون بر آن کلیدی به او داد تا همۀ مشکلاتِ خود را حل کند .
بیت 3530
از خَضِر درویش هم میراث داشت / در جوابِ شیخ ، همّت بر گماشت
آن درویش نیز از حضرت خضر (ع) حلِ مشکل را به ارث برده بود . از اینرو در پاسخ به شیخ کمرِ همّت بست .
بیت 3531
گفت ، راهِ اَوسط ار چه حکمت است / لیک اَوسَط نیز هم با نسبت است
درویش چنین گفت : درست است که رعایتِ حدِ وسط امری خردمندانه است . ولی حدِ وسط نیز امری نسبی است .
بیت 3532
آبِ جُو نسبت به اُشتر هست کم / لیک باشد موش را آن همچو یَم
برای مثال ، آبِ جُو اگر چه نسبت به قامت شتر چیزی نیست ولی همین مقدار آب برای موش ، دریایی پهناور و ژرف است . [ یَم = دریا ]
بیت 3533
هر که را بود اشتهای چار نان / دو خورَد ، یا سه خورَد ، هست اَوسط آن
مثال دیگر ، کسی که اشتهای خوردن چهار نان داشته باشد ولی دو یا سه نان بخورد او حدّ اعتدال را رعایت کرده است .
بیت 3534
ور خورَد هر چار ، دُور از اَوسَط است / او اسیرِ حرص مانندِ بَط است
ولی اگر همو چهار نان را بخورد از حدِ اعتدال دور شده است و همچون مرغابی گرفتار حرص و آز است . [ بَط = مرغابی ]
بیت 3535
هر که او را اشتها دَه نان بَوَد / شش خورَد می دان که اَوسَط ، آن بُوَد
مثال دیگر ، اگر کسی اشتهای خوردن ده نان داشته باشد ولی فقط شش نان بخورد . بدان که او حدّ اعتدال را رعایت کرده است .
بیت 3536
چون مرا پنجاه نان هست اشتهی / مر تو را شش گِرده هم دستیم ؟ نی
مثال دیگر ، اگر من اشتهای خوردن پنجاه نان داشته باشم و تو اشتهای خوردن شش نان را داشته باشی . آیا ما دو نفر از نظر ظرفیت یکسانیم ؟ مسلماََ نه . [ طبق قاعده اماله «اشتها» با «نی» قافیه شده است ، پس باید آن را «اشتهی» خواند . توضیح اماله در شرح بیت 669 دفتر اوّل ]
بیت 3537
تو به دَه رکعت نماز آیی ملول / من به پانصد در نیایم در نُحول
مثال دیگر ، تو با خواندن دَه رکعت نماز ، خسته و رنجور شوی در حالی که من با پانصد رکعت نماز نیز خسته و ناتوان نمی شوم . [ نُحول = لاغری ، در اینجا به معنی ضعف و خستگی آمده است ]
بیت 3538
آن یکی تا کعبه حافی می رود / و آن یکی تا مسجد از خود می شود
مثال دیگر یک نفر ممکن است تا کعبه با پایِ برهنه برود و خسته نشود ولی دیگری ممکن است تا دَمِ مسجد محل که می رود از پا درآید .
بیت 3539
آن یکی در پاک بازی جان بداد / و آن یکی جان کند تا یک نان بداد
مثال دیگر ، ممکن است یک نفر در راهِ مطلوبِ خود ، از جانِ خودش نیز بگذرد . ولی دیگری جان می کند تا یک قرص نان به کسی ببخشد .
بیت 3540
این وَسَط در با نهایت می رود / که مر آن را اوّل و آخر بُوَد
حدِ وسط در موردِ چیزهایی مصداق دارد که اوّل و آخری داشته باشند . [ بنابراین اینکه مرا به پُر گویی متهم کرده اند . در اینجا مصداق ندارد . زیرا من از اسرار و حقایق الهی حرف می زنم که برای آن ، اوّل و آخری نیست ( شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 236 ) عارفان واصل ، از اسرارِ ربّانی و معارفِ الهی آکنده اند ولی به اقتضای حال و مناسبت مقام حصه هایی از آن ذخایر ارزانی مستمعان می کنند . ]
بیت 3541
اوّل و آخر بباید تا در آن / در تصوّر گنجد اَوسَط یا میان
یک چیز باید اوّل و آخری داشته باشد تا بتوان حدِ وسط و میانِ آن را تصوّر کرد .
بیت 3542
بی نهایت چون ندارد دو طرف / کی بُوَد او را میانه مُنصَرَف ؟
امّا بی نهایت که اوّل و آخری ندارد چگونه می توان برای آن حدِ وسط تعیین کرد ؟
بیت 3543
اوّل و آخر نشانش کس نداد / گفت : لَو کانَ لَهُ البَحرُ مَداد
هیچکس نتوانسته اوّل و آخری برای بی نهایت تعیین کند . حق تعالی فرموده است . اگر چه آبِ دریا به مرکب تبدیل شود . [ اشاره به آیه 109 سورۀ کهف « بگو اگر دریا جملگی مرکب شود تا کلمات مرا نویسد . تمام شود پیش از آنکه کلماتِ من تمام شود . گر چه مانند آن دریای دیگری نیز به کمکِ آید » ]
بیت 3544
هفت دریا گر شود کُلّی مَداد / نیست مر پایان شدن را هیچ امید
اگر هفت دریا جملگی به مرکب تبدیل شود . هیچ امیدی به پایان یافتن کلماتِ الهی نیست . [ اشاره به آیه 27 سورۀ لقمان « و اگر همۀ درختانِ روی زمین قلم می گردید و دریا مرکب می شد و هفت دریای دیگر بدان افزوده می گشت تا کلماتِ خداوند را نویسند . کلمات خدا به پایان نمی رسید . همانا خداوند ارجمندِ فرزانه است » “مداد” را باید طبق قاعدۀ اماله “مدید” خواند تا با “امید” قافیه گردد . هفت دریا = شرح بیت 1612 دفتر دوم ]
بیت 3545
باغ و بیشه چون شود یکسر قلم / زین سخن هرگز نگردد هیچ کم
اگر باغ ها و جنگل ها همه به قلم تبدیل شوند تا بیان اسرارِ الهی کنند . باز از این سخت کاسته نگردد . [ ملا هادی سبزواری منظور از «این سخن» را کلامِ تکوینی حضرت حق دانسته و می گوید : کلام بر دو قسم است : یکی لفظی تدوینی و دیگری فعلی تکوینی ، همان سان که الفاظ تدوینی ، ضمایر باطنی و مکنونات قلبی شخص را ظاهر می کند . الفاظِ تکوینی نیز اسماء و صفاتِ الهی را سرح و بیان می کنند ( شرح اسرار ، ص 177 ) ]
بیت 3546
آن همه حِبر و قلم ، فانی شود / وین حدیثِ بی عدد ، باقی بُوَد
آن همه مرکب و قلم نابود می شود . در حالی که سخن از اسرار و حقایقِ زبّانی را پایانی نیست .
بیت 3547
حالتِ من خواب را مانَد گَهی / خواب پندارد مر آن را گُمرهی
گاهی حالتِ من ، مانندِ حالتِ خواب است . از اینرو نادانان و گمراهان گمان می کنند که من واقعاََ به خواب فرو رفته ام . [ این بیت باز می گردد به بیت 3510 بخش قبل ]
بیت 3548
چشمِ من خفته ، دلم بیدار دان / شکلِ بیکارِ مرا بر کار دان
چشم مرا خوابیده ، و قلبِ مرا بیدار بدان و این کالبدِ بیکار و ساکن مرا پُرکار و تلاش به شمار آر .
بیت 3549
گفت پیغمبر که عَینایَ تَنام / لایَنامُ قَلب عَن رَبِّ الاَنام
پیامبر (ص) فرمود : چشمانم به خواب رود ولی قلبم از توجه به پروردگار آفریدگان به خواب نرود . [ اشاره است به حدیثی که در شرح بیت 39 دفتر دوم بیان شده است ]
بیت 3550
چشمِ تو بیدار و ، دل خفته به خواب / چشمِ من خفته ، دلم در فتحِ باب
چشمِ تو بیدار است ولی قلبِ تو به خواب رفته است در حالی که چشمِ من خفته است و قلبم در حالِ گشودن درهای معارف . [ فتح باب = گشودن در ، در اینجا گشودن درهای معرفت ، شرح بیت 165 دفتر دوم / توضیح بیشتر در شرح ابیات 35 تا 39 دفتر دوم ]
بیت 3551
مر دلم را پنج حِسِ دیگر است / حِسِ دل را هر دو عالَم منظرست
قلبِ من پنج حِسِ دیگر دارد . و هر دو جهان ، موردِ شهودِ حواسِ قلب است . [ برخی از شارحانِ مثنوی مراد از این پنج حِس را پنج حِسِ باطنی مصطلح در علم النفسِ قدیم می دانند که عبارت است از حسِ مشترک و خیال و وهم و حافظه و متصرّفه ، ولی منظور اینها نیست . زیرا همانگونه که در شرح بیت 67 دفتر دوم و شرح بیت 3328 دفتر دوم گذشت . معمولاََ مولانا اصطلاحاتِ متداول در میانِ اهلِ کلام و حکمت و تصوّف را در مفهومی دیگر بکار گرفته و همین امر ، مثنوی را برای مثنوی خوانان و حتّی مثنوی دانان ، زمینی لغزان کرده است زیرا به محضِ کمترین بی دقّتی ، ذهن از معنای اصلی منصرف می شود . بیت فوق یکی از آن موارد است . ]
بیت 3552
تو ز ضعفِ خود مکن در من نگاه / بر تو شب ، بر من همآن شب ، چاشتگاه
تو با دیدگانِ ناتوانِ خود در من منگر ، زیرا آن چیز که مثلاََ نسبت به تو شب است . نسبت به من روز است . [ ظاهر من تو را به اشتباه انداخته ، از اینرو حکم به ظاهر می کنی و در نتیجه از شناخت حقیقتِ حالِ من غافلی . ]
بیت 3553
بر تو زندان ، بر من آن زندان چو باغ / عینِ مشغولی مرا گشته فراغ
آن جایی که برای تو زندان محسوب می شود . برای من همان زندان ، مانند باغ و گلستان است . [ مصراع دوم تا حدی پیچیدگی دارد . از ابنرو می توان حداقل دو وجه برای آن در نظر گرفت : وجه اول : عینِ همان چیزی که برای تو مایه گرفتگی و مشغول شدن است ، برای من آسودگی و فراغت بشمار می رود ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 353 ) و امّا وجه دوم : عین گرفتاری و مشغول شدن به امور دنیوی برای من آسودگی و فراغت است . یعنی در ظاهر به امور دنیوی وابستگی دارم . ولی در باطن ، تنها به حق متوجه ام . اکبرآبادی مصراع دوم بیت فوق را اشاره به آیه 37 سورۀ نور می داند « پاک مردانی که هیچ داد و ستدی آنان را از یادِ خدا مشغول نمی دارد » وقتی که داد و ستد با همۀ جاذبه ها و کشش های نفسانی نمی تواند این عارفان راستین را از یادِ خدا غافل کند . پس هیچ نوع مشغولی نمی تواند آنان را از یادِ خدا باز دارد . از بس که در ذاتِ الهی مستغرق شده اند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 236 ) ]
بیت 3554
پای تو در گِل مرا گِل گشته گُل / مر تو را ماتم ، مرا سُور و دُهُل
پای تو در گِل فرو رفته ، ولی همان گِل برای من به منزلۀ گُل است . و چیزی که تو را سوگوار کرده ، برای من مجلسِ جشن و دُهُل است . یعنی همان چیز برای من عینِ شادی و شادمانی است .
بیت 3555
در زمینم با تو ساکن در محل / می دَوَم بر چرخِ هفتم چون زُحَل
جسم من در روی زمین با تو در کویی سکونت دارد ولی روحِ من مانندِ ستارۀ کیوان بر اوجِ آسمانِ هفتم چرخ می زند . [ زُحَل = شرح بیت 174 دفتر دوم ]
بیت 3556
همنشینت من نیَم سایۀ من است / برتر از اندیشه ها پایۀ من است
آن کسی که با تو همنشین شده ، من نیستم . بلکه سایۀ من است . مقام و منزلت من از حیطۀ اندیشه ها خارج است . [ اینکه جسم ، سایه ای ضعیف از روحِ آدمی است موردِ قبولِ بسیاری از عرفا و حکمای الهی است ]
بیت 3557
ز آنکه من ز اندیشه ها بگذشته ام / خارجِ اندیشه ، پویان گشته ام
زیرا حقیقتِ من از حدود و حیطۀ افکار آدمیان خارج است و در بیرون از حدودِ اندیشه ها راهِ عشق و معرفت را درمی نوردم .
بیت 3558
حاکمِ اندیشه ام محکوم نی / ز آنکه بَنّا حاکم آمد بر بِنا
من بر اندیشۀ آدمیان غالب هستم و نه مغلوبِ آنها . چنانکه مثلاََ بنّا بر ساختمانی که می سازد غالب و مسلط است . [ «بِنا» را باید طبق قاعدۀ اماله «بِنی» خواند تا قافیه مناسب آید . ]
بیت 3559
جمله خَلقان ، سُخرۀ اندیشه اند / ز آن سبب خسته دل و ، غم پیشه اند
همه مردمان ، مغلوب و مُسَخّرِ اندیشۀ خود هستند . و به همین دلیل نیز افسرده و اندوهگین هستند . [ «اندیشه» در چند بیت اخیر معادلِ خیال های یاوه است . آنان که افکارِ متشتت و پراکنده دارند هر روز حجمِ بسیاری از انرژی های روحی و جسمی خود را از دست می دهند . ]
بیت 3560
قاصداََ خود را به اندیشه دهم / چون بخواهم از میانشان بَرجَهم
من خود را گاهی عمداََ در اختیارِ اندیشه قرار می دهم . ولی هرگاه نیز بخواهم می توانم از کمندِ اندیشه ، خود را رها کنم . [ قاصداََ = به اختیار ( شرح اسرار ، ص 178 ]
بیت 3561
من چو مرغِ اوجم ، اندیشه مگس / کی بُوَد بر من مگس را دسترس
من مانند پرندۀ بلند پرواز هستم و اندیشه ، مانند مگسِ حقیر . مگس کی می تواند به منِ حقیقی ام دسترسی پیدا کند . [ مولانا در مثنوی شریف خود در بارۀ اندیشه و فکر ، مطالبِ گوناگون و بظاهر متعارضی تقریر فرموده : گاهی از آن به مذّمت و حقارت یاد می کند و گاه به عظمت . هر یک از معانی اندیشه ، ناظر به معنی خاصی است و در واقع بیان او از اندیشه تعارضی ندارد . بطور کلّی در مثنوی ، اندیشه به دو قسمِ محمود و مذموم تقسیم می شود و اینک انواع آن از کتاب مولوی نامه ، ج 2 ، ص 686 تا 693 ) :
* اندیشه از صفاتِ ازلی واجب الوجود و از شؤونِ عقلِ کُلّی که صادر اوّل است .
اول فکر آخر آمد در عمل / خاصه فکری کو بُوَد وصفِ ازل
* اندیشه به معنی الهاماتِ غیبی .
هر دمی فکری چو مهمانِ عزیز / آید اندر سینه ات هر روز تیز
* اندیشه به معنی نَفسِ ناطقه انسانی .
ای برادر تو همان اندیشه ای / مابقی تو استخوان و ریشه ای
* اندیشه به معنی استدلال فلسفی و منطقی .
آنکه در ذاتش تفکر کردنی است / در حقیقت آن نظر بر ذات نیست
* اندیشه به معنی خیالاتِ بی اساس .
جمله خلقان سُخرۀ انیشه اند / ز آن سبب خسته دل و غم پیشه اند
بنابراین در شش بیت اخیر ، اندیشه ، در قسمِ مذمومِ آن موردِ بحث قرار گرفته است .
بیت 3562
قاصداََ زیر آیم از اوجِ بلند / تا شکسته پایگان بر من تَنند
من عمداََ و به اختیار از اوجِ تعالی روحی به نشیب فرود می آیم تا ناتوانان پیرامونِ من گرد آیند . [ با آنان همنشین می شوم تا ارشادشان کنم ]
بیت 3563
چون ملالم گیرد از سُفلی صفات / بر پَرَم همچو طُیورالصّافّات
ولی همینکه از دارندگانِ صفاتِ پست مادّی دلخسته می شوم . همانند پرندگان صف کشیده پرواز می کنم . [ مصراع دوم اشاره به آیه 19 سورۀ مُلک « آیا به پرندگان نمی نگرند که بالای سرشان پَر گشوده و گاه بی حرکت و گاه با حرکت بال پرواز می کنند کسی جز خدای مهربان آنان را در فضا نگه نمی دارد که او به هر چیز بیناست » ]
بیت 3564
پَّر من رُسته ست هم از ذاتِ خویش / بر نچسفانم دو پَر من با سِریش
بال و پری که در من روییده ، ذاتی است و نه عاریتی . زیرا این بال و پرها را با سریش به خود نچسبانده ام .
بیت 3565
جعفر طیّار را پَر جاریه ست / جعفرِ عیّار را پَر ، عاریه ست
بال و پَرِ جعفر طیّار از خودِ او روییده بود یعنی به واسطۀ خصلتِ ذاتی و روحی متعالی اش صاحبِ بال شده بود . در حالیکه جعفر عیّار بال و پری عاریتی داشت .
جعفر طیّار = ( جعفر بن ابی طالب ) پسر عموی پیامبر (ص) و برادر حضرت علی (ع) بوده و ده سال بزرگتر از او . اندکی پس از گرویدنِ حضرت علی (ع) ، اسلام آورد . در دوران فشار و شکنجۀ قریشیان با جمعی از مسلمانان به حبشه هجرت کرد و تا فتح خیبر ( سال هفتم هجری ) در آن سرزمین ماند و در این سال به مدینه وارد شد . حضرت محمد (ص) از آمدن او بسی خوشحال شد و گفت : « نمی دانم از فتح خیبر شادمان ترم یا از آمدن جعفر » یک سال بعد یعنی سال هشتم هجری ، جنگِ مؤته رُخ داد و در آن جنگ بود که جعفر به شهادت رسید . ابتدا پرچم به دستِ زید بن حارثه بود و چون شهید شد ، پرچم را جعفر به دست گرفت و پیش رفت . دستِ راستش را قطع کردند . فوراََ پرچم را با دست چپ گرفت . آن دست نیز قطع شد و بیدرنگ پرچم را با بازوانِ خود به سینه حایل کرد . بارانِ تیر و تیغ بود که بر او می بارید و او همچنان پیش می رفت . تا اینکه بیش از هفتاد زخمِ کاری بر پیکرش نشست و از پا درآمد . او در اخلاق و قیافه و شکلِ ظاهر شبیه ترین فرد به پیامبر (ص) بود ( اسدالغابة ، ج 1 ، ص 286 و 287 ) وقتی خبرِ شهادت جعفر را به پیامبر (ص) رساندند سخت اندوهگین شد و گفت : « جا دارد که گریه کنندگان بر این مصیبت بگریند » و آنگاه گفت : « خداوند برای جعفر دو بالِ زبرجد در بهشت رویانید که می تواند با آن دو بال پرواز کند » ( تاریخ یعقوبی ، ج 1 ، ص 426 ) از اینرو به جعفر طیّار معروف شد .
جعفر عیّار = ظاهراََ کسی بوده که بال های مصنوعی بر دوشِ خود می چسبانده و نمایش می داده است ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 236 ) استاد زرین کوب ، جعفر عیّار را نمونه بارزی از طرّاری دانسته که حکایت او در میان عامۀ مردم رایج بوده است ( سرِ نی ، ج 1 ، ص 129 )
در این بیت « جعفر طیّار » تمثیلی از عارفِ حقیقی و « جعفر عیّار » تمثیلی از مدعیان دروغین عرفان و سلوک است . توضیح در باره درویش مأبان و مدعیان دروغین درویش در شرح ابیات 2752 تا 2772 دفتر اوّل و شرح ابیات 2264 تا 2282 دفتر اوّل آمده است .
بیت 3566
نزدِ آنکه لَم یَذُق دعوی است این / نزدِ سُکّانِ اُفُق ، معنی است این
این کلام در نظر کسی که این طعمِ روحانی را نچشیده ، تنها یک ادعای بی اساس است . ولی همین کلام در نزدِ آسمانیان که طعمِ روحانی را چشیده اند . دارای معنی بشمار می رود . [ مصراع اول اشاره است به مثل « هر که نچشد ، نداند » ( سرِ نی ، ج 1 ، ص 180 ) ملا هادی سبزواری گوید : مراد از «افق» همان افقِ مبین است که نهایت مقام قلب است و افقِ اعلی که مقام واحدیّت اسمائیّه است ( شرح اسرار ، ص 178 ) ]
بیت 3567
لاف و دعوی باشد این پیشِ غُراب / دیگِ تی و پُر ، یکی پیشِ ذُباب
این کلام در نظرِ زاغ ، یاوه و ادعای محض است . چنانکه برای مگس ، دیگِ پُر و خالی فرقی نمی کند . [ غُراب = کلاغ ، زاغ / تی = تهی ، خالی / ذُباب = مگس ]
زاغ دو صفت دارد یکی دراز عُمری و دیگری نجاست خواری ( افاضات شفاهی استاد عبدالکریم سروش ) . و این تمثیلی است از آدمیان دنیا پرست و شهوت طلب که همواره خواهانِ زندگانی دراز و غرق شدن در شهوات و ناروایی ها هستند . زاغ در شمارِ پست ترین پرندگان بشمار می رود . چنانکه جاحظ در حیاة الحیوان ، ج 2 ، ص 173 ، می گوید : زاغ از پست ترین پرندگان است و صفت بزرگواری و آزادگی ندارد . او مُردار خوار و نجاست خوار است ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 577 ) و امّا مگس ، تمثیلی است از انسان های کوته بین که نمی توانند مسائلِ روحی را بشناسند . ]
بیت 3568
چونکه در تو می شود لقمه گُهَر / تن مَزن چندان که بتوانی به خَور
از آنرو که غذا در وجودِ تو به گوهر مبدّل می شود . از خوردن طعام خودداری مکن . پس تا می توانی بخور . [ تن مزن = شانه خالی مکن ، خودداری مکن ]
بیت 3569
شیخ روزی بهرِ دفعِ سوءِ ظن / در لگن قی کرد پُر دُر شد لگن
روزی یکی از مشایخ بزرگ برای زدودنِ بَد گمانی در لگنی استفراغ کرد و آن لگن پُر از مروارید شد .
بیت 3570
گوهرِ معقول را محسوس کرد / پیرِ بینا بهرِ کم عقلیِّ مرد
آن شیخ بینا ، گوهر معقول را که درکش برای هر کسی مقدور نبود . به صورتِ محسوس و عینی درآورد تا افرادِ ضعیف الذهن نیز قانع شوند .
بیت 3571
چونکه در معده شود پاکت پلید / قفل نِه بر حلق و ، پنهان کُن کلید
اگر تو معده ای داری که هر طعام پاک را پلید و ناپاک می کند . قفلی بر گلویت بزن و کلیدِ آن را نیز پنهان کن . [ قفل نهادن برحلق = کنایه از امساک در طعام و خودداری از پرخوری است ]
بیت 3572
هر که در وَی لقمه شد نورِ جلال / هر چه خواهد تا خورد ، او را حلال
ولی کسی که لقمۀ طعام در معدۀ او به نورِ جلالِ حق مبدّل می شود . هر قدر که دوست دارد باید بخورد که این خوردن ها بر او حلال و رواست .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۵ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۲ - تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار میگوید:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند
جناب اقای کریم زمانی
3525
خلاصه حکایت
گروهی از صوفیان به مردی صوفی اعتراض کردند و برای شکایت از او نزدِ شیخِ خانقاه آمدند و گفتند : از دستِ این صوفی به فریادمان رس . شیخ گفت : مگر چه شده است ؟ گفتند : این صوفی ، سه عادت بس ناپسند دارد . پُر حرف و پُر خور و پُر خواب است . شیخ خانقاه رو بدان صوفی کرد و گفت : در هر حالی باید اعتدال را رعایت کنی . صوفی در جوابِ معترضان گفت : اگر چه برگزیدن حدِ وسط ناشی از حکمت و فرزانگی است . امّا خودِ حدِ وسط نیز امری نسبی است . مثلاََ آبِ جویبار برای شتر ناچیز است امّا همان آب برای مورچه ، دریا به نظر می رسد . صوفی در ردِ گفتار معترضان ، امثالی دیگر می آورد که ضمنِ شرح ابیات بیاید .
در این حکایت نیز نکته های دقیق در باب آدابِ طریقت آمده است . مولانا در این حکایت نیز مانند حکایتی که از بیت 3303 دفتر دوم آغاز می شود احوالِ اولیاء را از احوالِ مردم عادی تفریق نهاده است و می گوید کارِ پاکان را نباید قیاس از خود گرفت .
بیت 3506
صوفیان بر صوفیی شُنعه زدند / پیشِ شیخِ خانقاهی آمدند
گروهی از صوفیان ، یک صوفی را موردِ طعنه و درشتی خود قرار دادند و نزد شیخ خانقاه آمدند . [ شُنعه = طعنه ، درشتی ، نکوهش / خانقاه = شرح بیت 156 دفتر دوم ]
بیت 3507
شیخ را گفتند : دادِ جانِ ما / تو از این صوفی بجُو ای پیشوا
به شیخ خانقاه گفتند : ای پیشوا تو دادِ ما را از این صوفی بستان .
بیت 3508
گفت : آخر چه گِله ست ای صوفیان ؟ / گفت : این صوفی سه خُو دارد گران
شیخ خانقاه گفت : ای صوفیان شکایت شما چیست ؟ گفتند : این صوفی ، سه صفت سنگین و غیر قابلِ تحمل دارد .
بیت 3509
در سخن ، بسیار گو همچون جَرَس / در خورِش افزون خورَد از بیست کس
او پُر حرف است مانند صدای متوالیِ زنگ پی در پی حرف می زند و بیش از بیست نفر هم غذا می خورد .
بیت 3510
ور بخُسبد ، هست چُون اصحابِ کهف / صوفیان کردند پیشِ شیخ ، زَحف
و هرگاه می خوابد ، خوابش مانندِ خوابِ اصحابِ کهف سنگین است . بدین سان صوفیان در حضور شیخ خانقاه جمع شدند و ازدحام کردند .
بیت 3511
شیخ رُو آورد سویِ آن فقیر / کی ز هر حالی که هست ، اوساط گیر
شیخ رو به آن درویش کرد و گفت : در هر حالی که هستی میانه روی را برگزین .
بیت 3512
در خبر ، خَیرُالامور اَوساطُها / نافع آمد ز اعتدال ، اَخلاطُها
زیرا در حدیث آمده است که بهترین کارها در میانه روی است و اعتدالِ چهار آمیزه برای سلامتی انسان سودمند است . [ مصراع اوّل اشاره است به حدیث « خَیرُالامور اَوساطُها » ( احادث مثنوی ، ص 69 ) یکی از مبانی طبِ قدیم اعتقاد به اخلاطِ اربعه ( = آمیزه های چهارگانه ) بود . خِلط = در لغت به معنی آمیزه و آمیز است . و در اصطلاح طب قدیم به نام مادّه ای است مرطوب و روان . از اینرو اعتقاد داشتند که غذا در نخستین مرحله به خِلط تبدیل می شود . این چهار خلط یا آمیزه عبارت است از خون ، بلغم ، صفرا و سودا . هرگاه یکی از این اخلاط از حدِ اعتدال خارج شود . موجب بیماری می گردد . بدین ترتیب در طب قدیم ، بیمارن به دَمَوی و بلغمی و صفراوی و سودایی تقسیم می شدند ( قانون ، ج 1 ، ص 30 و 31 ) ]
بیت 3513
گر یکی خِلطی فزون شد از عَرَض / در تنِ مردم پدید آید مَرَض
هرگاه یکی از این چهار آمیزه بر دیگر آمیزه ها فزونی گیرد . موجبِ بیماری انسان می شود .
بیت 3514
بر قرینِ خویش مَفزا در صفت / کآن فِراق آرد یقین در عاقبت
حال که چنین است . تو نیز در توصیفِ همتا و نظیرِ خود از حدِ اعتدال خارج مشو که سرانجام موجبِ جدایی و کدورت می شود ( جواهرالاسرار ، دفتر دوم ، ص 323 ) .
بیت 3515
نُطقِ موسی بُد بر اندازه ، ولیک / هم فزون آمد ز گفتِ یارِ نیک
برای مثال ، با اینکه حضرت موسی (ع) به اندازه حرف زد و پُر گویی ننمود . ولی به هر حال بیش از رفیق و همراهِ خود حرف زد . [ همینکه حضرت موسی (ع) در سؤال کردن افراط نمود موجب جدایی آن دو شد . اشاره است به داستان حضرت موسی (ع) و عبد صالح ( خضر ) که در شرح بیت 224 دفتر اوّل بیان شد ]
بیت 3516
آن فزونی با خَضِر آمد شِقاق / گفت : رَو تو مُکثِری هذا فِراق
زیاد سؤال کردن موسی (ع) از خضر موجبِ جدایی آن دو شد . در نتیجه خضر به او گفت : حالا که زیاد حرف می زنی برو که وقتِ جدایی من و تو رسیده است . [ شِقاق = جدایی و دشمنی / مُنکثِر = پرگو ]
بیت 3517
موسیا ، بسیار گویی ، دُور شو / ور نه با من گُنگ باش و کور شو
حضرت خضر (ع) گفت : ای موسی ، خیلی حرف می زنی . برو از من دور شو . و اگر می خواهی همراهِ من باشی باید لال و کور باشی .
بیت 3518
ور نرفتی ، وز ستیزه شِسته یی / تو به معنی رفته یی بگسسته یی
و اگر نروی و پافشاری کنی و همین جا بنشینی و بمانی ، بدان که تو در معنا از من دور و جدا شده ای . ( شِسته = مخفف نشسته ) [ صوفیان رابطۀ حضرت خضر (ع) و حضرت موسی (ع) را تمثیلی از رابطۀ راد و مرید می دانند . ]
بیت 3519
چون حَدَث کردی تو ناگه در نماز / گویدت : سویِ طهارت رَو بتاز
هر گاه به هنگامِ اقامۀ نماز ، ناگهان ادرار یا بادی از تو خارج شود . شرع ( یا نماز ) به تو حکم می کند که باید بروی تجدیدِ وضو کنی . [ اکبرآبادی می گوید : فاعل «گویدت» نماز است یعنی نماز به تو می گوید برو تجدیدِ وضو کن ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 335 ) ]
بیت 3520
وَر نرفتی ، خشک ، جُنبان (خنبان )می شوی / خود نمازت رفت پیشین ای غَوی
و اگر نروی تجدیدِ وضو کنی ، خم و راست شدن تو کاری خشک است . یعنی بیهوده و بی روح است . زیرا ای گمراه نمازت قبلاََ باطل شده است .
بیت 3521
رَو برِ آنها که هم جُفتِ تُوَند / عاشقان و تشنۀ گفتِ تُوَند
برو نزدِ کسانی که همسر و همتای تو هستند و شیفته و خواهانِ سخنِ تو .
بیت 3522
پاسبان بر خوابناکان بر فزود / ماهیان را پاسبان ، حاجت نمود
برای مثال ، برای خوابیدگان ، نگهبان و محافظی لازم است تا آنان را بیدار کند ولی ماهی ها نیازی به محافظ ندارند [ «خوابناکان» کنایه از اهلِ غفلت و اسیران عالَمِ حِس ، و «ماهیان» کنایه از عارفان دریای معارف الهی ( رجوع شود به شرح بیت 17 دفتر اوّل ) ]
بیت 3523
جامه پوشان را نظر بر گازُرست / جانِ عُریان را تجلّی ، زیورست
مثال دیگر ، آنان که لباس مس پوشند به جامه شوی می نگرند ، یعنی نیاز به این دارند که او جامۀ آنها را تمییز کند . ولی آن روحی که برهنه باشد . زیور او تجلّیاتِ حضرت حق است . [ «جامه پوشان» کنایه از اسیران غرایز حیوانی و بندگانِ شهواتِ بهیمی است . روحِ آنها ، اسیر لباسِ جسد و جامۀ حسیّات است . بنابراین به کسانی نیاز دارند که این ها را برای ایشان فراهم می آورد ولی عارفان که از کمند جسم و جسمانیّت رهیده اند تنها به تجلیّاتِ حضرت حق توجه دادرند . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 574 ) ]
بیت 3524
یا ز عریانان به یک سو باز رَو / یا چو ایشان فارغ از تن جامه شو
یا از شمار برهنگانِ مادّیات و محسوسات کناره بگیر و یا مانند آنان از جامۀ بدن آسوده خاطر شو . [ جامۀ بدن = ( جواهرالاسرار ، دفتر دوم ، ص 323 ) ]
بیت 3525
ور نمی تانی که کُل عریان شوی / جامه کم کن تا رَهِ اَوسط روی
و اگر نمی توانی به طورِ کامل از جامۀ مادّیات و شهوات ، عاری شوی . دست کم از جامۀ مادّیات و شهوات خود کم کُن .
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۸ - وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند
جناب آفای کریم زمانی
مثنوی معنوی مولوی
خلاصه حکایت وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی
بلالِ حبشی هنگامی که بر اثرِ ضعفِ مزاج مانند هلالِ ماه ، لاغر و نزار شده بود . در آستانۀ مرگ قرار گرفت . همسرش از دیدن این منظرۀ غم انگیز گریست و گفت : واویلا که مرگت فرا رسیده . بلال گفت : غم مدار که اینک وقتِ شادمانی است نه اندوه . ....
بیت 3517
چون بِلال از ضعف شد همچون هِلال / رنگِ مرگ افتاد بر رویِ بِلال
همینکه بلال از ضعف مانند هلالِ ماه ، لاغر شد . آثارِ مرگ در چهره اش نمایان گردید .
بیت 3518
جفتِ او دیدش ، بگفتا واحَرَب / پس بِلالش گفت : نه نه واطَرَب
وقتی که همسرش او را در این حال دید گفت : اندوها ، عجب مصیبتی ، بلال به او گفت : نه نه ، این حرف را مگو بلکه بگو : به به ، چه شادی و طربی . [ واحَرَب = کلمه ای است که در عزای مُردگان و برای ابراز ناراحتی گویند . حَرَب به معنی هلاکت و نابودی است ]
بیت 3519
تا کنون اندر حَرَب بودم ز زیست / تو چه دانی مرگ چون عیش است و چیست ؟
من تا کنون با زندگانی دنیویم در ستیز و ناراحتی بودم ، تو چه می دانی که مرگ چیست و چه خوشی و لذّتی دارد .
بیت 3520
این همی گفت و ، رُخَش در عینِ گفت / نرگس و گلبرگ و لاله می شکفت
بلال این سخنان را می گفت و در عین حال ، چهره اش مانند گلِ نرگس و برگِ لطیفِ گل و لاله از هم می شکفت .
بیت 3521
تابِ رُو و چشمِ پُر انوارِ او / می گواهی داد بر گفتارِ او
روشنی و درخشندگی چهرۀ بلال و چشمانِ پُر نورش ، گفتارِ او را تصدیق می کرد .
بیت 3522
هر سیه دل می سیه دیدی ورا / مردمِ دیده ، سیاه آمد چرا ؟
اشخاصی که دارای قلبی سیاه و کدر بودند . بلال را سیاه می دیدند یعنی او را به جهتِ پوستِ سیاهش موردِ تحقیر قرار می دادند . این نادان ها مگر نمی دانستند که مردمکِ چشم واقعاََ چرا سیاه است ؟ [ مردمک چشم نیز سیاه است ، امّا این سیاهی از شأن و قدرِ آن نمی کاهد چرا که محلِ نور و بینایی است پس هر سیاهی مطلقاََ زشت و ناپسند نیست . ]
بیت 3523
مردمِ نادیده باشد رُو سیاه / مردمِ دیده بُوَد مرآتِ ماه
انسان های فاقدِ بصیرت ، رسوا و روسیاه هستند امّا مردمِ با بصیرت که در حکمِ مردمکِ چشم اند ، آیینۀ ماه هستند . یعنی مظهرِ اسماء و صفاتِ حضرتِ حق اند . ( مِرآت = آیینه ) [ ابن عربی در فصوص الحکم ، فص آدمی ، انسانِ کامل را مردمکِ چشمِ حق می شمرد . رجوع شود شرح بیت 1 دفتر اوّل ]
بیت 3524
خود که بیند مردمِ دیدۀ تو را / در جهان ، جز مردمِ دیده فزا ؟
مردمکِ چشمِ تو را در این دنیا چه کسی می تواند ببیند ، جز آن کسی که دیده ای بصیر دارد ؟ [ یعنی در این دنیا هر کسی نمی تواند حقیقتِ انسانِ کامل را مشاهده کند مگر اهلِ بصیرت ، بلال نیز یکی از مصادیقِ انسانِ کامل بود . ]
بیت 3525
چون به غیرِ مردمِ دیده ش ندید / پس به غیرِ او که در رنگش رسید ؟
از آنرو که حقیقتِ باطنی را بلال کسی جز مردمکِ چشم بصیر ندید . پس بجز دیدۀ بصیر چه کسی چه کسی حقیقت او را دیده است ؟ [ طبق قرینۀ مقامیه در اینجا مراد از « مردم دیده » حضرت نبی اکرم (ص) است . از این حیث که آن حضرت مصداقِ عالی و حقیقی انسانِ کامل بوده است یعنی هیچکس به اندازۀ آن حضرت به حقیقتِ بلال واقف نشد . ]
بیت 3526
پس جز او جمله مُقَلّد آمدند / در صفاتِ مردم دیدۀ بلند
پس غیر از مردمک چشم ( منظور حضرت نبی اکرم (ص) است ) باقی مردم در برخورد با انسان کامل از روی تقلید عمل می کنند نه از روی تحقیق .
بیت 3527
گفت جفتش : اَلفِراق ای خوش خِصال / گفت : نه نه ، اَلوِصال است ، اَلوِصال
وقتی که همسرِ بلال او را در حال دید گفت : ای کسی که دارای اخلاقِ پسندیده ای هستی ، هنگام جدایی و فِراق فرا رسیده . بلال گفت : نه نه ، این فِراق نیست بلکه وصال است ، وصال . [ زیرا با عُروضِ مرگ ، آدمی به اصلِ خود باز می گردد . ]
بیت 3528
گفت جفت : امشب ، غریبی می روی / از تبار و خویش ، غایب می شوی
همسرش گفت : امشب به دیار غربت رهسپار می شود و از قوم و خویشت غایب می شود .
بیت 3529
گفت : نه نه ، بلکه امشب جانِ من / می رسد خود از غریبی در وطن
بلال گفت : نه نه ، اینطور نیست بلکه امشب جانِ من از دیارِ غربت به وطن اصلی خود باز می گردد . [ نای جدا افتاده از نیستان حقیقت به اصل خود می پیوندد . ]
بیت 3530
گفت : رویت را کجا بینم ما ؟ / گفت : اندر حلقۀ خاصِ خدا
دوباره همسرش گفت : رخسارۀ نورانی تو را باید در کجا ببینیم ؟ بلال گفت : در جمعِ خاصّانِ الهی .
بیت 3531
حلقۀ خاصش به تو پیوسته است / گر نظر بالا کنی ، نه سویِ پَست
اگر چشم به مراتب بالای جهان هستی بدوزی و به مراتبِ پایین نگاه نکنی خواهی دید که تو نیز جزو آن جمعِ خاصّانِ الهی هستی .
بیت 3532
اندر آن حلقه ز ربّ العالمین / نور می تابد چو در حلقه نگین
در آن جمعِ خواص ، از بارگاهِ الهی انواری در آن جمع می تابد مانند درخشیدن نگین در حلقۀ انگشتری .
بیت 3533
گفت : ویران گشت این خانه ، دریغ / گفت اندر مَه نگر ، منگر به میغ
همسرش باز گفت : افسوس که این خانه ویران گشت یعنی افسوس که جسمِ تو به زودی فانی می گردد . بلال گفت : تو به ماه نگاه کن نه به جسم که مانندِ ابرِ تیره مانع از تابش انوار روح می گردد .
بیت 3534
کرد ویران تا کُند معمورتر / قومم اَنبُه بود و ، خانه مُختَصَر
بلال گفت : حال من به این می ماند که مثلاََ کسی خانواده پُر عائله ای دارد در حالی که خانه اش تنگ و کوچک است . امیرِ شهر می آید و از روی لطف خانه اش را ویران می کند تا به جای آن خانه ای وسیعتر بَنا کند . [ همینطور حضرتِ شاهِ وجود به زودی خانۀ حقیر جسمِ مرا ویران می کند تا عائلۀ من که همان قوای روحانی من است به منزلِ فراخ و بیکران عالمِ ملکوت منتقل شود . ]
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۷ روز قبل، جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۹ - حکمت ویران شدن تن به مرگ:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند آقای کریم زمانی
3535
من چو آدم ، بودم اول حبسِ کرب / پُر شد اکنون نسلِ جانم شرق و غرب
من نیز ابتدا مانندِ حضرت آدم (ع) اسیرِ اندوه و غصه بودم امّا اکنون روحم شرق و غرب را آکنده است . ( کرب = اندوه ، دلگیر شدن ) [ اندوهِ آدم (ع) وقتی آغاز شد که از جنة المأوی و بهشت برین به دار مِحنت و بلای این دنیا هبوط کرد . مصراعِ دوم این نکتۀ دقیقِ عرفانی را می گوید که : هرگاه روح به کمالِ تجرّدِ خود می رسد . میل به عالمِ دیگر می کند . یعنی تعلّقِ روح به بدن برای نیل به مقامات و مراتبِ عالیه است و تعلقِ آن از نوعِ تعلقِ تدبیری و تکمیلی است . بلال نیز می گوید : روحم به قدری کمال یافته و رشد کرده که این جهان ، گنجایش آن را ندارد . ]
بیت 3536
من گدا بودم در این خانۀ چو چاه / شاه گشتم ، قصر باید بهرِ شاه
بلال دوباره گفت : من در این خانۀ جسم که مانندِ چاه تنگ و تاریک است فقیرانه می زیستم امّا اینک با عنایتِ ریّانی ، شاهِ معنوی شده ام و شاه نیز قصری بزرگ لازم دارد . پس روحِ با کمال من اینک نمی تواند جسمِ حقیر مرا تحمّل کند .
بیت 3537
قصرها خود مر شَهان را مَأنس است / مُرده را خانه و ، مکان گوری بس است
شاهانِ حقیقی و امیران عرصۀ معنویت محلِ آرامش و اُنس شان ، قصرهای معنوی است . امّا مُرده دلان دنیا ، همین ابدان و خانه های حقیرشان کافی است .
بیت 3538
انبیا را تنگ آمد این جهان / چون شَهان ، رفتند اندر لامکان
این دنیا واقعاََ برای پیامبران تنگ بود ، از اینرو آنها شاهانه به عالَمِ مجرّدات رهسپار شدند .
بیت 3539
مُردگان را این جهان بنمود فر / ظاهرش زَفت و ، به معنی تنگ بر
این دنیا که ظاهری فراخ و باطنی بس تنگ دارد . برای مرده دلان ، شکوه و جلالی خاص دارد . یعنی شیفتگانِ دنیا ، دنیای مادّی را بس شکوهمند می یابند .
بیت 3540
گر نبودی تنگ ، این افغان ز چیست ؟ / چون دو تا شد هر که در وی بیش زیست ؟
اگر سرای دنیا واقعاََ تنگ و حقیر نیست ، پس این همه ناله و شیونِ مردم برای چیست ؟ چرا هر کس که در این دنیا زیاد عمر می کند ، خمیده قامت و پژمرده حال می شود ؟ برای اینکه دنیا آنقدر تنگ است که همه را لوله می کند . [ اشاره است به آیه 68 سورۀ یس « و هر که را که عمرِ دراز دهیم به قهقرا بریمش ، آیا اندیشه نمی کنید ؟ » ]
بیت 3541
در زمانِ خواب چون آزاد شد / ز آن مکان ، بنگر که جان چون شاه شد ؟
اگر واقعاََ این دنیا تنگ و حقیر نیست . پس چرا انسان در عالمِ رویا از کمندِ درد و رنج خلاص می شود . تو نگاه کن به اینکه روح در رویا چگونه شادمان می شود .
بیت 3542
ظالم از ظلمِ طبیعت باز رست / مردِ زندانی ز فکرِ حبس جَست
در خواب ، ستمگر از خویِ ستمگری می رهد و آدمِ زندانی از اندیشۀ زندان خلاص می شود . [ مضمون دو بیت اخیر در ابیات 388 تا 391 دفتر اوّل آمده است . ]
بیت 3543
این زمین و آسمانِ بس فَراخ / سخت تنگ آمد به هنگامِ مُناخ
این زمین و آسمانِ بسیار وسیع ، در عالمِ رویا ، بسیار تنگ می گردد . [ مُناخ = محلی که شتر را می خوابانند ، در اینجا استعاره از خواب و رویاست ]
بیت 3544
چشم بند آمد فراخ و ، سخت تنگ / خندۀ او گریه ، فخرش جمله ننگ
فراخی و وسعت این دنیا افسونی بیش نیست . در حالی که این دنیا ذاتاََ تنگ است . و اگر به حقیقتِ دنیا نگریسته شود ، خنده اش گریه و فخرش مایۀ ننگ و بدنامی است . [ چشم بند = افسونی که بدان چشم مردم را بندند ، پارچه ای که با آن چشم را بپوشانند
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۹ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۳:
مولانا می فرماید
شادم، چون از اسباب شادی جهان آزادم.
شادم، چون منتظر شادی نیستم؛
حتی شادی را هم نمی خواهم!
شادی حقیقی و بی زوال آن شادی ای است که وابسته به بیرون و منوط به شرایط نباشد. شادی حقیقی از جنس رهایی است و از درون می جوشد. شادی حقیقی بال پرواز ماست تا بی کران عالم تجریدو معنویت ، رها از همه تعلقات دنیایی
Fateme Zandi در ۱۱ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۶:
به نام حضرت دوست
حضرت بیدل دهلوی
توضیحاتی در باره ی این شعر
بن مایه : عارفانه
وزن : مستفعلن مفاعل مستفعلن فَعَل
یا
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
بحر : مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
قوافی : بهانه خانه ترانه شانه فسانه دانه کرانه آستانه نشانه آشیانه زبانه
حیرت :سرگشتگی و بهت و عاجز بودن
اما درعرفان مرحله ای را گویند که عارف در مقام کشف و شهود میخواهد برسد به ذات خداوندی و بیدل در این مصرع میگوید در مقام حیرت هستم
دمیدن : شکوفا شدن طلوع کردن برخاستن
گل داغ : کنایه از اشک و حسرت و محرومیت
بهانه : توجیه و دستاویز
طاووس : نام پرنده ای زیبا که در هندوستان یافت میشود این پرنده در هند الهه ی زیبایی و دین و برکت و روشناییست و وقتی پرهای دمش باز میشود بیشمار رنگ های در هم عجین گشته میدرخشند
ودر این مصرع یعنی زیبایی های درخشان از رنگهای نورانی
جلوه زار : جایی برای آشکار شدن
بیت ۱:
بیدل میگوید من در مقام حیرت قرار دارم و اشک داغ من بخاطر محرومیتم دستاویز و توجیه مناسبی برای شکوفا شدن حیرانی من هست(حیرانی در عرفان مقدمه ای برای رسیدن به نقطه ای روشن و ثابت است)
و زیبایی های آن نورهای درخشان رنگین، مثل طاووسیست که وقتی پدیدارو آشکار میشود شبیه یک خانه ای هست که در آن پر از آینه کاریست
آینه کاری : مانند صحن های مذهبی که از آینه های کوچک و رنگین تشکیل شده که همه جا را نورانی کرده باشد و یک هنرست
همان بحث وحدت در کثرت
آیینه ها تصاویری هستند متکثر اما انعکاسشان از یک آینه متجلی شده است
در واقع بیدل میخواهد بگوید من دراین همه رنگ ها و نورها سرگردان و حیرت زده ام و محرومم از آن ذات لایتناهی و اشک ریختنم هم توجیه این مطلب می باشد
غفلت : بی توجهی و سوءاستفاده
نوا : مقام دوازدهم موسیقی، دارایی ، آهنگ و سرود
پرده : یکی از ارکان موسیقی: حجاب، تغییر در ارتعاش موسیقی
چکیدن : جوشیدن
بیت ۲ :بیدل میگوید که بر طبق همان اشک ریختنم در بیت گل داغ ، آهنگ و موسیقی حاصل از اشک ریختن من بخاطر حسرت دیدارت، لج کردن و گریستن یک طفل نیست برای رسیدن به هدفش و سوء استفاده کردن نیست، بلکه در موسیقی و چکیدن و جوشش اشک پرده های چشم من نوعی موسیقی منظم شبیه ترانه وجود دارد که دست من نیست
در این بیت نوا و پرده و ترانه مراعات النظیر هستند
دردسر : مشکل و به زحمت انداختن
تکلف : تشریفات
مشاطه : آرایشگر
بر طرف : از میان برداشت و رفع کردن
تَرک: ر ساکن : کلاه خودجنگی و کلاه درویشان و کلاه جنگی که مو از میان آن بیرون می آید
بَهله : دستکش شکاری و جنگی از چرم
بیت ۳ : بیدل می گوید که من زحمت تشریفات یک آرایشگر را به خود نمیدهم و به هیچ کسی احتیاج ندارم وقتی دستکشم میتواند موهای بیرون زده ی از کلاهم را آراسته و مرتب کند
یعنی میخواهد بگوید برای رسیدن به تو هیچ احتیاج به دیگران و واسطه ای نیست
آراستگی نفس من به دست تو فقط امکانپذیراست
حسرت کمین : کسی که کمین میکند به واسطه حسرت خویش
وعده ی وصل : پاداش رسیدن
چشم بهم نیامده : چشمی که باز است و نمیخوابد
فسانه : اسطوره ی اعجاز
بیت ۴: من در کمین حسرت برای پاداشی هستم که نامش رسیدن به توست و مانندکسانی که مشتاق هستند آخر قصه ی افسانه ها را بشنوند نمیخوابم و چشمان باز و گوش من شنواست
ضبط نفس : حبس کردن نفس و صدا
فال : واحد شمارشی میوه هایی مانند گردو
بیت ۵:
حبس کردن نفس نشانه شنیدن حضور همهمه و جمع میباشد و این مسئله نوید بخش است برای انسانی تنها مانند میوه ای کوچک و نارس که از دانه ای حاصل شده که به تنهایی قابل ریشه زدن نیست و به عناصر چون آفتاب و خاک و باران محتاج است
میخواهد بگوید که موجودات کائنات در کثرت بهم متصل هستند مانتد یک زنجیر
رستن : رها شدن
بحر : دریا
بیت ۶:
در دریا اگر گوهررو مراورید نشوی نمیتوانی رها شوی
توضیح : از هزاران قطره ی باران یکی فقط میتواند به داخل صدف برود و تبدیل به مروارید میشود
بیدل می فرماید: اگر میخواهی رها شوی و گوهر وجودی خودت را بشناسی (هر قطره رادبه خویش رسیدن ) باید رها باشی تا در کرانه دریا ( وسعت لایتناهی خداوند) قرار بگیری
این همان بحث خود شناسی وخداشناسی وحدت وجود است
تعظیم ِ اعتبار: محترم شمردن خداوند با تعظیم و گردن نهادن و کسب اعتبار در اطاف
مخصوص نیست: کار خاصی نیست
بیت۷: بیدل میگوید کسانی که حج میروند برای احترام به خداوند تعظیم میکنند که اعتبار هم کسب کنند و کار ویژه ای انجام نداده اند چون هر جا که سر در مقابل بزرگی خداوند به سجده رود آنجا همان آستانه ی ملکوتی خداونداست
زه کنند : کشیدن کمان
کمانهای امتیاز: کمانهایی که هرکدامشان امتیازی دارند برای خوردن به هدف
نشانه : علامت
بیت ۸: وقتی در مسابقه ای شرکت میکنی و برای برنده شدن کوشش ، بعضی ها (این) به هدف میزنند و بعضی ها (آن) می بازند و اینها نشانه و علامتیست برای اینکه هر فرد با قدرت و عمل صالح و درست خود میتواند در مسابقه ی رسیدن به هدف و کمال گام برداردو برسد به حد مطلوب و نرسیدن و رسیدن هر دو نشانه ی عملکرد است
رنگ پریده : انسان مغموم و پریشان
بیت ۹:
با وجود اینکه عمری را به عبث پشت سر گذاشتم اما میتوانم دلم را شاد کنم و انرژی و توانایی هایم را دوباره بدست بگیرم چرا که هر انسان پریشان هم میتواند خیال و رویاهایش را به تحقق بپیوندد و آشیانه ی سلامتی را برای خود بسازد
بیت ۱۰:
توضیح : مانند رعد و برق و صاعقه ای که از خوردن دو ابر مثبت و منفی بهم، انرژی آزاد میکند برای رهایی و نور و شعله تولید میکند
می گوید ای بیدل از آن برق و صاعقه درون خود که آزادیت را به ارمغان می آورد هرگز سوال نکن چرا که باید این شعله ی درون تو زبانه بکشد تا برسد به سر منشا نور و تجلیگاه
در واقع میخواهد بگوید باید جرقه ای در درون ما تولید شود و شعله ای ایجاد بشود و زبانه بگیرد تا آزاد و رها شویم
Fateme Zandi در ۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۲۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیلبچه از حرص و ترک نصیحت ناصح:
به نام حضرت دوست
شرح و تفسیر منع کردن مرد حکیم از خوردن پیل بچگان
استاد ارجمند جناب اقای کریم زمانی
شرح و تفسیر بیت 69
آن شنیدی تو که در هندوستان / دید دانایی گروهی دوستان
آیا این حکایت را شنیده ای که حکیمی ، جمعی از دوستان خود را در هندوستان دید ؟شرح و تفسیر بیت 70
گُرسِنِه مانده شده بی برگ و عُور / می رسیدند از سفر از راهِ دُور
آنها گرسنه و بی برگ و آذوقه بودند و برهنه ، و از سفری دور و دراز می آمدند .شرح و تفسیر بیت 71
مِهرِ داناییش جوشید و بگفت / خوش سلامیشان و چون گُلبُن بگفت
مِهر و محبّتِ خردمندانه آن مردِ حکیم جوشیدن گرفت و با خوشرویی به آنان سلام کرد و همانند گُل از هم شکفته شد . [ مهر دانائیش = یعنی محبّتِ او از روی عقل و خِرد بود نه از روی نادانی . چنانکه در حکایت اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس در همین دفتر ، نمونه ای از دوستی جاهلانه بیان شده است . ]شرح و تفسیر بیت 72
گفت : دانم کز تَجَوّع وز خَلا / جمع آمد رنجتان زین کربلا
مرد حکیم گفت : می دانم که از گرسنگی و تهی شدن شکم ، سخت رنجیده و ناراحت هستید . [ تَجَوّع = گرسنگی / خَلا = خالی شده ، خالی شدن معده / کربلا = در این بیت به معنی مطلق رنج و ابتلاست نه اشاره به سرزمینی خاص ]شرح و تفسیر بیت 73
لیک الله الله ای قومِ جلیل / تا نباشد خوردتان فرزندِ پیل
ولی ای جمع محترم ، شما را به خدا سوگند می دهم که مبادا بچه فیل بخورید .شرح و تفسیر بیت 74
پیل هست این سو که اکنون می روید / پیل زاده مشکنید و بشنوید
ای دوستان ، در راهی که اینک می روید با فیل روبرو می شوید . مبادا بچه فیل ها را شکار کنید . این نصیحت مرا گوش کنید . [ این مردِ حکیم کنایه از اولیاء و هادیان حقیقی کهمردم را از خطر نَفسِ سحّاره آگاه می سازند . ]شرح و تفسیر بیت 75
پیل بچگان اند اندر راهتان / صید ایشان هست بس دلخواهتان
در مسیری که می روید با بچه فیل هایی برخورد می کنید که دلتان می خواهد آنها را شکار کنید .شرح و تفسیر بیت 76
بس ضعیفند و لطیف و بس سَمین / لیک مادر هست طالب در کمین
این بچه فیل ها ، ناتوان و لطیف و بسیار فربه اند . ولی بدانید که مادر آنها در کمین است .شرح و تفسیر بیت 77
از پیِ فرزند صد فرسنگ راه / او بگردد در حَنین و آه آه
مادرِ بچه فیل ها ، صد فرسخ را ناله کنان و آه زنان به دنبال آنها می پیماید .شرح و تفسیر بیت 78
آتش و دود آید از خرطومِ او / اَلحَذَر آن کودکِ مرحومِ او
از شدّتِ هیجان و غضب از خرطومِ او آتش و دود بلند می شود . مواظب باشید به بچه موردِ علاقه اش آسیبی نزنید . ( سمین = چاق و فربه / کودکِ مرحومِ او = کودک مورد علاقه او ) [ مادرِ بچه فیل ها دست از انتقام نمی کشد . راههای بسیار در می نوردد و سرانجام مهاجمانِ بچه های خود را به هلاکت می رساند ( مقتبس از جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 369 )شرح و تفسیر بیت 79
اولیاء اطفالِ حقّند ای پسر / در حضور و غیبت ، ایشان با خبر
ای پسر ، اولیاء الله ، کودکانِ حضرت حق تعالی هستند . اینان چه در غیبت باشند و چه در حضور ، حق تعالی از ایشان آگاهی کامل دارد . [ مصراع دوم از مشکلات ابیات مثنوی است . زیرا مقصود از آن پوشیده و محتمل الوجوه است . عجالتاََ دو مشکل در مسیر فهم این مصراع وجود دارد . مشکل اوّل : آیا این غیبت و حضور اولیاء نسبت به حق است یا غیر حق ؟ مشکل دوم : آیا فاعل «باخبر» حق تعالی است و یا اولیاء الله ؟ اگر بگوییم اولیاء نسبت به حق غایب و گسسته و نسبت به خلق ، حاضر و پیوسته اند ، با شأن و مقام ایشان سازواری ندارد . مگر آنکه این غیبت را ناظر بر اوقاتی بدانیم که ایشان به رفع حوایج جسمانی مشغول می شوند . که این اوقات نسبت به اوقاتِ خاصِ عبادی و تعبّدی محض ، نوعی غیبت از حق محسوب می شود . و «ترک اولا» که در لسانِ شرع آمده از همین مقوله است . با این احتمال مقصودِ مصراع دوم این است : اولیاء الله چه در حالِ توجه تام به حضرت حق باشند و چه در حالِ توجهِ نسبی ، حق تعالی از احوالِ ایشان باخبر است ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 5 ) . وجه دوم : اولیاء الله نسبت به حق حاضر و پیوسته و نسبت به غیر حق ، غایب و گسسته اند و در همین حال نیز حق تعالی نسبت به احوال ایشان آگاه است ( جواهر الاسرار ، دفتر سوم ، ص 369 و مثنوی مولوی معنوی ، دفتر سوم ، ص 7 ) . وجه سوم : در غیبت و حضور ، اولیاء از همه چیز خبر دارند ( مثنوی استعلامی ، ج 3 ، ص 221 ) این وجه بعید می نماید و با سیاق ابیات در نمی سازد . امّا توصیف اولیاء به اطفالِ حق ، مبینِ این مطلب است که آنها در تحتِ تربیت و حضانت خاصِ خدا قرار دارند . این سخن از شِبلی معروف است « صوفیان ، کودکانند که در آغوش حضانت حق پرورش می کیرند ( مولوی نامه ، ج 1 ، ص 221 ) ]شرح و تفسیر بیت 80
غایبی مندیش از نقصانشان / کو کشَد کین از برایِ جانشان
اگر اولیاء الله در خلوت به سر می برند و از غیر حق ، غایب می شوند این را دلیل بر نقص و عیب آنان مدان . زیرا حق تعالی به خاطرِ جان و روان ایشان انتقام می گیرد . [ مخالفان و معاندانِ آنان را عِقاب می کند ]شرح و تفسیر بیت 81
گفت : اطفالِ من اند این اولیا / در غریبی ، فرد از کار و کیا
حق تعالی گفت : اولیاء الله ، کودکانِ من بشمار می روند و در غربتِ خود ، از شکوه و جلال دنیوی جدا هستند . [ غُربت = می تواند اشاره باشد به این نکته که اولیاء الله از همۀ وابستگی های دنیوی هجرت کرده اند به سویِ درگاهِ حق و از این حیث در میان خلایق ، غریب و تنها هستند ( شرح اسرار ، ص 190 ) . بیت فوق اشاره دارد به حدیث « مردم ، جملگی خانوارِ حق اند ، محبوب ترین آنان کسی است که برای خانوار او سودمندتر باشد ( شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 5 ) ]شرح و تفسیر بیت 82
از برایِ امتحان ، خوار و یَتیم / لیک اندر سِر منم یار و نَدیم
اولیاء الله به جهت امتحانات الهی ، به ظاهر خوار و بی کس می نمایند ولی من باطناََ یار و انیس آنان هستم . [ این امتحان ممکن است برای معلوم شدن ثباتِ قدمِ آنان باشد و نیز ممکن است برای دیگر مردم باشد . یتیم در این بیت به معنی تنها و غریب است زیرا اینان به علتِ علوّ طبع و ثبات ایمان در میان خلایق فرد و بی بدیل اند ( شرح اسرار ، ص 190 ) ]شرح و تفسیر بیت 83
پُشت دارِ جُمله ، عصمت هایِ من / گوییا هستند خود ، اَجزایِ من
حامی و پشتیبانِ همۀ آنان ، محافظت های من است یعنی من ( حق تعالی ) از همۀ اولیاء و انسان های کامل حمایت می کنم زیرا مانند این است که ایشان جزیی از وجود من هستند .شرح و تفسیر بیت 84
هان و هان این دلق پوشانِ من اند / صد هزار اندر هزار و ، یَک تَن اند
بهوش باشید و بهوش بشید که این خرقه پوشان ، به من وابستگی دارند یعنی محبوب خدا هستند و اگر چه اولیاء الله کثیرند ولی در حقیقت یکی بیش نیستند . [ مولانا در مثنوی به کرّات به وحدتِ حقیقتِ انبیاء و اولیاء تصریح کرده از جمله در ابیات 325 تا 327 دفتر اوّل و همچنین ابیات 500 و 501 دفتر اوّل ]شرح و تفسیر بیت 85
ورنه کی کردی به یک چوبی هنر / موسیی ، فرعون را زیر و زبر ؟
در غیر اینصورت موسی (ع) چگونه می توانست هنر کند و با یک چوبدستی ، بساطِ حکومتِ فرعون را زیر و رو سازد ؟شرح و تفسیر بیت 86
ورنه کی کردی به یک نفرینِ بَد / نوح ، شرق و غرب را غرقابِ خَود ؟
در غیر اینصورت ، نوح (ع) چگونه می توانست با یک نفرینِ آسیب زننده ، خاور و باختر زمین را غرقِ در آب کند ؟شرح و تفسیر بیت 87
بر نکندی یک دعای لوطِ راد / جمله شهرستانشان را ، بی مُراد
در غیر اینصورت ، لوط که یکی از راد مردان الهی بود ، چگونه می توانست با یک دعا ، شهرهای قومِ خود را زیر و زبر سازد و آنان را ناکام گرداند ( المنهج القوی ، ج 3 ، ص 23 ) .توضیح بیشتر در شرح بیت 2663 دفتر دوم آمده است .
شرح و تفسیر بیت 88
گشت شهرستانِ چون فردوسشان / دِجلۀ آبِ سیه ، رَو ، بین شان
شهر آنان که همچون باغِ بهشت بود به رودخانۀ سیاهی مبدّل شد ، برو نشانه ها و آثار آن را ببین . [ دجلۀ آبِ سیه = شاید اشاره باشد به آیه 59 سورۀ نمل که در شرح بیت 2663 دفتر دوم آمده است . و نیز در آیه 74 از سورۀ حِجر « و باراندیم بر ایشان سنگهای گِلین » از اینرو ممکن است مجازاََ بیان کننده سیه روزی و نگونساری آن قوم باشد . اصطخری می نویسد : در دیار قومِ لوط ، کشت و زرع و گیاهی دیده نشود و سرزمینی سیاه است ( مسالک و ممالک ، ص 67 ) ]شرح و تفسیر بیت 89
سویِ شام است این نشان و ، این خَبَر / در َهِ قُدسش ببینی در گُذر
این نشانه ها و این واقعه در نزدیکی های سرزمین شام است و تو هر گاه به سوی بیت المقدس بروی ، آن آثار را در همان حوالی خواهی دید . [ شام ، نام مملکتی است که در قدیم شامل اردن ، سوریه ، لبنان و فلسطین بوده است . با توجه به اینکه سرزمینِ قومِ لوط در فلسطین قرار داشته ، سفرنامه نویسان و جغراف دانان قدیم از بقایا و آثارِ آن گزارش داده اند ( سفرنامه ابن بطوطه ، ج 1 ، ص 53 و مسالک و ممالک ، ص 15 ، 60 و 67 ) . بزرگترین شهرِ قومِ لوط ، سَدوم یا سُدوم است که بر اثر زلزله و قهر الهی به عمق بحرالمیت فرو رفته است . ]شرح و تفسیر بیت 90
صد هزاران ز انبیایِ حق پَرست / خود به هر قرنی سیاست ها به دست
صد هزار از پیامبران خداپرست ، هر کدام در عهدِ خود کیفرهایی بر بَدکاران فرود آورده اند . [ رجوع کنید به شرح قرون ماضیه در شرح بیت 3118 دفتر اوّل . صد هزاران و امثال این ارقام برای نشان دادن کثرت است نه عددی معیّن . تعداد پیامبران بنا به روایتی از ابوذر ، یکصد و بیست و چهار هزار نفر است . ]شرح و تفسیر بیت 91
گر بگویم ، این بیان افزون شود / خود جگر چِه بوَد ؟ که کُه ها خون شود
اگر بخواهم این مسائل و رخدادها را شرح دهم ، سخن به درازا می کشد . جگر دیگر چیست ؟ حتی کوه ها هم به خون تبدیل می شوند . یعنی جگر که جای خود را دارد ، حتی کوه های گران هم نمی توانند شنیدن آن را تاب بیاورند . [ تداعی می کند آیه 21 سورۀ حشر را « اگر قرآن را بر کوه نازل کنیم ، کوه نیز متلاشی می شود » ]شرح و تفسیر بیت 92
خون شود کُه ها و باز آن بفسرد / تو نبینی خون شدن ، کوری و رَد
حتی کوه های جامد نیز بر اثر استماع کلام حق و یا تجلّی او ، به خون مبدّل می شوند و حیات پیدا می کنند و دوباره به مرتبۀ جماد باز می گردند . ولی تو این خون شدن و تحوّلِ جوهری را نمی بینی زیرا از نظرِ باطنی ، کور و مطرودی .شرح و تفسیر بیت 93
طُرفه کوری ، دوربینِ تیز چَشم / لیک از اُشتر نبیند غیرِ پَشم
عجب کوری هستی ، در امورِ دنیوی و مادّی ، بسیار بینا و موشکافی . اما از شترِ به این بزرگی ، پشمی بیش نمی بینی . ( طرفه = عجیب ، شگفت ) [ خلقت شتر ، فکرت برانگیز است اما تو به جای مطالعۀ شگفتی های خلقت او تنها به پشم های او نگاه می کنی . پشم ، در اینجا اشاره به ظواهر امور است و خودِ شتر ، اشاره به بواطنِ امور ، به عبارتی دیگر ، فرجامِ امور را در نمی یابی و فقط شیفتۀ ظواهری . چنانکه حضرت حق تعالی در آیه 7 سورۀ روم ، اینان را چنین وصف می فرمایند « و دانند احوالِ ظاهرِ زندگانی دنیوی را و ایشان از احوالِ آخرت به غفلت اندرند » ]شرح و تفسیر بیت 94
مو به مو بیند ز صرفۀ حرصِ اِنس / رقصِ بی مقصود دارد همچو خرس
انسان ظاهربین با انگیزۀ حرص و آز ، تنها منافع ظاهری و دنیوی خود را مو به مو می بیند و همچون خرس ، بی هدف می رقصد . [ چنانکه خرس در معابر و اَسواق می رقصد . و هر چه تماشاگران می دهند به صاحب خرس می رسد و به خرس جز رنج و زحمت بیهوده چیزی عاید نمی شود . دنیا پرستان نیز زحمت و مشقّت می کشند اما اندوخته های خود را برای دیگران می گذارند و می روند . ]شرح و تفسیر بیت 95
رقص ، آنجا کُن که خود را بشکنی / پنبه را از ریشِ شهوت بر کنی
جایی برقص و شادی کن که خودی و انانیّتِ خود را بشکنی و پنبه را از روی زخمِ شهواتِ خود برداری . [ مصراع دوم ، دارای ابهام است . زیرا معلوم نیست که « پنبه را از روی زخم برداشتن » به چه چیزی دلالت دارد ؟ اکبرآبادی گوید : کنایه است از نارسانیدن مقتضیّاتِ شهوت و ناجُستن آسودگی نَفس ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 6 ) یعنی به شهوات نباید اعتنا کرد . شارحی دیگر معتقد است که این زخم ، زخمِ غفلت است و آن پنبه ، پنبۀ تلبیس و ریا ( سرّ نی ، ج 2 ، ص 696 ) یعنی نباید معایب خود را ریاکارانه از انظار پوشانید . قول دیگری نیز می گوید : به جایی برسی که زخمِ شهوات در وجودِ تو درمان پذیرد ( مثنوی استعلامی ، ج 3 ، ص 220 ) . ظاهراََ قول اوّل به سیاق ابیات نزدیکتر است زیرا لازمۀ خودشکنی و نفی عُجب و خودبینی ، گذشتن از شهوات است . یوسف بن احمد مولوی گوید : از جراحاتِ شهوانی ، پنبۀ هوی و هوس را بردار که زخمت ناسور می شود و به جای آن مرهمِ ریاضت بگذار ( المنهج القوی ، ج 3 ، ص 23 ) ]شرح و تفسیر بیت 96
رقص و جولان بر سَرِ میدان کُنند / رقص ، اندر خونِ خود مَردان کُنند
مردان حق در ملأ عام می رقصند و جُست و خیز می کنند . مردان حق در میانِ خونِ خود می رقصند . [ ممکن است منظور این باشد که رقصِ صوفیانه در اَنطار موجبِ رفعِ انانیّت و خودبینی سالک می شود و بدینگونه این رقص از نظرِ مولانا نوعی ریاضت و مجاهده محسوب می شود ( سرّ نی ، ج 2 ، ص 697 ) . یوسف بن احمد مولوی ، منظور از «میدان» را عرصۀ روحانیات می داند ( المنهج القوی ، ج 3 ، ص23 ) ]شرح و تفسیر بیت 97
چون رَهند از دستِ خود ، دستی زنند / چون جهند از نقصِ خود ، رقصی کنند
مردان حق ، وقتی که از دستِ خودنگری و انانیّتِ خود می رهند . دست افشانی می کنند و همینکه از نقص های خود آسوده می شوند ، رقص و پایکوبی می کنند .شرح و تفسیر بیت 98
مطربانشان از درون ، دف می زنند / بحرها در شورشان ، کف می زنند
نوازندگان آنان از یَرِ حقیقت و با خلوص دف می زنند و دریاها از شور و غوغای آن مردم ، کف بر لب می آورند . [ رقص و سماع اینان ریاکارانه و هوسبازانه نیست بلکه خالصانه و از روی نیاز تکاملی روح است . به همین جهت پدیده های طبیعی نیز با آنان همراه و همنوا می شوند و می توان گفت نوازندگان از درون آنها می نوازند . ]شرح و تفسیر بیت 99
تو نبینی ، لیک بهرِ گوششان / برگ ها بر شاخه ها هم کف زنان
تو نمی توانی این حال را ببینی ولی برگ درختان بر روی شاخساران برای آنان دست می زنند تا گوشهای باطنی آن را بشنوند .شرح و تفسیر بیت 100
تو نبینی برگ ها را کف زدن / گوشِ دل باید ، نه این گوشِ بَدَن
تو نمی توانی دست افشانی برگ ها را تماشا کنی زیرا برای این کار باید گوشِ دل داشت نه گوشِ ظاهری .شرح و تفسیر بیت 101
گوشِ سَر بربند از هَزل و دروغ / تا ببینی شهرِ جانِ با فروغ
گوش ظاهری و جسمانی را از استماع سخنان یاوه و بی پایه فروبند تا وادی روح و روان را روشن و فروزان مشاهده کنی . [ ابیات 566 تا 569 دفتر اوّل این بیت را تفسیر می کند ]شرح و تفسیر بیت 102
سَر کشَد گوشِ محمّد در سُخُن / کش ، بگوید در نُبی حق هُو اُذُن
حضرت محمد (ص) رازِ کلامِ حق تعالی را در می یابد زیرا که حق تعالی در قرآن کریم ، او را « گوش » خوانده است . [ اشاره است به آیه 61 سوره توبه « و برخی از ایشان (منافقان) می آزُرند پیامبر را به هر گفتار و گویند : که وی سخن شنو است . بگوی که او (پیامبر) شنونده سخنانی است که برای شما بهتر است و او به خدا گرویده و سخنان مؤمنان را باور دارد و همو برای گروندگان به خدا رحمت است و آنان که رسول خدا را می آزُرند به کیفری دردناک دچار آیند » سر کشیدن گوش = عبارت از رسیدن به سِرِ سخن و حقیقت کلام و صدق را از کِذب دریافتن ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 6 ) ]شرح و تفسیر بیت 103
سَر به سَر گوش است و چشم است این نَبی / تازه زُو ما مُرضِع است او ، ما صَبی
سرتاسر وجودِ پیامبر (ص) گوش و چشمِ باطنی است . ما از او تازگی و طراوت کسب می کنیم . او شیر دهنده است و ما شیر خوار . [ پیامبر (ص) شیر معارف و اسرارِ ربّانی را به ما اطفالِ سلوک می نوشاند . مُرضِع = زنی که طفل را شیر می دهد / صَبی = طفل ، کودک ]شرح و تفسیر بیت 104
این سخن پایان ندارد ، باز ران / سویِ اهلِ پیل و ، بر آغاز ران
این سخنانی که بیان کردیم ، واقعاََ پایانی ندارد ، بنابراین برو به سوی حکایت فیل و دنبالۀ آن را نقل کُن . [ مولانا ، این نابغۀ نادره الحق که در نقل معانی و درجِ حقایق عرفانی در لابلای حکایات ، گوی سبقت از همگان در ربوده ، همانطور که ملاحظه می شود از حکایتی بدین کوتاهی چه معانی بلندی به دستِ خواننده می دهد . ]منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۱۷ روز قبل، سهشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانیحکایت
مولانا پیکار عقل با نَفس را در قالبِ حکایتی بیان می کند . روزی مجنون سوار بر شترِ خود شد تا به کوی لیلی برود . مجنون شتر را می راند امّا شتر نیز برای خود لیلیِ دیگری داشت . لیلیِ او کُرّه اش بود که در طویله مانده بود . زیرا تابِ سفر نداشت . پس هم مجنون عاشق بود و هم شتر . و آن دو به مصداق « دو ضد با هم جمع نشوند » نمی توانستند همراهِ مناسبی برای یکدیگر باشند . از اینرو وقتی شتر افسارِ خود را سُست می دید و درمی یافت که مجنون به خواب رفته و یا از او غافل شده است فوراََ جهتِ حرکت را معکوس می کرد و به سویِ کُرّه خود بازمی گشت . مجنون نیز مدّتی بعد به خود می آمد و می دید که فرسنگ ها از مقصد دور شده است . و خلاصه برای مسافتی سه روزه ، سال ها در دشت و هامون سرگردان بود . تا اینکه مجنون دید که با این شتر نمی توان به کوی لیلی رسید . پس خود را از شتر به زمین افکند و او را در هامون یله کرد .مولانا این حکایت را در کتابِ فیه ما فیه ، ص 16 و مکتوبات ، ص 70 نیز آورده است ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 139 ) .
مولانا در این حکایتِ کوتاه از ستیز عقل با نَفس سخن به میان آورده است . منظور از مجنون ، عقلِ لطیفِ نورانی . و مراد از لیلی ، حقیقتِ الهی است . عفلِ نورانی و لطیف همواره مست و شیدای حقیقتِ الهی است و می کوشد بدان مقام واصل شود . و منظور از ناقه (شتر) ، نَفسِ امّاره ، و مراد از کُرّه ناقه ، شهواتِ نفسانی و حظوظِ جسمانی است . نَفسِ امّاره نیز پیوسته شیفتۀ شهوت است و با عقل در تضاد .
بیت 1533
همچو مجنون اند ، چون ناقه اش یقین / می کشد آن پیش و ، این واپس به کین
عقل و نَفس ، مانندِ مجنون و شترِ مادّۀ او هستند . مجنون شتر را به پیش می راند در حالی که شتر به لجاجت و سرسختی به عقب بازمی گشت و می خواست به سویِ کُرّه اش برود . [ تعارض عقل و نَفس نیز اینگونه ادست ]بیت 1534
میلِ مجنون پیشِ آن لیلی روان / میلِ ناقه پس ، پیِ کُرّه دوان
مجنون مایل بود که نزدِ لیلی برود در حالی که شتر نیز می خواست به کُرّه اش برسد . [ عقل می خواهد آدمی را به سویِ کمالات پیش ببرد . امّا نَفس می خواهد او را به مرتبۀ حیوانی تنزّل دهد . ]بیت 1535
یک دَم از مجنون ز خود غافل بُدی / ناقه گردیدیّ و واپس آمدی
اگر مجنون یک لحظه غفلت می کرد . شتر نیز برمی گشت و به عقب می رفت .بیت 1536
عشق و سودا ، چونکه پُر بودش بدن / می نبودش چاره از بی خود شدن
از آنرو که سراسرِ وجودِ مجنون از عشق و آرزوی لیلی آکنده و لبریز بود . چاره ای نداشت جز آنکه بی خویش و مدهوش شود .بیت 1537
آنکه او باشد مراقب ، عقل بود / عقل را سودایِ لیلی در رُبود
آن کسی که می بایست از مجنون محافظت کند عقلِ او بود . امّا عشقِ لیلی عقلِ مجنون را رُبوده بود .بیت 1538
لیک ناقه ، بس مُراقب بود و چُست / چون بدبدی او مِهارِ خویش سُست
لیکن شترِ مجنون بسیار مراقب و چالاک بود . بطوریکه وقتی احساس می کرد که افسارش اندکی سُست شده است .بیت 1539
فهم کردی زو ، که غافل گشت و دَنگ / رُو سپس کردی به کُرّه بی درنگ
در می یافت که مجنون از او غافل و بیهوش شده است و در لحظه فوراََ به سویِ کُرّۀ خود حرکت می کرد . [ دَنگ = بیهوش ، احمق ، ابله / زُو = هم می تواند مخففِ «از او» باشد و هم مخففِ «زود» . امّا وجه اوّل ارجح است . ]بیت 1540
چون به خود بازآمدی ، دیدی ز جا / کو سپس رفتست بس فرسنگ ها
همینکه مجنون به خود می آمد . متوجه می شد که آن شتر فرسنگ ها از مقصد به عقب رفته است .بیت 1541
در سه روزه رَه بدین احوال ها / ماند مجنون در تردّد سال ها
بدین سان مجنون راهی را که می توانست سه روزه طی کند . سالها در رفت و آمد یعنی رفتن و عقبگرد بود .بیت 1542
گفت : ای ناقه چو هر دو عاشقیم / ما دو ضدّ پس همرهِ نالایقیم
بالاخره مجنون به شتر خود گفت : ای شتر چون ما هر دو عاشقیم و ضدِّ یکدیگر ، پس ما دو نفر رفیق و همراهِ نامناسبی برای یکدیگریم .بیت 1543
نیستت بر وفقِ من مِهر و مِهار / کر باید از تو صحبت اختیار
نه عشقِ تو بر وفقِ مرادِ من است و نه افسارِ تو . پس باید از تو جُدا شد . [ مولانا از بیت بعد به نتیجه گیری از این حکایت می پردازد . ]بیت 1544
این دو همره ، همدگر را راهزن / گمره آن جان کو فرو ناید ز تن
این دو همراه ، راهزنِ یکدیگرند . یعنی عقل ( روح لطیف ) و نَفسِ امّاره ضدِّ یکدیگرند و هیچگاه با هم سازگاری ندارند . پس آن روحی که از مرکوبِ تن فرود نیاید گمراه است . یعنی روحی که وابستگی خود را از جسم نگسلد و مجنون وار از ناقۀ تَن فرود نیاید . قطعاََ راهِ و مقصدِ حقیقت را گم کرده است .بیت 1545
جان ز هجرِ عرش اندر فاقه ای / تن ز عشقِ خاربُن چون ناقه ای
روحِ لطیف به سببِ دور افتادن از از عرش ( عالَمِ الهی ) در فقر و مسکنت به سر می برد . در حالی که جسم از شدّتِ علاقه به بوتۀ خار مانندِ شتر ، چاق و ستبر شده است . [ خاربُن = بوتۀ خار ، کنایه است از غذاهای نفسانی و حظوظِ شهوانی . چنانکه در بیت 1966 دفتر اوّل می گوید :اُشتر آمد این وجودِ خارخوار / مصطفی زادی برین اُشتر سوار ]
مولانا مثنوی را به بحث از فراقِ انسان آغاز می کند . انسان از اصلِ برینِ خود جُدا افتاده و در ویرانکدۀ دنیا اسیر شده است . روحی که برای اتصال به اصلِ خود نکوشد ، زیورِ کمالاتِ الهی و اخلاقی را از کف می دهد و فقیرِ محض می شود . در حالی که ناقۀ جسمِ او از فرطِ چریدن در مرغزارِ شهوت و لذّت ، سمین و فربِه شده است .
بیت 1546
جان گشاید سویِ بالا بال ها / در زده تن در زمین چنگال ها
روح ، بال های همّتِ خود را به سویِ عوالمِ ملکوتی و رفیع می گشاید . در حالی که جسم ، چنگال هایِ تعلّقِ خود را در زمین فروبرده و سخت بدان چسبیده است . [ چنانکه قسمتی از آیه 175 سورۀ اعراف ، در بارۀ بلعمِ باعور ، آن عالِمِ هواپرست عهد موسی (ع) می فرماید : « و اگر ما می خواستیم بوسیلۀ آیاتِ خود ، او را مرتبۀ والا می بخشیدیم . ولی او به زمین چسبید و پیروی هوای خود نمود … » ]بیت 1547
تا تو با من باشی ای مُردۀ وطن / پس ز لیلی دور مانَد جانِ من
ای مُردۀ وطن ، یعنی ای جسمی که شیفتۀ دنیایی و آن را مأوا و مسکنِ خود ساخته ای . تا وقتی که تو بامن همراه باشی . روحِ من از لیلیِ حقیقت و کمال دور خواهد ماند . [ تا و قتی که آدمی اسیرِ جسم و شهوات است از حقیقت دور می ماند . ]بیت 1548
روزگارم رفت زین گون حال ها / همچو تیه و قومِ موسی ، سال ها
عُمرِ من در چنین احوالی بیهوده سپری شد . درست مانندِ قومِ موسی که سالها در بیابان سرگردان بودند . [ تَیه = در لغت به معنی حیران و سرگردانی است . از اینرو به دشت و هامونی که مردم در آن گُم شوند تَیه گویند . حضرت موسی (ع) به امرِ خداوند می خواست قومِ بنی اسراییل را از مصر به ارضِ مقدس ببرد . امّا آنان که به زندگی مرفه شهری عادت کرده بودند از این حکم سرباز زدند و در نتیجه به امرِ حق موظف شدند که چهل سال در صحرایِ تَیه ( بخشی از صحرای سینا ) حیران و سرگردان مانند . مفسّران و راویان می گویند : قومِ بنی اسراییل در بیابانِ تَیه از صبح تا شام راه می رفتند و چون به خود می آمدند می دیدند . تازه سرِ جایِ اوّلِ خود هستندو به یکدیگر می گفتند : گویا راه را گم کرده ایم ( تفسیر شریف لاهیجی ، ج 1 ، ص 636 ) . تا آدمی در تَیه دنیا سوار بر ناقۀ تن و شهوت است . مقصد را گم کند و سرگشته و حیران ماند . ]بیت 1549
خُطوَتَینی بود این رَه تا وِصال / مانده ام در رَه ز شَستَت شصت سال
این راه تا وصال به معشوق دو قدم بیشتر فاصله ندارد در حالی که من در این راه شصت سالِ است که از کمندِ وصالِ تو دور افتاده ام . [ شَست = قلابِ ماهیگیری / خُطوَتَین = دو گام ، در لسانِ اهلِ عرفان منظور خُطوَتَین ، دنیا و آخرت است . وقتی از شِبلی پرسیدند : « ای شیخ میانِ بنده و پروردگار چقدر راه است ؟ گفت : دو قدم . اگر از این مقدار بگذری به حضرت معشوق رسی . » بایزید خُطوَتَین را اینگونه بیان می کند : « هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیب های خود نهد و یکی بر فرمان های حق ، آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای نهد . » ( تذکرة الاولیاء ، ج 1 ، ص 165 ) ]شِبلی ، از صوفیان طبقۀ چهارم و شاگرد جنید بغدادی بود . او فقیه و عالم بود و مجلسِ وعظ داشت و در سالِ سیصد و سی و چهار در سنِ هشتاد و هفت سالگی فوت کرد ( نفحات الاُنس ، ص 183 و 184 ) .
بیت 1550
راه ، نزدیک و ، بماندم سخت دیر / سیر گشتم زین سواری ، سیر ، سیر
گر چه راه نزدیک است . امّا بسیار تأخیر کرده ام . من که دیگر از این سواره رفتن سیر شده ام . سیر ، سیر . [ عاشقی که مجنون وار راهِ خدا را دوست دارد می گوید : با اینکه تا وصال به حضرتِ معشوق به اندازۀ دو قدم راه است . امّا من بس که مشغولِ ناقۀ تن شده ام از مقصد به دور افتاده ام . پس واجب است که تن و مقتضیّاتِ آن را رها کنم تا روح فارغ و آسوده به وصالِ معشوق رسد . ]بیت 1551
سرنگون خود را ز اُشتر درفگند / گفت : سوزیدم ز غم ، تا چند ؟ چند ؟
در این لحظه بود که مجنون خود را از شتر پایین انداخت و گفت : من از غمِ فراق سوختم . این سوختن تا کی ادامه دارد ؟ تا کی ؟ [ مجنون دید که مرکوبش رهزنِ او شده . یعنی به جای اینکه او را به لیلی برساند . هر لحظه او را دورتر می برد . پس ترکِ مرکوبِ خود کرد . مجانینِ راهِ خدا وقتی جسم و جسمانیت را مزاحمِ وصالِ حق بدانند آنرا ترک می گویند و خود را به خاکِ فقر و فنا می افکنند و فقیر خاکسار می شوند . چنانکه بایزید گفت : « سوار دل باش و پیادۀ تن » ( تذکرة الاولیاء ، ج 1 ، ص 165 ) ]بیت 1552
تنگ شد بر وَی بیابانِ فراخ / خویشتن افگند اندر سنگلاخ
بیابان با همۀ وسعتِ خود در نظرش تنگ و کوچک آمد . پس خود را رویِ سنگلاخ و در سختی ها انداخت . [ وقتی که سالک مجنون وار ترکِ خانوار کند و بر دنیا و مافیها « چار تکبیر » زند . هامونِ بیکرانِ دنیا در نظرش تنگ و حقیر آید . ]بیت 1553
آنچنان افگند خود را سخت زیر / که مُخَلخَل گشت جسمِ آن دلیر
مجنون چنان خود را محکم روی سنگلاخ انداخت که بدنِ آن دلاور سوراخ سوراخ شد . [مُخَلخَل = هر چیزی که دارای رخنه و سوراخِ متعدد باشد . ]بیت 1554
چون چنان افگند خود را سویِ پست / از قضا آن لحظه پایش هم شکست
مجنون خود را چنان به پایین انداخت که اتفاقاََ در آن لحظه پایش هم شکست . [ وقتی که سالک مجنون وار رَسَنِ اسباب و تعلّقاتِ ظاهری را بگسلد و از ماسوی الله چشم پوشد از آن لحظه به بعد با جذباتِ الهی طی طریق کند . ]بیت 1555
پای را بربست و گفتا : گُو شَوَم / در خَمِ چوگانش ، غلطان می روم
مجنون پای خود را بست و پیشِ خود گفت : به صورتِ گوی درمی آیم و در خَمِ چوگانِ او می غلطم و می روم . [ چوگان = چوبِ بلندی است که سرِ آن خمیده است و با آن پویِ مخصوصی را می زنند / در خَمِ چوگانش غلطان می روم = خود را سرا پا اسیرِ و مطیعِ اراده و خواستِ او می کنم . ]این در واقع زبانِ حالِ سالک صادقی است که خود را تسلیم ضربات ابتلا و امتحانِ الهی می کند و ابراهیم وار به درونِ آتشِ محنت و ابتلا در می شود . ابیاتِ اخیر توصیفی استعاری و تمثیلی از انکسارِ نَفس و قمع هوای نَفس و انانیّت است .
بیت 1556
زین کند نفرین حکیمِ خوش دَهن / بر سواری کو فرو ناید ز تَن
از اینرو حکیم خوش سخن ، سواری را که از مرکوبِ تَن فرو نیاید نفرین می کند . [ حکیم خوش سخن اشاره است به حکیم سنایی غزنوی ]بیت 1557
عشق مولا کی کم از لیلی بُوَد ؟ / گُوی گشتن بهرِ او اَولا بُوَد
عشقِ مولایِ حقیقی چگونه ممکن است که از عشقِ لیلی کمتر باشد ؟ پس همچون گوی ، مطیعِ چوگانِ مشیّتِ او شدن سزوار است . [ وقتی که عشقِ مخلوق که عشقی مجازی است . موجبِ آن همه شوریدگی و فداکاری می شود . ببین عشق خالق جه ها می کند . ]بیت 1558
گُوی شو ، می گَرد بر پهلویِ صدق / غَلط غَلطان در خَمِ چوگانِ عشق
ای طالب حقیقت ، گویِ چوگان شو و در خَمِ چوگانِ عشق الهی بر پهلویِ صدق و راستی غلطان شو . یعنی در عشق حضرت حق ، صادق باش .بیت 1559
کین سفر زین پس بُوَد جَذبِ خدا / و آن سفر بر ناقه باشد سَیرِ ما
زیرا این سفر از این به بعد با جذبۀ الهی صورت گیرد و آن سفری که بوسیله ناقه صورت گیرد . سیر و سلوکِ خودِ ماست .بیت 1560
این چنین سَیری ست مستثنی ز جنس / کان فزود از اجتهادِ جِنّ و اِنس
سیر و سلوکی که با جذبۀ رحمانی صورت می گیرد ، منحصر به فرد است و بی نظیر . زیرا این سیر و سلوک مافوقِ سعی و تلاشِ جنّ و انس است .بیت 1561
این چنین جذبی ست نی هر جذبِ عام / که نهادش فضلِ احمد ، وَالسّلام
چنین سیری نتیجۀ جذبه ای بس بزرگ است و از نوعِ جذبه های معمولی و متعلق به عمومِ مردم نیست . آن جذبۀ بزرگ را فضل و احسانِ حضرت احمد (ص) موجب شده است . و درود بر سالکان صادق . [ جَذب = جَذبه ، شرح بیت 3191 دفتر اوّل ]مولانا می گوید : حضرتِ حق دو نوع وصال دارد . یکی وصال اکتسابی که با سعی و تلاش بنده حاصل می شود . و دیگری وصال موهوب که بی هیچ سبب و واسطه ای از جانبِ حضرت حق به واسطۀ اسمِ وهّاب به بنده ای عطا می شود . مولانا سالکان را به سعی و تلاش دعوت می کند . و این در جای جای مثنوی دیده می شود از جمله :
تو به هر حالی که باشی می طلب / آب می جُو دائماََ ای خشک لب
این طلب کاری مبارک جُنبشی است / این طلب در راهِ حق مانع کُشی است
مولانا می گوید : گاه به اقتضای حکمت و مصلحت الهی ، جذبه ای از بارگاهِ حضرت حق در می رسد و سالک را می رباید و با خود به مقامِ اعلای قرب و وصال می رساند . و هر گاه عنایت ازلی و جذبۀ لم یَزَلی بر دلِ سالک رسد . این جذبه و عنایت هزاران مرتبه از سعی و تلاشِ سالک مؤثرتر و غنی تر است . زیرا سالک را زودتر و مطمئن تر به مقصد می رساند . سالکی که بدین جذبه مفتخر شود سالک مجذوب نامیده می شود و او زان پس در حکمِ مجنونِ مسلوب الاختیاری است که وجودِ موهوم و هستی کاذبِ وی در ارادۀ الهی مستهلک شده است . مولانا در بیت 684 دفتر اول بدین جذبه اشارت دارد .
ور تو نگدازی ، عنایت های او / خود گُدازد ، ای دلم مولای او
مولانا می گوید : امّا سالک باید در هر حالی ساعی و کوشا باشد و حق ندارد که به بهانۀ جذبه ، دست از سعی و طلب بدارد .
اصل ، خود جذبه است لیک ای خواجه تاش / کار کن ، موقوفِ آن جذبه نباش
او در تبیین مطلب فوق مثالی می زند و می گوید : سالک مانندِ چاه کنی است که به امیدِ رسیدن به آب ، دیوارۀ چاه را می تراشد و سرانجام با سعی و اکتساب به وصالِ آب می رسد . و گاهی نیز بی آنکه جِدّ و جهدی کند ناگهان آب از زمین فوران می کند و این حال را به جذبۀ حق تشبیه می کند .
همچو چَه کن خاک می کن گر کسی / زین تنِ خاکی که در آبی رسی
گر رسد جذبۀ خدا ، آبِ مَعین / چاه ناکنده بجوشد از زمین
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۱۸ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
شرح و تفسیر در بیان آنکه حال خود و مستی خود باید پنهان داشت از جاهلان
شرح و تفسیر بیت 3426
بشنو اَلفاظ حکیمِ پرده ای / سِر همانجا نِه که باده خورده ای
سخنان حکیمِ پرده ای را گوش کن که می گوید : راز و سِرّت را همانجا قرار بده که باده نوشیده ای . یعنی رازِ معرف و اسرار حقایق را تنها به اهلِ بادۀ حقیقت بگو و هرگز آن را برای اهلِ صورت و ظاهر بینان بازگو مکن . [ حکیمِ پرده ای ، همان حکیمِ سنایی است . زیرا او از دیدگان اِدراک مردمِ ، در پرده و حجاب مستور بود . ( شرح کبیر انقروی ، ج 3 ، ص 1246 ) . اگر پرده را به معنی نغمه بگیریم . در اینجا به معنی نغمه دان اسرار است که باز منظور همان حکیم سنایی است . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 270 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3427
مست از میخانه ای چون ضال شد / تَسخُر و بازیچۀ اطفال شد
زیرا وقتی که مثلا یک نفر مست از میخانه بیرون می آید و بی هدف به راه می افتد و راهِ خانه را گم می کند . اسباب مسخرۀ کودکان می شود . [ مستان بادۀ حقیقت نیز همواره از سوی عقولِ طفل گونۀ عوام ، مسخره می شوند . ( ضال = گمراه ، در اینجا کسی که راه منزلش را گم کرده باشد ) ]
شرح و تفسیر بیت 3428
می فُتد این سو آن سو هر رهی / در گِل و ، می خنددش هر اَبلهی
آدم مست در میان راهها به هر سو می افتد و در میان گِل و لای فرو می رود . بطوریکه هر آدم نادان و کودنی که او را ببیند خنده اش می گیرد و او را مسخره می کند .
شرح و تفسیر بیت 3429
او چنین و کودکان اندر پَی اش / بی خبر از مستی و ذوقِ مَی اش
مست با چنین حالی است و کودکان به دنبال او راه افتاده اند . بی آنکه از عالَمِ مستی و خاصیت بادۀ او خبر داشته باشند . [ انبیاء عظام و اولیاءالله کرام نیز در میان مردم ، این گونه بوده اند . یعنی چون حقیقت حالِ آنان بر ایشان مستور بود . آنها را دیوانه و گمراه قلمداد میکردند و به تمسخر آنان می پرداختند . چنانکه در آیه 30 سوره یس آمده است « دریغا بر این بندگان که هیچ رسولی نیامدشان ، مگر که به استهزاء او پرداختند » . در اینجا می به معنی مجازی خود بکار رفته شده و منظور از آن علبۀ عشق ربّانی است . چنانکه مولانا می فرماید .
الله الله چومکه عارف گفت مِی / پیشِ عارف کی بُوَد معذوم شی ؟
فهمِ تو چون بادۀ شیطان بُوَد / کی تو را فهمِ مِی رحمان بَوِد ؟ ]
شرح و تفسیر بیت 3430
خلق ، اطفالند ، جُز مستِ خدا / نیست بالغ ، جُز رهیده از هوا
بجز مستانِ بادۀ حق ، همه مردم ، کودک و طفل هستند . زیرا بالغ کسی است که از بند هوی رهیده باشد . [ بلوغ بر دو نوع است . بلوغ جسمانی و بلوغ روحانی . بلوغ جسمانی در دختر و پسر در سنی معین حاصل می شود . و این بلوغ جبری و جنبۀ تکوینی دارد . ولی بلوغ روحانی ، بلوغی است که بر اثر تهذیب نَفس و کمالات اخلاقی حاصل می شود و این به اختیار و جهد و ریاضت صورت بندد . ای بسا سالخوردگانی که تا آخر عمر به این بلوغ نرسند و همچنان در زمرۀ اطفال باشند . ]
شرح و تفسیر بیت 3431
گفت : دنیا لَعب و لهو است و شما / کودکیت و راست فرماید خدا
خداوند فرمود : این دنیا بازیچه و سرگرمی است و شما ای آدمیان ، کودکانید و این کلام حقاََ که راست است . [ اشاره است به آیه 20 سوره حدید که می فرماید . « و بدانید که همانا زندگانی دنیا ، سرگرمی و بازیچه و آرایش و مایه فخر فروشی در میان شما و فزون خواهی در دارایی ها و فرزندان است » و در سوره انعام ، آیه 32 و سوره عنکبوت ، آیه 64 و محمد ، آیه 36 نیز به لهو و لعب بودن دنیا تصریح شده است . ( لعب = بازیچه ) ]
شرح و تفسیر بیت 3432
از لَعِب بیرون نرفتی ، کودکی / بی ذَکاتِ روح کی باشی ذَکیّ ؟
تا وقتی که تو از بندِ لهو و لعب نرسته باشی همچنان کودکی و تا وقتی که روح حیوانی را نورانی و فانی نسازی ، کی می توانی هشیار و زیرک باشی و حقایق را بشکافی ؟ [ ذکات = آتش زدن یا کشتن و ذبح حیوان . ذکی = هشیار و تیز هوش ]
شرح و تفسیر بیت 3433
چون جِماعِ طفل دان ، این شهوتی / که همی رانند اینجا ای فَتی
برای مثال ، ای جوان ، برخی از کودکان نیز به تقلید از بزرگان با یکدیگر شهوت می رانند و نزدیکی می کنند .
شرح و تفسیر بیت 3434
آن جِماعِ طِفل چه بوَد ؟ بازی ای / با جِماعِ رُستمی و غازی ای
ولی شهوت رانی و جماع کودک نسبت به شهوت رانی مردی نیرومند چه نمودی دارد ؟ مسلماََ کار آن کودک در قیاس با عمل آن مرد ، بازیچه ای بیش بشمار نمی آید . [ غازی = پیکار کننده و جنگاور ، کنایه از مرد نیرومند و قوی ]
شرح و تفسیر بیت 3435
جنگِ خلقان ، همچو جنگِ کودکان / جمله بی معنی و بی مغز و مُهان
با این مقدمه باید بدانی که جنگِ مردم با یکدیگر ، مانند جنگ کردن کودکان است . [ همانطور که کودکان معمولا در خانه ها و محله های خود دو دسته می شوند و به نزاع ساختگی دست می زنند . مردم دنیا نیز بر سر مال دنیا ، بیهوده و بی جهت جنگ راه می اندازند . همه این جنگ ها بیهوده و ذلّت بار است . ( مُهان = خوار کرده شده ) ]
شرح و تفسیر بیت 3436
جُمله با شمشیر چوبین جنگشان / جُمله در لایَنفَعی آهنگشان
این کودکان و اطفال ، وقتی که می خواهند به جنگِ یکدیگر روند ، شمشیرهای چوبی و ساختگی به دست می گیرند و قصد یکدیگر می کنند اما بیهوده . [ لاینفعی = بی فایده و بیهوده ]
شرح و تفسیر بیت 3437
جُمله شان گشته سواره بر نی ای / کین بُراقِ ماست یا دُلدُل پی ای
همه این کودکان بر روی یک «نی» و یا چوبی نظیر آن سوار می شوند و در عالَم کودکی آن را یک اسبِ نیرومند تصور می کنند و اگر از آنها بپرسی ، این چیست که سوارش شده اید ؟ می گویند : این همان بُراق یا دُلدُل است که پیامبر بر آن سوار می شد . [ بُراق = ستوری که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد و هر چیز تندرو را بُراق گویند . ( فرهنگ نفیسی ، ج 1 ، ص 563 ) . دُلدُل = استر پیامبر که حاکمِ اسکندریه برای ایشان فرستاده بود ]
شرح و تفسیر بیت 3438
حامل اند و ، خود ز جهل افراشته / راکبِ محمولِ رَه پنداشته
مردمان دنیا طلب ، در حقیقت حمل کننده بارِ گران هستند . ولی از روی نادانی خودشان را سوار پنداشته اند . [ مانند همان کودکان که خیال می کنند بر آن چوب سوار شده اند و آن چوب را اسب پنداشته اند . در حالیکه چنین نیست . بلکه آن چوب است که بر ایشان سوار شده و این کودکانند که آن چوب را به این سو و آن سو حمل می کنند . اهلِ صورت نیز که از حقیقت و اسرار الهی ، تنها الفاظی حفظ کرده اند . گمان می کنند که آن الفاظ ، مرکوبِ ایشان است و می توانند با آن به کوی دوست برسند . در حالی که چون الفاظِ آنان ، پوستِ بی مغز است . وَبالِ روح و جانِ آنان شده است و سنگِ راه . ]
شرح و تفسیر بیت 3439
باش تا روزی که محمولانِ حق / اسب تازان بگذرند از نُه طبق
ای صورت پرست که خویِ کودکانه داری . صبر کن تا روزی که بندگان راستین حضرت حق ، اسبِ همّت بتازند و از فلکِ نُه گانه درگذرند و به قرب حق واصل شوند .
شرح و تفسیر بیت 3440
تَعرُجُ الروحُ اِلَیهِ وَالمَلَک / مِن عُروجِ الروحِ یَهتَزّالفَلَک
روحِ انبیاء و صالحان به امر خدا به سوی او عروج می کند و از عروج آنها ، سپهر و فلک می لرزد . [ مقتبس از آیه 4 سوره معارج که می فرماید « و فرشتگان و روح در روزی که به اندازۀ پنجاه هزار سال است به سوی او بالا می روند » ]
شرح و تفسیر بیت 3441
همچو طِفلان ، جُمله تان دامن سوار / گوشۀ دامن گرفته ، اسب وار
ای اهلِ صورت و ای دنیازدگان ، همۀ شما مانند آن کودکانی هستید که سوار بر دامن خود شده اند و گوشۀ دامن خود را مانند اسب گرفته اند .
شرح و تفسیر بیت 3442
از حق اِنّ الظَنّ لا یُغنی رسید / مَرکبِ ظَن بر فلک ها کی دوید ؟
حق تعالی این پیام را به همگان رسانید . همانا گمان و ظن نمی تواند آدمی را به حقیقت برساند و مرکوبِ گمان کی می تواند بر بلندی افلاک رود . [ مصراع دوم اشاره است به آیۀ 36 سورۀ یونس که می فرماید « بیشترشان جز گمانی را پیروی نکنند و همانا گمان ، بی نیازی از حق نیارد » ]
شرح و تفسیر بیت 3443
اَغلَبُ الظَنینِ فی تَرجیحِ ذا / لاتُمارِی الشّمسَ فی تَوضیحِها
از دو گمان هر کدام غالب تر باشد . آن را ترجیح می دهند . ولی تو هرگز در بارۀ روشنی آفتابِ فروزان ، هیچگونه جدالی نمی توانی بکنی . [ بنابراین ظن و گمان فقط در باره چیزی حادث می شود که مبهم و ابهام آور باشد ولی در اینکه همۀ امور دنیایی ، پوچ و لغو است هیچ گمانی در آن راه ندارد و مانند آفتاب عالمتاب است . ]
شرح و تفسیر بیت 3444
آنگهی بینید مَرکَب های خویش / مَرکَبی سازیده اید از پای خویش
در آن وقت است که خواهید دید که شما بر مرکوبی سوار نشده اید بلکه از پای خود مرکوب ساخته اید . یعنی در خواهید یافت که علم بر قلب شما نور نیفکنده که شما سبکبال روید . بلکه علم بر شما بار شده است و توان حرکت را از شما گرفته است .
شرح و تفسیر بیت 3445
وَهم و حِسّ و ادراکِ شما / همچو نی دان مرکبِ کودک ، هلا
وَهم و اندیشه و حِس و اِدراک خود را مانند آن چوب نی ای بدانید که کودکان آن را مرکوب و اسبِ خود پنداشته اند . [ همینطور اهلِ گمان وقتی با آفتاب حقیقت روبرو شوند خواهند دانست که وَهم و گمانی که مرکوبِ خود ساخته بودند و می خواستند با آن به کویِ حقیقت برسند . در واقع مانند اسب های چوبین کودکان بوده است . و مسلماََ با اسباب کودکانه نمی توان سفر حقیقی کرد . ]
شرح و تفسیر بیت 3446
عِلم هایِ اهلِ دل ، حَمّالشان / عِلم های اهلِ تن ، اَحمالشان
غلم های اهلِ دل ، حمل کننده آنان است . زیرا صاحبدلان بر علمِ خویش سوارند و این علم ها آنان را به منزلِ حق می رساند . ولی علم های اهلِ تن و اسیران بند شهوت و نَفس ، بارِ گرانی است بر دوش انان . زیرا رنجِ تحصیل علم را می برند ولی طرفی از آن علم ها نمی بندند . [ یعنی علم های اهلِ دل که به طریق کشف و ذوق حاصل می شود آنان را به آرامشِ یقین می رساند و صاحبان علوم ظاهری ، همواره در زیرِ بارِ شک و اضطراب هستند . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 271 ) ( اَحمال = جمع حِمل به معنی بار ) ]
شرح و تفسیر بیت 3447
علم چون بر دل زَند ، یاری شود / علم جون بر تن زند ، باری شود
هرگاه علم بر دل بزند . آن علم ، رفیق و یاور آن شخص می شود ولی علمی که بر تن بزند . باری است گران . [ علم هایی که از راهِ کشف و شهود حاصل شود همیشه یاور انسان است ولی علم های تقلیدی و رسمی ، بار سنگین تردید و ناآرامی را بر روح می افکند .
شرح و تفسیر بیت 3448
گفت ایزد : یَحمِلُ اَسفارَهُ / بار باشد علم ، کآن نَبوَد ز هُو
خداوند متعال فرمود : آن عالمان یهود که تورات را حمل کردند ولی حقیقت آن را درنیافتند و به مُفادِ آن عمل نکردند . به خری مانند که کتابها بر پشت خود حمل میکنند . [ اشاره است به آیه 5 سوره جمعه که می فرماید « مثل کسانی که الفاظ تورات را حفظ کردند ولی به حقیقت آن نرسیدند و به مفادآن عمل نکردند . بسان خرانند که کتابها بر پشتِ خود دارند ]
شرح و تفسیر بیت 3449
علم کآن نَبوَد ز هُو بی واسطه / آن نپاید ، همچو رنگِ ماشِطه
علمی که از طرفِ خدا ، بی واسطه بر قلب نرسد . مانند رنگِ آرایشگران که بر صورت می مالند . دوامی نخواهد داشت . [ علمِ کسبی تنها از راهِ بحث و مدارسه و شواهد عقلی و نقلی حاصل می شود . ولی علم لدّنی ، علمی است که اهلِ قرب از جانب حق تعالی به دست می آورند . بی واسطۀ بشر و آن بر سه قسم است : وحی ، الهام و فراست . ( مصباح الهدایة ، ص 76 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3450
لیک چون این بار را نیکو کشی / بار بر گیرند و بخشندت خوشی
ولیکن هرگاه که این بارِ علم را به نحوِ احسن بکشی . بارِ گران را از تو فرو گیرند و از شراب علمِ لدّنی سرخوشت کنند . یعنی خداوند به تو معرفت حقیقی عطا فرماید . ( مقدمۀ رومی و تفسیر مثنوی معنوی ، ص 250 )
شرح و تفسیر بیت 3451
هین مَکش بهرِ هوا این بارِ علم / تا شوی راکِب تو ، بر رهوارِ علم
آگاه باش و این بارِ گران علم را به خاطر هوی و هوس نکش تا تو بر مرکوبِ علم سوار شوی و نه بالعکس . [ مولانا در بیان علم ظاهری و علم باطنی گوید « مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی . بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالی صرف می کنم . علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم . آخر این همه برای توست . اگر فقه است برای آن است که کسی از دستِ تو نان نرباید و جامه ات را نکنَد و تو را نکُشد . تا تو سلامت باشی و اگر نجوم است احوال فلک و تاثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی ، امن و خوف ، همه تعلق به احوال تو دارد و هم برای توست و اگر ستاره است . از سعد و نحس به طالع تو تعلق دارد و هم برای توست . چون تامل کنی اصل ، تو باشی و اینها همه فرعِ تو » ( فیه ما فیه ، ص 15 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3452
تا که بر رهوارِ علم آیی سوار / بعد از آن اُفتد تو را از دوش ، بار
همینکه بر مرکوبِ علمِ حقیقی سوار شوی و راهِ حق را پیمایی . پس از آن بارِ علم از دوشت می افتد و تو از زحمت و رنجِ آن علم خلاص خواهی شد و به فواید آن دست خواهی یافت .
شرح و تفسیر بیت 3453
از هواها کی رهی بی جامِ هُو؟ / ای ز هُو قانع شده با نامِ هُو
ای که از حقیقتِ «هو» فقط به لفظِ آن قناعت کرده ای و به لقلقۀ لسان ، اکتفا نموده ای . بدون اینکه جامِ تجلّی ذاتی (الله) را بنوشی . کی می توانی از کمندِ هوای نَفس برهی ؟ یعنی نمی توانی برهی .
شرح و تفسیر بیت 3454
از صفت وز نام چه زاید ؟ خیال / و آن خَیالش هست دَلّالِ وصال
از صفت و نام چه چیز به وجود می آید ؟ مسلماََ خیال به وجود می آید . بنابراین اگر کسی این اسم و صفت را بر زبان آورد و آن را ذکر کند . از این کلمات ، خیالی به وجود می آید و آن خیال ، ما را به مقصود و وعنایی می رساند .
شرح و تفسیر بیت 3455
دیده ای دَلّالِ بی مدلول هیچ ؟ / تا نباشد جاده ، نَبوَد غُول هیچ
آیا هیچ دلیلِ بدونِ مدلول دیده ای ؟ مسلماََ ندیده ای . زیرا هر دلیل ، لزوماََ بر مدلولی دلالت دارد . چنانکه مثلا وجود جاده ها و راهها دلالت بر وجودِ غول می کند . [ ملا هادی سبزواری گوید : غول در اینجا مطلق راهزن است . ( شرح اسرار ، ص 83 ) زیرا راهزنان در جاده ها کمین می کنند تا به کاروانها حمله برند و اموالشان را تاراج نمایند و مراد این است که هیچ لازمی بدون ملزوم نیست . ]
شرح و تفسیر بیت 3456
هیچ نامی بی حقیقت دیده ای ؟ / یا ز گاف و لامِ گُل ، گُل چیده ای ؟
آیا تا حالا هیچ دیده ای که اسمی فاقد حقیقت باشد ؟ البته که ندیده ای . زیرا هیچ اسمی بدون مسمّی یافت نشود . آیا بطور مثال از دو حرف «گاف» و «لام» می توانی گُل بچینی ؟ البته که نمی توانی زیرا این کلمه «گُل» است و دلالت بر واقعیتی می کند که در خارج از ظرف ذهن ما و در باغچه وجود دارد .
شرح و تفسیر بیت 3457
اسم خواندی ، رُو مسمّی را بجو / مَه به بالا دان ، نه اندر آبِ جُو
هرگاه اسمی را می خوانی مثلا نامِ الله را بر زبان می رانی . فوراََ در طلب مسمای آن باش . الفاظ و حروف مانند آبِ جو است و مسمّی مانند ماهِ آسمان که تصویرش در الفاظ منعکس می شود . پس آنچه که در آب می بینی . عکسِ ماه است نه خودِ ماه . اگر خودِ ماه را می خواهی ببینی باید حتماََ سر به سوی آسمان بلند کنی . [ مولانا در این ابیات بطور کُلی ، همه ظاهرگرایان و صورت پرستان را نقد می کند . از آن جمله است اوحدالدین کرمانی که شیخ یکی از خانقاههای بغداد بود . او عشق زیبا چهرگان و ماه رویان را مَسلَکِ خود قرار داده بود و آن را وسیلۀ نیل به جمال و کمال مطلق می شمرد . چنانکه در رباعی زیر این گرایش روشن است .
زان می نگرم به چشم سَر در صورت / زیرا که ز معنی است اثر در صورت
این عالم صورت است و ما در صُوَریم / معنی نتوان دید مگر در صورت
شمس روزی با او دیدار کرد و از او پرسید : در چیستی ؟ گفت : ماه را در آب طشت می بینم . شمس گفت : اگر در گردن دُمَل نداری چرا در آسمان نمی بینی ؟ ( مناقب العارفین ، ج 1 ، ص 616 و 617 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3458
گر ز نام و حرف خواهی بگذری / پاک کن خود را ز خود ، هین یکسری
اگر می خواهی از این حروف و نامها بگذری و به عالم معنا برسی . باید وجود خود را از اوصاف و احوال بشری و مادی پاک کنی و به اوصاف الهی متّصف شوی .
شرح و تفسیر بیت 3459
همچو آهن ز آهنی ، بی رنگ شو / در ریاضت ، آینۀ بی زنگ بی زنگ شو
درست باید مانند آهن باشی . یعنی باید از آهن بودن دست بکشی و در کورۀ ریاضت ، زنگار نفسانی ات را محو نمایی . تا به مقام آینه برسی . پس باید آنقدر بر آهن وجود خود ، صیقل صفا و وفای الهی بزنی تا آهن وجودت بکلی محو شود و مبدّل به آینه گردد و حقایق و اسرار را نمودار سازد . [ در قدیم آینه را از لوح های فلزی می ساختند . بدین صورت که صفحۀ فلزی را آنقدر می زدودند و صیقل می زدند که صاف و براق می شد . ]
شرح و تفسیر بیت 3460
خویش را صافی کُن از اوصافِ خود / تا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خود
درونت را از اوصاف پست و اخلاق زشت صاف کن تا به اخلاق ربّانی و اوصاف الهی آراسته شوی . و آنگاه ذاتِ پاک خود را خواهی دید . واِلّا تا آخر عُمر ، فردی از خود بیگانه خواهی دید .
شرح و تفسیر بیت 3461
بینی اندر دل ، علومِ انبیا / بی کتاب و بی مُعید و اوستا
در آن وقت در درون خود ، علوم پیامبران را خواهی دید . آن هم بدون مطالعه کتاب و درس و بحث و استاد و دستیار استاد . [ مُعید = اعاده کننده و بازگو کننده درس استاد برای دیگران ]
شرح و تفسیر بیت 3462
گفت پیغمبر که : هست از اُمَتم / کو بُوَد هم گوهر و هم همّتم
حضرت رسول خدا (ص) گفت : از امتِ من کسانی هستند که سِرشت و همّتشان مانند سِرشت و همّتِ من است . [ اشاره بیت به حدیثی است که می گوید « پیامبر (ص) فرمود : دوست داشتم برادرانم را ببینم . اصحاب پیامبر (ص) بدو گفتند : مگر ما برادران تو نیستیم ؟ فرمود : شما اصحاب من هستید . ولی برادرانم کسانی هستند که به من می گروند در حالیکه مرا ندیده اند » ( احادیث مثنوی ، ص 34 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3463
مر مرا ز آن نور بیند جانشان / که من ایشان را همی بینم از آن
جان آنان ، مرا از آن نور الهی می بیند که من آنان را با همان نور می بینم .
شرح و تفسیر بیت 3464
بی صَحیحَین و اَحادیث و رُواة / بلکه اندر مَشربِ آبِ حیاة
بی آنکه دو کتاب صحیح مسلم و صحیح بخاری و اقوال راویان را خوانده باشند از جایگاه اصلی آب حیات حقیقت و معرفت ، سیراب می شوند . [ اهلِ کشف و ذوق نیازی به علمِ صُوری ندارند . بلکه این مرحله را پشت سر نهاده اند و دانسته اند که گوهر حقیقت را باید با غواصی در عالم کشف و شهود به دست آورند نه مجادلات لفظی و قیل و قال . ( رُواة = جمع راوی به معنی روایت کننده . مُشرب = جای آشامیدن . صحیحین = دو کتاب مهم روایی اهل سنت بنام صحیح مسلم ، تالیف ابوالحسن مسلم بن حجاج نیشابوری متوفای 261 هجری و صحیح بخاری ، تالیف محمد بن اسماعیل بخاری متوفای 256 هجری ) ]
شرح و تفسیر بیت 3465
سِرِّ اَمسَینا لَکُردیّاََ بدان / رازِ اَصبَحنا عَرابیاََ بخوان
راز این مطلب را درک کن . شبانگاه کُردی بیسواد بودیم . ولی بامدادان که برخاستیم خود را دانای به زبان عرب یافتیم . [ اشاره است به سخنی که آن را از سید ابوالوفا می دانند . او ابتدا کُردی بیسواد بود و هیچ سابقۀ علمی نداشت . ولی پس از جذبه ای معنوی و شوری درونی بر خواندن و نوشتن مسلط شد . حسام الدین چلبی را از احفاد و فرزندان او دانسته اند . اما اصل سخن او اینست . « شبانگاه کُردی بی مایه و فاقد علم بودم و بامدادان ، ناگهان بر زبان عربی چیره گشتم » ( امثال و حکم ، ج 1 ، ص 385 ) . این سخن به صورت ضرب المثل درآمده و عرفا ، از آن جمله مولانا ، این مثل را در مورد اصحاب کشف و شهود بکار برده اند که دانش و معرفت خود را از طریق انقلابی درونی و تحولی روحی به دست می آورند نه از راه مجادلات لفظی . ]
شرح و تفسیر بیت 3466
ور مثالی خواهی از علمِ نهان / قصه گو از رومیان و چینیان
و اگر می خواهی از علم نهان مثالی داشته باشی . داستانی را از رومیان و چینیان بازگو کن . [ قصه رومیان و چینیان ، تمثیلی است از اصحاب کشف و شهود و ارباب مجادله و استدلال و شرحی است بر مضمون ابیات پیشین ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۱۸ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
حکایت
مولانا پیکار عقل با نَفس را در قالبِ حکایتی بیان می کند . روزی مجنون سوار بر شترِ خود شد تا به کوی لیلی برود . مجنون شتر را می راند امّا شتر نیز برای خود لیلیِ دیگری داشت . لیلیِ او کُرّه اش بود که در طویله مانده بود . زیرا تابِ سفر نداشت . پس هم مجنون عاشق بود و هم شتر . و آن دو به مصداق « دو ضد با هم جمع نشوند » نمی توانستند همراهِ مناسبی برای یکدیگر باشند . از اینرو وقتی شتر افسارِ خود را سُست می دید و درمی یافت که مجنون به خواب رفته و یا از او غافل شده است فوراََ جهتِ حرکت را معکوس می کرد و به سویِ کُرّه خود بازمی گشت . مجنون نیز مدّتی بعد به خود می آمد و می دید که فرسنگ ها از مقصد دور شده است . و خلاصه برای مسافتی سه روزه ، سال ها در دشت و هامون سرگردان بود . تا اینکه مجنون دید که با این شتر نمی توان به کوی لیلی رسید . پس خود را از شتر به زمین افکند و او را در هامون یله کرد .
مولانا این حکایت را در کتابِ فیه ما فیه ، ص 16 و مکتوبات ، ص 70 نیز آورده است ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 139 ) .
مولانا در این حکایتِ کوتاه از ستیز عقل با نَفس سخن به میان آورده است . منظور از مجنون ، عقلِ لطیفِ نورانی . و مراد از لیلی ، حقیقتِ الهی است . عفلِ نورانی و لطیف همواره مست و شیدای حقیقتِ الهی است و می کوشد بدان مقام واصل شود . و منظور از ناقه (شتر) ، نَفسِ امّاره ، و مراد از کُرّه ناقه ، شهواتِ نفسانی و حظوظِ جسمانی است . نَفسِ امّاره نیز پیوسته شیفتۀ شهوت است و با عقل در تضاد .
بیت 1533
همچو مجنون اند ، چون ناقه اش یقین / می کشد آن پیش و ، این واپس به کین
عقل و نَفس ، مانندِ مجنون و شترِ مادّۀ او هستند . مجنون شتر را به پیش می راند در حالی که شتر به لجاجت و سرسختی به عقب بازمی گشت و می خواست به سویِ کُرّه اش برود . [ تعارض عقل و نَفس نیز اینگونه ادست ]
بیت 1534
میلِ مجنون پیشِ آن لیلی روان / میلِ ناقه پس ، پیِ کُرّه دوان
مجنون مایل بود که نزدِ لیلی برود در حالی که شتر نیز می خواست به کُرّه اش برسد . [ عقل می خواهد آدمی را به سویِ کمالات پیش ببرد . امّا نَفس می خواهد او را به مرتبۀ حیوانی تنزّل دهد . ]
بیت 1535
یک دَم از مجنون ز خود غافل بُدی / ناقه گردیدیّ و واپس آمدی
اگر مجنون یک لحظه غفلت می کرد . شتر نیز برمی گشت و به عقب می رفت .
بیت 1536
عشق و سودا ، چونکه پُر بودش بدن / می نبودش چاره از بی خود شدن
از آنرو که سراسرِ وجودِ مجنون از عشق و آرزوی لیلی آکنده و لبریز بود . چاره ای نداشت جز آنکه بی خویش و مدهوش شود .
بیت 1537
آنکه او باشد مراقب ، عقل بود / عقل را سودایِ لیلی در رُبود
آن کسی که می بایست از مجنون محافظت کند عقلِ او بود . امّا عشقِ لیلی عقلِ مجنون را رُبوده بود .
بیت 1538
لیک ناقه ، بس مُراقب بود و چُست / چون بدبدی او مِهارِ خویش سُست
لیکن شترِ مجنون بسیار مراقب و چالاک بود . بطوریکه وقتی احساس می کرد که افسارش اندکی سُست شده است .
بیت 1539
فهم کردی زو ، که غافل گشت و دَنگ / رُو سپس کردی به کُرّه بی درنگ
در می یافت که مجنون از او غافل و بیهوش شده است و در لحظه فوراََ به سویِ کُرّۀ خود حرکت می کرد . [ دَنگ = بیهوش ، احمق ، ابله / زُو = هم می تواند مخففِ «از او» باشد و هم مخففِ «زود» . امّا وجه اوّل ارجح است . ]
بیت 1540
چون به خود بازآمدی ، دیدی ز جا / کو سپس رفتست بس فرسنگ ها
همینکه مجنون به خود می آمد . متوجه می شد که آن شتر فرسنگ ها از مقصد به عقب رفته است .
بیت 1541
در سه روزه رَه بدین احوال ها / ماند مجنون در تردّد سال ها
بدین سان مجنون راهی را که می توانست سه روزه طی کند . سالها در رفت و آمد یعنی رفتن و عقبگرد بود .
بیت 1542
گفت : ای ناقه چو هر دو عاشقیم / ما دو ضدّ پس همرهِ نالایقیم
بالاخره مجنون به شتر خود گفت : ای شتر چون ما هر دو عاشقیم و ضدِّ یکدیگر ، پس ما دو نفر رفیق و همراهِ نامناسبی برای یکدیگریم .
بیت 1543
نیستت بر وفقِ من مِهر و مِهار / کر باید از تو صحبت اختیار
نه عشقِ تو بر وفقِ مرادِ من است و نه افسارِ تو . پس باید از تو جُدا شد . [ مولانا از بیت بعد به نتیجه گیری از این حکایت می پردازد . ]
بیت 1544
این دو همره ، همدگر را راهزن / گمره آن جان کو فرو ناید ز تن
این دو همراه ، راهزنِ یکدیگرند . یعنی عقل ( روح لطیف ) و نَفسِ امّاره ضدِّ یکدیگرند و هیچگاه با هم سازگاری ندارند . پس آن روحی که از مرکوبِ تن فرود نیاید گمراه است . یعنی روحی که وابستگی خود را از جسم نگسلد و مجنون وار از ناقۀ تَن فرود نیاید . قطعاََ راهِ و مقصدِ حقیقت را گم کرده است .
بیت 1545
جان ز هجرِ عرش اندر فاقه ای / تن ز عشقِ خاربُن چون ناقه ای
روحِ لطیف به سببِ دور افتادن از از عرش ( عالَمِ الهی ) در فقر و مسکنت به سر می برد . در حالی که جسم از شدّتِ علاقه به بوتۀ خار مانندِ شتر ، چاق و ستبر شده است . [ خاربُن = بوتۀ خار ، کنایه است از غذاهای نفسانی و حظوظِ شهوانی . چنانکه در بیت 1966 دفتر اوّل می گوید :
اُشتر آمد این وجودِ خارخوار / مصطفی زادی برین اُشتر سوار ]
مولانا مثنوی را به بحث از فراقِ انسان آغاز می کند . انسان از اصلِ برینِ خود جُدا افتاده و در ویرانکدۀ دنیا اسیر شده است . روحی که برای اتصال به اصلِ خود نکوشد ، زیورِ کمالاتِ الهی و اخلاقی را از کف می دهد و فقیرِ محض می شود . در حالی که ناقۀ جسمِ او از فرطِ چریدن در مرغزارِ شهوت و لذّت ، سمین و فربِه شده است .
بیت 1546
جان گشاید سویِ بالا بال ها / در زده تن در زمین چنگال ها
روح ، بال های همّتِ خود را به سویِ عوالمِ ملکوتی و رفیع می گشاید . در حالی که جسم ، چنگال هایِ تعلّقِ خود را در زمین فروبرده و سخت بدان چسبیده است . [ چنانکه قسمتی از آیه 175 سورۀ اعراف ، در بارۀ بلعمِ باعور ، آن عالِمِ هواپرست عهد موسی (ع) می فرماید : « و اگر ما می خواستیم بوسیلۀ آیاتِ خود ، او را مرتبۀ والا می بخشیدیم . ولی او به زمین چسبید و پیروی هوای خود نمود … » ]
بیت 1547
تا تو با من باشی ای مُردۀ وطن / پس ز لیلی دور مانَد جانِ من
ای مُردۀ وطن ، یعنی ای جسمی که شیفتۀ دنیایی و آن را مأوا و مسکنِ خود ساخته ای . تا وقتی که تو بامن همراه باشی . روحِ من از لیلیِ حقیقت و کمال دور خواهد ماند . [ تا و قتی که آدمی اسیرِ جسم و شهوات است از حقیقت دور می ماند . ]
بیت 1548
روزگارم رفت زین گون حال ها / همچو تیه و قومِ موسی ، سال ها
عُمرِ من در چنین احوالی بیهوده سپری شد . درست مانندِ قومِ موسی که سالها در بیابان سرگردان بودند . [ تَیه = در لغت به معنی حیران و سرگردانی است . از اینرو به دشت و هامونی که مردم در آن گُم شوند تَیه گویند . حضرت موسی (ع) به امرِ خداوند می خواست قومِ بنی اسراییل را از مصر به ارضِ مقدس ببرد . امّا آنان که به زندگی مرفه شهری عادت کرده بودند از این حکم سرباز زدند و در نتیجه به امرِ حق موظف شدند که چهل سال در صحرایِ تَیه ( بخشی از صحرای سینا ) حیران و سرگردان مانند . مفسّران و راویان می گویند : قومِ بنی اسراییل در بیابانِ تَیه از صبح تا شام راه می رفتند و چون به خود می آمدند می دیدند . تازه سرِ جایِ اوّلِ خود هستندو به یکدیگر می گفتند : گویا راه را گم کرده ایم ( تفسیر شریف لاهیجی ، ج 1 ، ص 636 ) . تا آدمی در تَیه دنیا سوار بر ناقۀ تن و شهوت است . مقصد را گم کند و سرگشته و حیران ماند . ]
بیت 1549
خُطوَتَینی بود این رَه تا وِصال / مانده ام در رَه ز شَستَت شصت سال
این راه تا وصال به معشوق دو قدم بیشتر فاصله ندارد در حالی که من در این راه شصت سالِ است که از کمندِ وصالِ تو دور افتاده ام . [ شَست = قلابِ ماهیگیری / خُطوَتَین = دو گام ، در لسانِ اهلِ عرفان منظور خُطوَتَین ، دنیا و آخرت است . وقتی از شِبلی پرسیدند : « ای شیخ میانِ بنده و پروردگار چقدر راه است ؟ گفت : دو قدم . اگر از این مقدار بگذری به حضرت معشوق رسی . » بایزید خُطوَتَین را اینگونه بیان می کند : « هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیب های خود نهد و یکی بر فرمان های حق ، آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای نهد . » ( تذکرة الاولیاء ، ج 1 ، ص 165 ) ]
شِبلی ، از صوفیان طبقۀ چهارم و شاگرد جنید بغدادی بود . او فقیه و عالم بود و مجلسِ وعظ داشت و در سالِ سیصد و سی و چهار در سنِ هشتاد و هفت سالگی فوت کرد ( نفحات الاُنس ، ص 183 و 184 ) .
بیت 1550
راه ، نزدیک و ، بماندم سخت دیر / سیر گشتم زین سواری ، سیر ، سیر
گر چه راه نزدیک است . امّا بسیار تأخیر کرده ام . من که دیگر از این سواره رفتن سیر شده ام . سیر ، سیر . [ عاشقی که مجنون وار راهِ خدا را دوست دارد می گوید : با اینکه تا وصال به حضرتِ معشوق به اندازۀ دو قدم راه است . امّا من بس که مشغولِ ناقۀ تن شده ام از مقصد به دور افتاده ام . پس واجب است که تن و مقتضیّاتِ آن را رها کنم تا روح فارغ و آسوده به وصالِ معشوق رسد . ]
بیت 1551
سرنگون خود را ز اُشتر درفگند / گفت : سوزیدم ز غم ، تا چند ؟ چند ؟
در این لحظه بود که مجنون خود را از شتر پایین انداخت و گفت : من از غمِ فراق سوختم . این سوختن تا کی ادامه دارد ؟ تا کی ؟ [ مجنون دید که مرکوبش رهزنِ او شده . یعنی به جای اینکه او را به لیلی برساند . هر لحظه او را دورتر می برد . پس ترکِ مرکوبِ خود کرد . مجانینِ راهِ خدا وقتی جسم و جسمانیت را مزاحمِ وصالِ حق بدانند آنرا ترک می گویند و خود را به خاکِ فقر و فنا می افکنند و فقیر خاکسار می شوند . چنانکه بایزید گفت : « سوار دل باش و پیادۀ تن » ( تذکرة الاولیاء ، ج 1 ، ص 165 ) ]
بیت 1552
تنگ شد بر وَی بیابانِ فراخ / خویشتن افگند اندر سنگلاخ
بیابان با همۀ وسعتِ خود در نظرش تنگ و کوچک آمد . پس خود را رویِ سنگلاخ و در سختی ها انداخت . [ وقتی که سالک مجنون وار ترکِ خانوار کند و بر دنیا و مافیها « چار تکبیر » زند . هامونِ بیکرانِ دنیا در نظرش تنگ و حقیر آید . ]
بیت 1553
آنچنان افگند خود را سخت زیر / که مُخَلخَل گشت جسمِ آن دلیر
مجنون چنان خود را محکم روی سنگلاخ انداخت که بدنِ آن دلاور سوراخ سوراخ شد . [مُخَلخَل = هر چیزی که دارای رخنه و سوراخِ متعدد باشد . ]
بیت 1554
چون چنان افگند خود را سویِ پست / از قضا آن لحظه پایش هم شکست
مجنون خود را چنان به پایین انداخت که اتفاقاََ در آن لحظه پایش هم شکست . [ وقتی که سالک مجنون وار رَسَنِ اسباب و تعلّقاتِ ظاهری را بگسلد و از ماسوی الله چشم پوشد از آن لحظه به بعد با جذباتِ الهی طی طریق کند . ]
بیت 1555
پای را بربست و گفتا : گُو شَوَم / در خَمِ چوگانش ، غلطان می روم
مجنون پای خود را بست و پیشِ خود گفت : به صورتِ گوی درمی آیم و در خَمِ چوگانِ او می غلطم و می روم . [ چوگان = چوبِ بلندی است که سرِ آن خمیده است و با آن پویِ مخصوصی را می زنند / در خَمِ چوگانش غلطان می روم = خود را سرا پا اسیرِ و مطیعِ اراده و خواستِ او می کنم . ]
این در واقع زبانِ حالِ سالک صادقی است که خود را تسلیم ضربات ابتلا و امتحانِ الهی می کند و ابراهیم وار به درونِ آتشِ محنت و ابتلا در می شود . ابیاتِ اخیر توصیفی استعاری و تمثیلی از انکسارِ نَفس و قمع هوای نَفس و انانیّت است .
بیت 1556
زین کند نفرین حکیمِ خوش دَهن / بر سواری کو فرو ناید ز تَن
از اینرو حکیم خوش سخن ، سواری را که از مرکوبِ تَن فرو نیاید نفرین می کند . [ حکیم خوش سخن اشاره است به حکیم سنایی غزنوی ]
بیت 1557
عشق مولا کی کم از لیلی بُوَد ؟ / گُوی گشتن بهرِ او اَولا بُوَد
عشقِ مولایِ حقیقی چگونه ممکن است که از عشقِ لیلی کمتر باشد ؟ پس همچون گوی ، مطیعِ چوگانِ مشیّتِ او شدن سزوار است . [ وقتی که عشقِ مخلوق که عشقی مجازی است . موجبِ آن همه شوریدگی و فداکاری می شود . ببین عشق خالق جه ها می کند . ]
بیت 1558
گُوی شو ، می گَرد بر پهلویِ صدق / غَلط غَلطان در خَمِ چوگانِ عشق
ای طالب حقیقت ، گویِ چوگان شو و در خَمِ چوگانِ عشق الهی بر پهلویِ صدق و راستی غلطان شو . یعنی در عشق حضرت حق ، صادق باش .
بیت 1559
کین سفر زین پس بُوَد جَذبِ خدا / و آن سفر بر ناقه باشد سَیرِ ما
زیرا این سفر از این به بعد با جذبۀ الهی صورت گیرد و آن سفری که بوسیله ناقه صورت گیرد . سیر و سلوکِ خودِ ماست .
بیت 1560
این چنین سَیری ست مستثنی ز جنس / کان فزود از اجتهادِ جِنّ و اِنس
سیر و سلوکی که با جذبۀ رحمانی صورت می گیرد ، منحصر به فرد است و بی نظیر . زیرا این سیر و سلوک مافوقِ سعی و تلاشِ جنّ و انس است .
بیت 1561
این چنین جذبی ست نی هر جذبِ عام / که نهادش فضلِ احمد ، وَالسّلام
چنین سیری نتیجۀ جذبه ای بس بزرگ است و از نوعِ جذبه های معمولی و متعلق به عمومِ مردم نیست . آن جذبۀ بزرگ را فضل و احسانِ حضرت احمد (ص) موجب شده است . و درود بر سالکان صادق . [ جَذب = جَذبه ، شرح بیت 3191 دفتر اوّل ]
مولانا می گوید : حضرتِ حق دو نوع وصال دارد . یکی وصال اکتسابی که با سعی و تلاش بنده حاصل می شود . و دیگری وصال موهوب که بی هیچ سبب و واسطه ای از جانبِ حضرت حق به واسطۀ اسمِ وهّاب به بنده ای عطا می شود . مولانا سالکان را به سعی و تلاش دعوت می کند . و این در جای جای مثنوی دیده می شود از جمله :
تو به هر حالی که باشی می طلب / آب می جُو دائماََ ای خشک لب
این طلب کاری مبارک جُنبشی است / این طلب در راهِ حق مانع کُشی است
مولانا می گوید : گاه به اقتضای حکمت و مصلحت الهی ، جذبه ای از بارگاهِ حضرت حق در می رسد و سالک را می رباید و با خود به مقامِ اعلای قرب و وصال می رساند . و هر گاه عنایت ازلی و جذبۀ لم یَزَلی بر دلِ سالک رسد . این جذبه و عنایت هزاران مرتبه از سعی و تلاشِ سالک مؤثرتر و غنی تر است . زیرا سالک را زودتر و مطمئن تر به مقصد می رساند . سالکی که بدین جذبه مفتخر شود سالک مجذوب نامیده می شود و او زان پس در حکمِ مجنونِ مسلوب الاختیاری است که وجودِ موهوم و هستی کاذبِ وی در ارادۀ الهی مستهلک شده است . مولانا در بیت 684 دفتر اول بدین جذبه اشارت دارد .
ور تو نگدازی ، عنایت های او / خود گُدازد ، ای دلم مولای او
مولانا می گوید : امّا سالک باید در هر حالی ساعی و کوشا باشد و حق ندارد که به بهانۀ جذبه ، دست از سعی و طلب بدارد .
اصل ، خود جذبه است لیک ای خواجه تاش / کار کن ، موقوفِ آن جذبه نباش
او در تبیین مطلب فوق مثالی می زند و می گوید : سالک مانندِ چاه کنی است که به امیدِ رسیدن به آب ، دیوارۀ چاه را می تراشد و سرانجام با سعی و اکتساب به وصالِ آب می رسد . و گاهی نیز بی آنکه جِدّ و جهدی کند ناگهان آب از زمین فوران می کند و این حال را به جذبۀ حق تشبیه می کند .
همچو چَه کن خاک می کن گر کسی / زین تنِ خاکی که در آبی رسی
گر رسد جذبۀ خدا ، آبِ مَعین / چاه ناکنده بجوشد از زمین
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۱۹ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۷ - دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمیگیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد گرامی استادکریم زمانی
حکایت
شخصی نادان و گناهکار در دوران شعیب مدعی شد با اینکه من بسیار تباهی ببار می آورم . ولی خدا مرا کیفر نمی دهد . خداوند به شعیب وحی کرد که به آن شخص بگو : ای نادان من بسی تو را موردِ مؤاخذۀ خود قرار داده ام ولی تو درکِ آن را نداری و آن اینکه شیرینی نیایش و دعا را از تو گرفته ام .
مأخذ آن روایتی است در محاضرات الادبا ، ج 2 ، ص 227 و حلیة الاولیاء ، ص 168 ، که در قومِ بنی اسرائیل عالِمی بود که در دعا می گفت : پروردگارا من بسی سرکشی کردم ولی کیفری ندادی . خداوند به پیامبر آن دوره وحی کرد که به بنده ام بگو : ای بنده ، من بسی تو را کیفر داده ام ولی تو آن را درک نمی کنی . من حلاوت مناجات را از تو گرفته ام . ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 80 )
مولانا در این حکایت می گوید که عذابِ الهی فقط به صورتِ بلایِ قهّار نازل نمی شود . گاه عذابِ الهی به صورت خاموش و نهان شخصی را گرفتار می کند . بطوریکه او احساسِ عذاب نمی کند و این از بلایِ آشکار ، سخت تر و پایدارتر است . به دلیلِ آنکه بلای قهّار و عذابِ آشکار نوعاََ موجبِ بیداری شخص می شود . ولی عذابِ خاموش و خفی را آدمی متوجّه نمی شود و لحظه به لحظه بر طغیانش می افزاید . چنین افرادی را خدا به خودشان وانهاده است و بر گوش و چشم و قلبشان ، مُهر غفلت بنهاده است . مثلاََ یکی از کیفرهای خاموش الهی ، نداشتن ذوقِ باطنی و حالِ معنوی است .
بیت 3364
آن یکی می گفت در عهدِ شُعیب / که خدا از من بسی دیده ست عَیب
شخصی در زمان شعیب می گفت که خدا عیب های فراوانی از من دیده است . [ توضیح شعیب در شرح بیت 1646 دفتر دوم آمده است ]
بیت 3365
چند دید از من گناه و جُرم ها / وَز کرَم یزدان نمی گیرد مرا
با اینکه بارها از من گناه و جُرم دیده ، ولی از رویِ بخشندگی و بزرگواری خود مرا به کیفر دچار نساخته است .
بیت 3366
حق تعالی گفت در گوشِ شُعیب / در جوابِ او فصیح از راهِ غَیب
حق تعالی با کلامی فصیح از طریق غیبی در گوشِ باطنی شعیب گفت : [ ادامه در بیت بعد ]
بیت 3367
که بگفتی چند کردم من گناه / وَز کرَم نگرفت در جُرمم اله
حق تعالی فرمود : تو می گویی که من بارها گناه کرده ام ولی خداوند مرا به کیفر خود نگرفته است .
بیت 3368
عکس می گویی و مقلوب ، ای سَفیه / ای رها کرده ره و ، بگرفته تیه
ای نادان ، ای که راهِ راست را رها کرده ای و به بیابانِ بی سر و ته گام نهاده ای . تو بر عکس حرف می زنی . [ تیه = در لغت به معنی حیرت و سرگردانی است و از اینرو به دشت و هامونی که مردم در آن گم شوند ، تیه می گویند ]
بیت 3369
چند چندت گیرم و ، تو بی خَبَر / در سَلاسِل مانده یی پا تا به سَر
من بارها تو را مورد مؤاخذه قرار داده ام ولی تو از آن بی خبر بوده ای . زیرا تو سر تا پا اسیر زنجیرهای مختلف هستی . [ ملا هادی سبزواری سَلاسِل ( = زنجیرها ) را به مسخ شدن باطن گناهکاران و عصیانگران تفسیر کرده است ( شرح اسرار ، ص 175 ) ]
بیت 3370
زنگِ تُو بر تُوت ای دیگِ سیاه / کرد سیمای درونت را تباه
ای دیگِ سیاه ، زنگارهای تو لایه لایه و متراکم است و همین زنگارها ، درونِ تو را تباه کرده است . [ منظور از زنگ و زنگار ، گناهان است که دل را سیاه و تیره می کند . «دیگِ سیاه» در اینجا کنایه از دلِ گناهکار است . ]
بیت 3371
بر دلت زنگار بر زنگارها / جمع شد ، تا کور شد ز اسرارها
دلِ تو را زنگارهای متراکم فرو پوشیده است . این زنگارها آنقدر روی هم انباشته شد تا دلت از مشاهدۀ اسرار و حقایق نابینا گردید . [ مولانا طبق روش ادبای قدیم ، «اسرار» را با علامتِ جمع فارسی آورده است ]
بیت 3372
گر زند آن دود بر دیگِ نوی / آن اثر بنماید ار باشد جوی
ولی اگر دودِ سیاه روی دیگی نو و سپید نشیند . آن دود اگر به اندازۀ یک دانۀ جُو باشد . بخوبی نمایان می شود . [ وقتی دیگِ دل ، که سپید و عاری از گناه باشد به محضِ ارتکابِ گناهی اندک ، اثرِ آن بی درنگ در باطن آدمی آشکار می شود و انسان بر اثرِ این گناهِ کوچک شرمگین می شود و خود را ملامت می کند . ]
بیت 3373
ز آنکه هر چیزی به ضِد پیدا شود / بر سپیدی آن سیَه رسوا شود
زیرا هر چیزی با ضِدِ خودش شناخته می شود . آن سیاهی روی سپیدی معلوم و رسوا می شود . [ مضمون این بیت در شرح بیت 1131 دفتر اوّل آمده است ]
بیت 3374
چون سیه شد دیگ ، پس تأثیرِ دود / بعد از این بر وَی که بیند زود زود ؟
امّا وقتی که دیگ ، سیاه شد چه کسی می تواند تأثیرِ دود را روی آن فوراََ مشاهده کند ؟
بیت 3375
مردِ آهنگر که او زنگی بُوَد / دود را با رُوش همرنگی بُوَد
برای مثال ، هر گاه آهنگر سیاه پوست باشد . دودِ سیاه با رنگِ چهره او یکی می شود .
بیت 3376
مردِ رومی کو کُند آهنگری / رویش اَبلَق گردد از دود آوری
ولی اگر یک مردِ رومی ( سفید پوست ) آهنگری کند از دودِ آهنگری ، جهرۀ سپیدش به سیاهی آغشته می شود . [ اَبلَق = هر چیز دو رنگ ، سیاه و سفید ( فرهنگ نفیسی ، ج 1 ، ص 71 ) . در دو بیت فوق «آهنگر زنگی» کنایه از انسان های سیاه دل و «آهنگر رومی» کنایه از انسان های پرهیزگار و پاکدل است . ]
بیت 3377
پس بداند زود تأثیر گناه / تا بنالد زود گوید : ای اله
از اینرو او تأثیرِ گناه را درک می کند . تا فوراََ به درگاهِ الهی استغاثه کند و گوید : خداوندا به فریادم رس .
بیت 3378
چون کُند اِصرار و بَد پیشه کُند / خاک اندر چشمِ اندیشه کند
ولی هر گاه بر گناه پافشاری کند و بَدی را پیشۀ خود سازد و چشم باطنی خود را با خاکِ گناه و معصیت کور کند . [ ادامه معنا در بیت بعد ]
بیت 3379
توبه نندیشد دگر ، شیرین شود / بر دلش آن جُرم ، تا بی دین شود
چنین شخصی دیگر به توبه و بازگشت از گناه نمی اندیشد و آن گناه برای ذائقۀ باطنی او شیرین می آید و سرانجام ، کارش به بی دینی و بی قیدی می کشد .
بیت 3380
آن پشیمانی و یارَب رفت از او / شِست بر آیینه زنگِ پنج تُو
آن پشیمانی و آن یارب گفتن از میان می رود و بر آیینۀ دل ، لایه های بسیاری از زنگار گناه می نشیند . [ شِست = مخفف نشست / پنج تو = پنج لا ، ملا هادی سبزواری گوید : تخصیص به عدد پنج به جهت آن است که پنج ، عددِ مستدیر است و مستدیر ، نهایت ندارد . پس پنج لا یعنی بی نهایت ( شرح اسرار ، ص 176 ) ]
بیت 3381
آهنش را زنگ ها خوردن گرفت / گوهرش را زنگ ، کم کردن گرفت
زنگِ گناه ، آهنِ صیقلی روح و گوهر درونی اش را می خورد و می پوساند .
بیت 3382
چون نویسی کاغذِ اِسپید بر / آن نوشته خوانده آید در نظر
مثال دیگر ، اگر روی صفحۀ سفید کاغذ ، خطی بنویسی ، فوراََ آن خط خوانده می شود .
بیت 3383
چون نویسی بر سَرِ بنوشته خط / فهم نآید ، خواندنش ، گردد غلط
ولی اگر روی نوشته ای ، خطی دیگر بنویسی ، معلوم نمی شود چه چیزی نوشتی و در خواندن آن اشتباه رُخ می دهد .
بیت 3384
کآن سیاهی بر سیاهی اوفتاد / هر دو خط شد کور و ، معنیّی نداد
زیرا وقتی خطوطی سیاه روی هم نوشته می شود . هر دو خط گنگ و نامفهوم می شود و هیچ معنایی را افاده نمی کند .
بیت 3385
ور سوم باره نویسی بَر سَرش / پس سیه کردی چو جانِ کافرش
و اگر برای سومین بار چیزی روی آن خطوط بنویسی ، کاغذ را مانندِ روحِ کافر سیاه خواهی کرد .
بیت 3386
پس چه چاره جز پناهِ چاره گر ؟ / نا امیدی مِسّ و ، اِکسیرش نظر
اینک چاره چیست جز پناه بردن به چاره ساز حقیقی ؟ نومیدی و یأس به منزلۀ مَس است و نظرِ صاحبدلان به منزلۀ کیمیا .
بیت 3387
ناامیدی ها به پیشِ او نهید / تا ز دردِ بی دَوا بیرون جهید
نومیدی ها را به صاحبدلان عرضه کنید تا از دردهای بی درمان نجات یابید . [ نومیدی ، خود نوعی کُفران و ناسپاسی است . از اینرو قرآن کریم بندگان را از نومیدی حذر می دهد . ]
بیت 3388
چون شُعیب این نکته ها با وَی بگفت / ز آن دَمِ جان در دلِ او گُل شکفت
وقتی که حضرت شعیب این نکته های دقیق را به آن شخصِ گناهکار گفت . بر اثرِ دَمِ حیات بخش او در دلِ آن مرد ، گُلی شکفته شد .
بیت 3389
جانِ او بشنید وَحیِ آسمان / گفت : اگر بگرفت ما را ، کو نشان ؟
روحِ آن مرد وحی آسمانی را شنید و گفت : اگر خدا ما را مؤاخذه کرده پس نشانۀ آن کو و کجاست ؟ [ بسیاری از اهلِ غفلت ، عذابِ الهی را تنها در حوادث ناگواری چون طوفان و زلزله می دانند . در حالی که محروم ماندن از لذّت عبادت و ذکرِ حق به مراتب وخیم تر از آن کیفرهاست . ]
بیت 3390
گفت : یارَب دفعِ من می گوید او / آن گرفتن را نشان می جُوید او
شعیب گفت : خداوندا ، این مرد سخنِ مرا رد می کند و با من به مجادله برمی خیزد و نشانِ مؤاخذۀ تو را می جوید . [ دفع گفتن = جواب رد دادن ]
بیت 3391
گفت : سَتّارم ، نگویم رازهاش / جُز یکی رمز از برایِ ابتلاش
حق تعالی گفت : من عیب ها را می پوشانم و از اینرو اسرارِ او را فاش نمی سازم . تنها اشاره ای به آن می کنم تا مایۀ ابتلای او شود .
بیت 3392
یک نشانِ آنکه می گیرم وَرا / آنکه طاعت دارد از صَوم و دعا
یکی از نشانه های بلایی که بر روحِ او چیره شده اینست که او هر چند طاعت بجا می آورد و روزه می گیرد و نیایش می کند . [ ادامه معنا در بیت بعد ]
بیت 3393
وز نماز و از زکات و غیر آن / لیک یک ذَرّه ندارد ذوقِ جان
و نماز می خواند و زکات می دهد و کارهای نیکِ دیگر نیز بجا می آورد . ولی روحِ او از این کارها هیچگونه لذّتی نمی برد . [ حضرت مولانا ، هر چند بر حفظِ آداب و رسوم شرع تأکید دارد . ولی در عین حال می گوید اگر فرایض شرع ، فاقدِ روح و عاری از ذوق و حالِ معنوی باشد . چیزی جز رنج و مشقّت به ارمغان نمی آورد . ]
بیت 3394
می کند طاعات و افعالِ سَنی / لیک یک ذره ندارد چاشنی
او هر چند طاعات بسیار بجا می آورد و کارهای والایی انجام می دهد . ولی ذرّه ای ذوق و حال در او پیدا نمی شود . [ سَنی = بلند ، رفیع ]
بیت 3395
طاعتش نغزست و ، معنی نغز نَی / جَوزها بسیار و ، در وَی مغز نَی
طاعات او بظاهر بسیار زیباست ولی فاقدِ معنا و حقیقت است . درست مانند اینست که گردو بسیار داشته باشد ولی آن گردوها پوک و بی مغز باشد .
بیت 3396
ذوق باید ، تا دهد طاعات ، بر / مغز باید ، تا دهد دانه ، شَجَر
ذوق و حال لازم است تا طاعات و عبادات ، محصول دهد . مغز لازم است تا از هسته ، درخت پدیدار شود .
بیت 3397
دانۀ بی مغز کی گردد نهال ؟ / صورتِ بی جان نباشد جُز خیال
دانه ای که مغز ندارد کی ممکن است که به نهال تبدیل شود ؟ از صورتِ فاقدِ روح نیز چیزی پدید نمی آید جز خیالات واهی
Fateme Zandi در ۲۰ روز قبل، شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۹ - گفتن عایشه رضیالله عنها مصطفی را علیهالسلام کی تو بی مصلی به هر جا نماز میکنی، چونست؟:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد گرامی جناب
آقای کریم زمانی
3424
عایشه روزی به پیغمبر بگفت / یا رسول الله تو پیدا و نهفت
روزی عایشه به پیامبر (ص) گفت : ای رسول خدا تو در عیان و نهان . [ ادامه معنا در بیت بعد ]
مولانا این بخش جلیل را در تبیین ابیات اخیر آورده است . روزی عایشه با تعجّب به پیامبر (ص) می گوید : چگونه است که تو بی مصلی ( = محل اقامه نماز ) در هر خانه و هر جا نماز می کنی . مثلاََ در خانۀ طفل ناممیّز و زن مُستحاضه و غیره . پیامبر (ص) در پاسخ او فرماید : خداوند برای بندگان برگزیدۀ خود هر نَجِسی را طاهر می کند و سجده گاه ما را هم به کرمِ خود پاک گردانید تا هفتم طبقِ آسمان .
بیت 3425
هر کجا یابی نمازی می کنی / می دود در خانه ناپاک و دنی
هر جا را پیدا می کنی در آن نماز می گزاری ، در حالی که آدم های نجس و ناپاک در خانه رفت و آمد می کنند .
بیت 3426
مُستحاضه و طفل و آلودۀ پلید / کرده مُستَعمَل به هر جا که رسید
زنان مُستحاضه و کودکان و افراد آلوده و نجس به هر جا درآیند آنجا را نجس می کنند . [ مُستحاضه = شرح بیت 1797 دفتر دوم ]
بیت 3427
گفت پیغمبر که از بهرِ مِهان / حق نَجِس را پاک گرداند بدان
پیامبر فرمود : بدان که حق تعالی برای بزرگان و مردان الهی ، هر پلیدی را پاک کرده است . [ مِهان = بزرگان ، جمع مِه ]
بیت 3428
سَجده گاهم را از آن رُو لطفِ حق / پاک گردانید تا هفتم طبق
از اینرو حق تعالی سجده گاهِ مرا تا طبقۀ هفتم آسمان پاک کرده است . [ اشاره است به حدیث « همۀ زمین برای من ، سجده گاه و پاک و پاک کننده قرار داده شده است » این حدیث از ابوهریره نقل شده است . ( احادیث مثنوی ، ص 69 ) ]
بیت 3429
هان و هان ، ترکِ حسد کُن با شهان / وَرنه ، ابلیسی شوی اندر جهان
بهوش باش و بهوش باش که با شاهان حقیقی ( اولیاء الله ) حسادت نورزی و اِلّا تو نیز در این دنیا به ابلیسی تبدیل خواهی شد .
بیت 3430
کو اگر زهری خورَد ، شهدی شود / تو اگر شهدی خوری ، زهری بُوَد
زیرا اگر یکی از اولیاء الله زهر بخورد ، آن زهر تبدیل به عسل می شود . در حالی که اگر تو عسل بخوری ، آن عسل برای تو زهر می شود . [ عارف اگر بهره ای از دنیا ببرد ، دنیا روحِ او را تباه نمی سازد . در حالی که اهلِ دنیا در بهره های دنیوی غرق می شوند و خود را می بازند . [ توضیح بیشتر در شرح ابیات 1603 تا 1605 دفتر اوّل ]
بیت 3431
کو بَدَل گشت و ، بَدَل شد کارِ او / لطف گشت و ، نور شد هر نارِ او
وضع و حال او دگرگون شد . او عین لطف شد و هر یک از آتش های نَفسِ او به نورِ معرفت تبدیل گردید .
بیت 3432
قوَّتِ حق بود مر بابیل را / ورنه مرغی چون کُشَد مر پیل را ؟
مثلاََ پرندگان ابابیل از نیروی الهی برخوردار بودند و اِلّا یک مشت مرغِ ضعیف چگونه می توانند فیل ها را از پا درآورند ؟ [ ابابیل = شرح بیت 1314 دفتر اوّل ]
بیت 3433
لشکری را مرغکی چندی شکست / تا بدانی کآن صَلابت از حق است
مثلاََ لشکر نیرومندی را یک مشت مرغ در هم شکست تا این مطلب را دریابی که آن قدرت و صلابت از جانبِ حق تعالی است .
بیت 3434
گر تو را وسواس آید زین قبیل / رَو بخوان تو سورۀ اصحابِ فیل
هر گاه چنین وسوسه هایی برای تو پدید می آید . برو سورۀ فیل را تلاوت کن . [ شرح این سوره در شرح بیت 1314 دفتر اوّل آمده است . ]
بیت 3435
ور کنی با او مِرا و همسری / کافرم دان گر تو ز ایشان سَر بَری
و اگر با او یعنی با ولیّ حق بستیزی و خود را با او برابر شماری ، کافرم اگر بتوانی جانِ سالم بدر بری . [ حکایت بعدی « کشیدن موش ، مهار شتر را » در تبیین این موضوع است که نباید نسبت به اولیاء الله اسائۀ ادب کرد و از فروتنی و تواضع آنان سوء استفاده نمود . چه گاهی برای تنبیه و تأدیب و رفع خودبینی نابخردان سرمست ، قهر و صولت خود را نشان می دهند .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
درود و مهر
راه و رسم عشق، راه و رسمی دیگرست که هیچ مکتب و هیچ خردی به آن راه ندارد. عاشق را از نورش می توان بازشناخت. او چون ماه کامل است در میان ستاره ها.
Fateme Zandi در ۲۷ روز قبل، شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۷ - پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
بخش
پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم
بیت 2122
در تحیّات و سَلام الصّالحین مَدحِ جملۀ انبیا آمد عَجین
با اینکه عنوانِ این بخش ، پیشنماز شدن دقوقی است ولی هیچ بیتی ار آن در باب نیست .
معنی بیت : در سلام های نماز که بر بندگان صالح خدا فرستاده می شود . مدح و ثنای جمیعِ انبیا در آن سرشته شده است . [ پس از سلام اول و در سلام دوم ، بر جمیعِ بندگان صالح خدا سلام می فرستی که در واقع انبیا را نیز مدح و ستایش می کنی زیرا انبیا در شمارِ بندگان صالح حق تعالی هستند . تحیّات = جمع تحیّت است که معمولاََ سلام معنی کرده اند ، امّا تحیّت اعم از سلام است و از مادّه حیات است یعنی حیات و بقا بر تو باد ( مجمع البیان ، ج 3 ، ص 84 ) / عَجین = معجون ، سرشته ، آمیخته ]
بیت 2123
مدح ها شد جملگی آمیخته کوزه ها در یک لگن در ریخته
همۀ مدح ها در هم می آمیزند ، برای مثال مانند این است که آبِ کوزه های متعدد در یک طشت ریخته شود . [ ممدوحِ حقیقی ، حضرت پروردگار است زیرا هر یک از ممدوحان به واسطۀ صفتی از صفاتِ کمال ، موردِ ستایش قرار می گیرند و چون همۀ کمالات از آنِ حضرت حق است و افرادِ با کمال ، مظاهرِ آن حضرت اند . از اینرو ، ستایش از هر کمال و جمالی ، ستایش از حضرت حق است . ]
بیت 2124
ز آنکه خود ممدوح ، جز یک بیش نیست
کیش ها زین روی ، جز یک کیش نیست
زیرا ممدوحِ حقیقی ، بیش از یک ممدوح نیست و سایرِ ممدوحان ، مظهری از مظاهرِ ممدوحِ حقیقی بشمار می روند . به همین دلیل است وحدتِ ادیان وجود دارد . [ در آیاتِ قرآنِ کریم نیز به وحدتِ ادیان تصریح شده است از جمله در آیه 13 سورۀ شوری « خداوند ، برای شما از دین همان را برنهاده که به نوح سفارش کرده بود و آنچه بر تو وحی فرستادیم . همان چیزی بود که بدان ، ابراهیم و موسی و عیسی را سفارش کردیم و آن اینکه : دین را برپای دارید و در آن پراکنده نشوید . خداوند هر که را خواهد برگزیند و کسی را که به سوی او بازگردد هدایت کند » و نیز در آیه 78 سورۀ حج و … ]
بیت 2125
دان که هر مدحی به نورِ خود رود
بر صُوَر ، وَ اشخاص عاریت بُوَد
بدان که هر ستایشی به دریای نورِ حضرتِ حق می پیوندد و به خداوند تعلق می گیرد . و اگر هم بر صورت های محسوس و اشخاص تعلق گیرد جنبۀ عاریتی و مجازی دارد نه حقیقی .
بیت 2126
مدح ها جز مُستَحق را کی کنند ؟
لیک بر پنداشت گمره می شوند
آیا امکان دارد که از نااهلان ، ستایش حقیقی به عمل آید ؟ البته که نه . امّا آدمیانِ غافل ، بر اثرِ غلبۀ وَهم و خیال دچارِ اشتباه و گمراهی می شوند . [ خِردمندان و صاحبدلان ، چون خدا را مستجمعِ جمیعِ کمالات می شناسند ، همۀ ستایش ها را متعلق به او می دانند زیرا هر مخلوقی که کمالی دارد از اوست . امّا نابِخردان ، کمالاتِ موجودات را بِالاصاله می پندارند . مولانا می گوید : هر کمالی که در موجودات دیده می شود ناشی از کمالِ الهی است از اینرو هر ستایشی که از کمالِ موجودی شود ، آن ستایش در حقیقت به کمالِ الهی تعلق دارد . ]
بیت 2127
همچو نوری تافته بر حایطی حایط ، آن انوار را چون رابطی
آن نورِ الهی که بر صورت ها و مظاهر تابیده ، در مَثَل مانند نوری است که بر دیوار پرتو می افکند و آن دیوار ، در حکمِ واسطه ای است که نور را منعکس می کند ( شرح ابیات 711 و 712 دفتر دوم ) [ حایط = دیوار ، جمع آن حیطان است / انوارِ حق که در موجودات تابیدن گرفته همانندِ نوری است که بر دیوار می تابد . دیوار نیز به منزلۀ موجودات و ممکنات است . ]
بیت 2128
لاجَرَم چون سایه سویِ اصل راند
ضالّ مَه گم کرد و ، ز اِستایش بماند
ناگزیر چون سایه ، یعنی پرتوی که روی دیوار افتاده به اصلِ خود باز می گردد ، شخصی که از موجودیّت ماه خبر ندارد و آن را اصلاََ نیافته است از ستایشِ روشنی دیواری که بر اثرِ تابش نورِ ماه روشن شده دست می کشد . [ زیرا این پرتو موقتاََ تابیده و چند ساعت بعد بر اثرِ احتجاب ماه ، آن پرتو نیز به اصلِ ماه بازمی گردد و دیوار ، تاریک می ماند و آن ستایشگر نادان بالاجبار دست از ستایش دیوار می کشد ( المنهج القوی ، ج 3 ، ص 292 ) ]
بیت 2129
یا ز چاهی عکسِ ماهی وانمود سر به چَه در کرد و آن را می ستود
مثال دیگر ، عکسِ ماه ، درون چاهی می افتد . شخصِ نادان که عکس و منبعِ آن عکس را ندیده ، آن عکس را حقیقتِ ماه تصوّر می کند و به ستایش آن می پردازد . [ در سه بیت اخیر ، مسئلۀ مظهریّتِ خلق نسبت به حق با مثالِ دیوار و پرتوِ منعکس در آن و ماه و عکس آن تبین شده است .
منظور ابیات اخیر : وجودِ حقیقی از طریقِ موجوداتِ مجازی و ممکنات ، تجلّی می کند . شخصِ ظاهربین ، مظاهر حق را می بیند امّا خودِ حق را نمی یابد و در نتیجه دچارِ گمراهی می شود . او هر آن ستایشی که از کمالاتِ موجودات می کند . در واقع ستایش از حق می کند هر چند که او را نمی شناسد ، زیرا که حق تعالی سرچشمه و منشأ همۀ خیرات و کمالات است . ]
بیت 2130
در حقیقت مادحِ ماه است او
گر چه جهلِ او به عکسش کرد رُو
امّا او در واقع ، ماه را ستوده است . هر چند که به سبب نادانی ، به عکسِ ماه توجه کرده است . [ یعنی در حقیقت ، ستایش از عکسِ ماه ، ستایش از خودِ ماه است زیرا که مظهر (موجودات) نشان دهنده ظاهر (حق) است . هر چند که او از مظهریّتِ عکسِ ماه ، غافل است . خوارزمی گوید : وقتی که مدح ، مترتّب بر کمال است و کمال غیرِ او نیست و اگر غیرِ او را کمال اعتبار کرده شود هم فایض از اوست . پس هر که را مدح کنند در حقیقت ، مدحِ او باشد . از آنکه تعددِ مظاهر کمال ، کمال را متعدد نگرداند ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 575 ) ]
بیت 2131
مدحِ او ، مَه راست ، نی آن عکس را
کفر شد آن ، چون غلط شد ماجرا
او در واقع ، ماه را ستوده است نه عکسِ ماه را ، امّا اگر مدح و ستایش از چیزی با صرفِ نظر از حضرت حق صورت گیرد به کفر می انجامد . یعنی هر گاه اگر کسی کمالِ مخلوق را بالذّات بداند و نه قائم به ذاتِ حق تعالی ، این امر کفر است . زیرا جمیعِ کمالات از حق افاضه می شود .
بیت 2132
کز شقاوت گشت گُمرَه آن دلیر
مَه به بالا بود و او پنداشت زیر
آن کسی که از عشقِ صوری و شهوت نفسانی ، گستاخ و شوخ چشم شده به سببِ شقاوتِ روحی به بیراهه رفته است . زیرا ماه در آسمان است و او ( کسی که عکس ماه را بر روی زمین دیده ) می پندارد که آن عکس ، خودِ ماه است . ( شرح بیت 3457 دفتر اوّل )
بیت 2133
زین بُتان ، خلقان پریشان می شوند
شهوتِ رانده پشیمان می شوند
مردم به خاطرِ زیبارویان ، غالباََ دچارِ پریشانی روانی می شوند و سرانجام پس از شهوت رانی به ندامت گرفتار می آیند . [ منظور از «بُتان» معشوقان و دلبران است نه بت ها (اَصنام) ( شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 137 ) ]
بیت 2134
ز آنکه شهوت با خیالی رانده است
وز حقیقت دُورتر وامانده است
زیرا او در واقع با خیالی شهوت رانده و از حقیقت دور افتاده است .
بیت 2135
با خیالی میلِ تو ، چون پَر بُوَد
تا بدان پَر بر حقیقت بَر شود
عشقِ مجازی تو نیز بر اثرِ یک خیالِ درست همانند پَر و بالی می شود و می تواند به اوجِ حقیقت پرواز کند . [ عشقِ مجازی نیز می تواند به عشقِ حقیقی مبدّل شود . چنانکه مولانا در بیت 111 دفتر اوّل می فرماید :
عاشقی گر زین سَر و گر زان سَر است
عاقبت ما را بدان سَر رهبر است ]
بیت 2136
چون براندی شهوتی ، پرَّت بریخت
لنگ گشتیّ و ، آن خیال از تو گریخت
چون به دنبالِ شهوترانی باشی ، پَر و بالِ روحت فرو می ریزد و در نتیجه درمانده و لَنگ می شوی و نمی توانی به سویِ کمالات پرواز کنی و آن خیال نیز از تو می گریزد . ( شرح ابیات 414 تا 416 دفتراوّل )
بیت 2137
پَر نگه دار و ، چنین شهوت مَران
تا پَرِ میلت بَرَد سویِ جِنان
اینقدر به دنبالِ امیالِ شهوانی مباش و پَر و بالِ عروجِ آسمانی ات را حفظ کن تا پَر و بالِ شوقت تو را به سوی باغ های بهشت ببرد .
بیت 2138
خلق پندارند عشرت می کنند
بَر خیالی پَرِ خود بر می کنند
اکثر مردم خیال می کنند که با شهوترانی ، واقعاََ دارند خوشی ها می کنند در حالی که با خیالی بی اساس ، پرهای عروجِ آسمانی خود را از جا می کنند .
بیت 2139
وامدارِ شرحِ این نکته شدم
مُهلتم ده ، مُغسِرم ز آن تن زدم
بر من واجب آمد که این مطلب را یکبارِ دیگر در جای مناسب ، شرح دهم . به من مهلت بده که فعلاََ دچارِ مضیقه هستم و از شرح آن خودداری می کنم . [ مُغسِر = تنگدست و فقیر / تن زدن = خاموش شدن ، امتناع کردن ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۲۷ روز قبل، شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۹ - بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بخش
بیان اشارت نماز سوی دست راست در قیامت
بیت 2167
انبیا گویند : روزِ چاره رفت چاره آنجا بود و ، دست افزارِ زَفت
پیامبران به آن بندگان گناهکار گویند : روزِ چاره جویی سپری شد و چاره و وسیلۀ بزرگ و نیرومند فقط در دنیا بود . [ منظور اینکه چارۀ نجات و وسیلۀ رستگاری که همانا اعمالِ صالحه و اخلاقِ حسنه است مختص به دنیا بود . اینجا موقعِ دیدنِ نتیجۀ اعمال است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 827 ) ]
بیت 2168
مرغِ بی هنگامه ای بدبخت ، رَو
ترکِ ما گو ، خونِ ما اندر مَشَو
تو مرغ بی هنگامی ، ای نگون بخت برو و ما را رها کن و ما را مضطرب و پریشان مکن . [ مرغ بی هنگام = شرح بیت 943 دفتر اوّل / خون ما اندر مَشَو = ما را هم آلودۀ گناهان خویش مکن ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر سوم ، ص 223 ) ، ما را به گناه خود و در نتیجه به کیفر خود ، آلوده مکن ( مثنوی استعلامی ، ج 3 ، ص 317 ) ، ما را به جهت شفاعت نابجا در بارگاه خدا ساقط مکن ( تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی ، ج 7 ، ص 503 ) ]
بیت 2169
رو بگرداند به سویِ دستِ چپ در تبار و خویش ، گویندش که خَپ
در این هنگام آن بندۀ گناهکار به سمتِ چپ روی می کند و به سوی اقوام و کسانِ خویش متوجه می شود . همینکه آنان متوجۀ این امر می شوند . به او می گویند : خفه شو . [ خَپ = خفه شو ]
بیت 2170
هین جوابِ خویش گو با کردگار
ما که ایم ؟ ای خواجه دست از ما بدار
پاسخ آفریدگار را بده ، ای خواجه ما دیگر چه کاره ایم ؟ دست از سرِ ما بردار . [ دو بیت فوق اشاره است به آیه 35 و 36 سورۀ عَبَس « روزِ رستاخیز ، روزی است که انسان از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندش گریزد » ]
بیت 2171
نی از این سو ، نی از آن سو چاره شد
جانِ آن بیچاره دل ، صد پاره شد
نه از این طرف چاره ای است و نه از آن طرف ، جانِ آن بیچاره صد تکه می شود .
بیت 2172
از همه نومید شد مسکین کیا پس برآرد هر دو دست اندر دعا
وقتی آن درمانده بزرگ از همه طرف نومید و مأیوس گردد هر دو دستش را به دعا بلند می کند و می گوید : [ ادامه در بیت بعد ]
بیت 2173
کز همه نومید گشتم ای خدا اول و آخِر توییّ و منتها
خداوندا از همگان نومید شده ام . اول و آخر و مرجع و پناهگاهِ همه تویی .
بیت 2174
در نماز این خوش اشارت ها ببین
تا بدانی ، کین بخواهد شد یقین
در نماز ، به همۀ این اشارات و رموزِ لطیف توجه کن تا بدانی که همۀ اینها در روزِ قیامت یقیناََ واقع خواهد شد . [ برخی گویند : مراد از «نماز» در این بیت نمازگزار است که راکع و ساجد می شود ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 828 ) ]
بیت 2175
بچّه بیرون آر از بیضۀ نماز
سر مزن چون مُرغِ بی تعظیم و ساز
نتیجه و مقصودِ نهایی نماز را باید از صورت و آداب ظاهری آن بدست بیاوری . و مبادا مانندِ مرغ ، بی نظم و ترتیب ، سرت را تند تند پایین و بالا کنی . ( ساز = منظور آمادگی روحی و قلبی است ، لفظاََ به معنی ساختن و سامان است ) [ «بیضۀ نماز» کنایه از آداب ظاهری و صورتِ نماز است که به تخم مرغ تشبیه شده و «بچه بیرون آر» اشاره دارد به اینکه باید تخم را مبدّل به جوجه کنی .
بنابراین همانطور که علتِ غایی «تخم» جوجه است . همینطور منظور از آداب و رسومِ ظاهری نماز ، دریافتن روحِ بندگی است . پس ای نماز گزار ، نماز را با خشوع و خضوع بخوان تا از آن حظ و بهره ای ببری . امام محمد غزالی گوید : بدان که آنچه گفتیم ( از آداب نماز ) کالبد و صورتِ نماز بود و این صورت را حقیقتی است که آن روحِ وی است ( کیمیای سعادت ، ج 1 ، ص 165 ) . در حدیث آمده « رسول خدا مرا نهی کرد از نوک زدن مانندِ نوک زدن خروس و نشستن بر نشیمن مانندِ بر نشیمن نشستن سگ و به چپ و راست نگاه کردن مانند روباه » ( احادیث مثنوی ، ص 86 ) و این کنایه از سرسری خواندن نماز است .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۲۷ روز قبل، شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۸ - اقتدا کردن قوم از پس دقوقی:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بخش
اقتدا کردن قوم ، از پسِ دقوقی
بیت 2140
پیش در شد آن دَقوقی در نماز
قوم همچون اطلس آمد ، او طراز
دَقوقی برای اقامۀ نماز ، جلو رفت و آن اولیاء همانند حریر بودند و دقوقی همچون زینتِ حریر . [ مولانا در این بخش به قسمتی از اسرارِ و آدابِ آن می پردازد / طراز =زینتِ پارچه ، حاشیه پارچه که به رنگی متفاوت از متن رنگ آمیزی می شود ]
بیت 2141
اقتدا کردند آن شاهان قطار
در پیِ آن مقتدایِ نامدار
آن هفت شاهِ معنوی در حالی که در صف ، پشتِ سرِ دقوقی ایستاده بودند به آن امامِ نامدار اقتدا کردند .
بیت 2142
چونکه با تکبیرها مقرون شدند
همچو قُربان از جهان بیرون شدند
همینکه الله اکبر گفتند مانندِ قربانیانِ معبدِ حق ، از این جهان ، رخت بر بستند . [ جنید بغدادی گوید : » هر چیزی را زُبده و برگزیده ای است و زُبده و برگزیدۀ نماز ، تکبیر اوّل است » ]
بیت 2143
معنیِ تکبیر این است ای امام (امیم)
کِای خدا پیشِ تو ما قربان شدیم
معنی حقیقی الله اکبر اینست که ای امام ، و ای خدا ما در حضورِ تو قربان شدیم . [ خوارزمی گوید : پس به حقیقت ، تصدیقِ الله اکبر از کسی درست آید که زنگارِ تعلّقاتِ ماسِوی از روی آینه خاطر بزداید و دست از دامنِ نفسِ خویش که از عالَمِ ظلمات است و از روی طبیعت که معدن شَر و مأوایِ رجس است بازدارد ( جواهر الاسرار ، دفتر سوم ، ص 576 ) / امام را در مصراع اوّل باید طبق قاعده اماله ، «اِمیم» خواند . توضیح اماله در شرح بیت 669 دفتر اوّل ]
بیت 2144
وقتِ ذبح ، الله اکبر می کُنی
همچنین در ذبحِ نفسِ کُشتنی
وقتی که می خواهی حیوانی را سر ببری ، الله اکبر می گویی . همینطور وقتی که می خواهی نَفسِ امّاره را در راهِ خدا قربانی کنی باید الله اکبر بگویی .
بیت 2145
تن چو اسماعیل و ، جان همچون خلیل کرد جان ، تکبیر بر جسمِ نَبیل
برای مثال ، تن مانندِ اسماعیل است و روح همچون ابراهیمِ خلیل (ع) . همینکه روح ، بر جسم شریف و محبوب ، تکبیر می گوید . [ ادامه معنا در بیت بعد / نبیل = بزرگ ، نجیب ]
بیت 2146
گشت کُشته تن ز شهوت ها و آز
شد به بِسمِ الله ، بِسمِل در نماز
جسم از شهوات و آزمندی ها می میرد و با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم ، در نماز ، قربانی حق می شود . [ بِسمِل = ذبح کردن حیوان ، زیرا وقت ذبح کردن باید بسم الله الرحمن الرحیم گقت ]
بیت 2147
چون قیامت پیشِ حق صف ها زده
در حساب و در مناجات آمده
مولانا پس از بیان اسرارِ تکبیر و بسم الله الرحمن الرحیم ، به بیانِ اسرارِ قیام و قعود و رکوع و سجود می پردازد و می فرماید : هنگامی که نمازگزاران در پیشگاهِ خداوند ، صف می کشند به حساب پس دادن و راز و نیاز می پردازند .
بیت 2148
ایستاده پیشِ یزدان اشک ریز
بر مثالِ راست خیزِ رستخیز
آنان در برابر حق تعالی با چشمانی گریان می ایستند ، درست مانند خلایق که در روز قیامت سر از قبرها برداشته و می ایستند .
بیت 2149
حق همی گوید : چه آوردی مرا ؟
اندرین مهلت که دادم من تو را
حق تعالی می فرماید : ای بنده در طولِ این مدّتی که به تو مهلت دادم چه ارمغانی برای من آورده ای ؟ [ این بیت و چند بیت بعد اشاره است به حدیث « در روز رستاخیز ، آدمیزاده از جای خود گامی پیش نگذارد مگر آنکه در باره پنج چیز از او سؤال شود . در بارۀ عمرش که در چه کاری به پایان رسانده و جوانی اش که در که در چه راهی صرف کرده و اموالش که از چه راهی بدست آورده و در کجا خرج کرده و عملش از آنچه می دانست » ( احادیث مثنوی ، ص 85 ) ]
بیت 2150
عمرِ خود را در چه پایان برده یی ؟ قوت و قُوّت در چه فانی کرده یی ؟
زندگانی خود را در چه کاری به پایان رسانده ای ؟ و امکانات و توانِ خود را در چه راهی صرف کرده ای ؟
بیت 2151
گوهرِ دیده کجا فرسوده یی ؟
پنج حِس را در کجا پالوده یی ؟
بینایی چشمان خود را در کجا و در چه کاری دچار فرسایش کرده ای ؟ و این حواس پنجانه را در کجا و در چه کاری صرف کرده ای ؟
بیت 2152
چشم و گوش و هوش و گوهرهای عرش خرج کردی ، چه خریدی تو ز فرش ؟
تو که چشم و گوش و هوش و گوهرهای عرش را جملگی صرف کرده ای ، بگو ببینم به جای این همه نعمت خدایی که داده ای ، چه چیزی از دورانِ زندگی دنیوی ات به دست آورده ای ؟ [ اشاره است به آیه 36 سورۀ اِسراء « و از آنچه نمی دانی پیروی مکن که همانا گوش و چشم و قلبِ آدمی به روز رستخیز مسئول است » ]
بیت 2153
دست و پا دادمت چون بیل و کُلَند
من ببخشیدم ، ز خود آن کی شدند ؟
این من بودم که دست و پایی مانندِ بیل و کلنگ به تو عطا کردم و اِلّا آن اعضاء و جوارح چگونه ممکن بود که خود به خود به وجود آید ؟
بیت 2154
همچنین پیغام های دَردگین
صد هزاران آید از حضرت چنین
در روزِ قیامت ، صدها هزار از این قبیل پرسش ها و پیام های دردناک از بارگاه الهی در می رسد .
بیت 2155
در قیام ، این گفت ها دارد رجوع
وز خجالت شد دو تا او در رکوع
در حالت قیام ( یا در روز قیامت ) از این نوع سؤالات بسیار می شود و بنده ، شرمنده می شود و چون قدرتِ ایستادن ندارد ناگزیر مانندِ حالتِ رکوع خم می شود .
بیت 2156
قُوّتِ اِستادن از خجلت نماند
در رکوع از شرم ، تسبیحی بخواند
از شدّتِ شرمندگی ، توانِ ایستادن ندارد . پس در پیشگاهِ الهی به رکوع می رود و ذکری می گوید : « سبُحانَ رَبی العَظیمِ و بِحَمدِه »
بیت 2157
باز فرمان می رسد : بردار سَر
از رکوع و ، پاسخ حق بر شمر
دوباره از پیشگاهِ الهی فرمان می رسد که سر از رکوع بلند کن و جوابِ حضرتِ حق را بده .
بیت 2158
سر برآرد از رکوع آن شرمسار
باز اندر رُو فتد آن خام کار
آن بندۀ شرمسار ، سر از رکوع برمی دارد امّا بارِ دیگر آن ناآزمودۀ خام اندیش به سجده می رود و می گوید : سُبحانَ رَبی الاَعلی وَ بِحَمدِه . [ خام کار = کار ناآزموده ، بی وقوف ، بی تجربه ]
بیت 2159
باز فرمان آیدش : بردار سَر
از سجود و ، واده از کرده خَبر
دوباره از پیشگاهِ الهی فرمان می رسد : سر از سجده بردار و از اعمال و کرده های خود حرف بزن .
بیت 2160
سر بر آرد او دگر ره شرمسار
اندر افتد باز در رُو همچو مار
آن بنده یکبارِ دیگر با شرمساری سر از سجده برمی دارد . لیکن از شدّتِ شرمندگی دوباره مانندِ مار به رُو می افتد یعنی مجدداََ به سجده می رود .
بیت 2161
باز گوید : سر بر آر و باز گو
که بخواهم جُست از تو مو به مو
حضرتِ حق تعالی بارِ دیگر به آن بنده می فرماید : سرت را از سجده بردار و اعمالِ خود را شرح بده که دقیقاََ در بارۀ آن سؤال خواهم کرد .
بیت 2162
قُوّتِ پا ایستادن نَبوَدَش
که خطابِ هَیبتی بر جان زدش
آن بندۀ شرمسار توانِ ایستادن ندارد زیرا خطابِ پُر هیبتِ حضرت حق بر جانش اثر نهاده است .
بیت 2163
پس نشیند ، قَعده ز آن بارِ گران حضرتش گوید : سخن گو با بیان
خلاصه آن بنده از بارِ گرانِ آن خطاب ، ناچار می نشیند و خداوند به او می گوید : حالا خوب شرح بده .
بیت 2164
نعمتت دادم ، بگو شکرت چه بود ؟ دادمت سرمایه ، هین بنمای سود
به تو آن همه نعمت دادم ، بگو ببینم چگونه شکرِ نعمت ها را به جا آورده ای ؟ و به تو آن همه سرمایه و امکانات دادم . سودش را نشانم بده .
بیت 2165
رو به دستِ راست آرَد در سلام
سویِ جانِ انبیا و آن کِرام
بندۀ بیچاره به هنگامِ سلامِ نماز به سمت راست می نگرد ، یعنی روی خود را به سوی ارواحِ پاکِ انبیاء و بزرگمردانِ الهی می کند .
بیت 2166
یعنی : ای شاهان ، شفاعت کین لئیم
سخت در گِل ماندش پای و گلیم
یعنی با زبانِ حال می گوید : شفاعتم کنید که این آدمِ فرومایه در گِل و لایِ گناهِ خود ، فرو مانده است .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۸ - آمدن مهمان پیش یوسف علیهالسلام و تقاضا کردن یوسف علیهالسلام ازو تحفه و ارمغان:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب
آقای کریم زمانی
شرح و تفسیر آمدن مهمان پیش یوسف و تقاضای یوسف از او تحفه و ارمغان
خلاصۀ داستان
یکی از دوستان دیرین حضرت یوسف (ع) به دیدن او رفت . آن حضرت از برادرانش داستانها گفت و بیان داشت که چند سال او را بستند و به چاه افکندند . خلاصه اینکه حضرت یوسف (ع) از دوست خود می پرسد : بگو ببینم ، برای من چه ارمغانی آورده ای ؟ دوست می گوید مدّتها در فکر این بودم که چه هدیه لایقی برای تو بیاورم . سرانجام به فکر افتادم که بهترین ارمغان برای تو «آینه» است . پس در جیب کرد و آینه ای به حضرت یوسف (ع) تقدیم نمود و از او خواست که چهره زیبای خود را در آن مشاهده کند . ( جهت مأخذ حکایت رجوع کنید به قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 31 و 32 )
در ابیات پیشین گفته آمد که صوفیه صافیه (انسان های کامل) ، آینۀ آدمیان اند و هر کس می تواند خود را در آنان ببیند . به عبارت دیگر انسان کامل ، معیار و سنجۀ همگان است . چنانکه گفته اند : « صالحان طالب انسان کامل هستند و طالبان از او در می رمند » مولانا از این حکایت نتیجه می گیرد که آینۀ تمام نمای هستی مطلق ، فنای سالک است تا وقتی که سالک از منِ کاذب خود فانی نشده ، قلبش به مقام آینگی نرسیده است و چون از خودبینی رهید ، قلبش آینه ای شود و هستی مطلق را ببیند .
شرح و تفسیر بیت 3157
آمد از آفاق ، یار مهربان
یوسفِ صدّیق را شد میهمان
یکی از دوستان مهربان حضرت یوسف (ع) از جایی بس دور به دیدار او آمد . [ صدّیق ( = بسیار راستگو ) لقب حضرت یوسف (ع) است . این لقب را یکی از آن دو نفر زندانی که با حضرت یوسف (ع) در زندان به سر می بردند . و سپس از بندِ اسارت رها شد . به آن جناب داده است . زمانی که نزد ایشان می آید و می خواهد که خوابِ شاه را تعبیر کن . در آیه 46 سوره یوسف آمده است « ای یوسفِ راستگوی ، در باره آن هفت گاوِ فربه و سمین ما را آگاه کن » . این شخص که به اصطلاح هم بندِ حضرت یوسف (ع) بوده می دانست که ایشان در تعبیر خواب و رفتار و کردار ، صادق است . پس لقب صدیق را بر ایشان برگزید و حضرت حق تعالی نیز همین لقب را از زبان او نقل کرده است . ( تفسیر المیزان ، متن عربی ، ج 11 ، ص 188 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3158
کآشنا بودند وقتِ کودکی
بر وِسادۀ آشنایی مُتکی
علت این دیدار آن بود که آن دو نفر از دوران کودکی با یکدیگر آشنا بودند و بر پشتیِ آشنایی تکیه زده بودند . یعنی با هم دوستی دیرینه ای داشتند . [ وِسادَه = بالش ، متکا ، خوابگاه ، تخت و اورنگ . ( فرهنگ نفیسی ، ج 5 ، ص 3557 ) . متکی = تکیه زننده ، پشت بر جایی دهنده ]
شرح و تفسیر بیت 3159
یاد دادش جورِ اِخوان و حسد گفت کان زنجیر بود و ما اَسَد
آن دوست به حضرت یوسف (ع) ، جور و حسادت برادرانش را یادآور شد و او گفت : آن جور و حسادت بسانِ زنجیری بود و ما نیز چون شیر . [ در اینجا یوسف (ع) خود را به شیر و ستم برادرانش را به زنجیر تشبیه کرده است . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 235 ) . اِخوان = جمع اَخ ، برادران . اَسَد = شیر ]
شرح و تفسیر بیت 3160
عار نَبوَد شیر را از سِلسِله
نیست ما را از قضای حق گله
زنجیر و قلاده برای شیر ، ننگ آور نیست . و ما نباید از قضا و حکمِ حق تعالی گله و شکایتی داشته باشیم . چرا که از قضای الهی به ما رنجی نرسد . [ شیران طریقت خدا ، « مردِ میدانِ رضایند و تسلیم تیرِ قضا » و رضای خود را در رضای خدا فانی می سازند و هرچه از قضای الهی بدانان در رسد . زیان و ضرر محسوب نمی دارند بلکه آن را عین لطف می شمرند و هرگز ماهیّت شیرانۀ خود را تغییر نمی دهند و روبَه صفتی پیشۀ خود نمی سازند و مفتون عافیت طلبی های پستِ دنیوی نمی شوند . سلسله = زنجیر ، حلقه های فلزی متصل به هم ]
شرح و تفسیر بیت 3161
شیر را بر گردن ار زنجیر بود
بر همه زنجیر سازان ، میر بود
مثلا اگر گردن شیر با زنجیر بسته شود . باز آن شیر بر همه زنجیرسازان ، امیر و رئیس است . [ زیرا باز از هیبت و مَهابت شیر می ترسند ]
شرح و تفسیر بیت 3162
گفت : چُون بودی ز زندان و ز چاه ؟
گفت : همچون در مُحاق و کاست ، ماه
آن دوست به حضرت یوسف (ع) گفت : با زندان و چاه چکار کردی ؟ یعنی احوالت در زندان و چاه چه سان بود . یوسف (ع) گفت : مانند ماه در مُحاق و نقصان به سر می بردم . [ مُحاق = آخر ماه و سه شب آخر از هر ماه و آخر ماه که قمر در آن پنهان باشد . ( فرهنگ نفیسی ، ج 5 ، ص 3156 ) . ابوریحان بیرونی گوید : و نیز مُحاق خوانند که روشنایی از وی سترده آید . ( التفهیم لاوائل صناعة التنجیم ، ص 83 )
شرح و تفسیر بیت 3163
در مُحاق ار ماهِ تو گردد دو تا نَی در آخِر بَدر گردد بر سما ؟
در حالت محاق اگر چه ماهِ نو خمیده می شود . ولی آیا سرانجام بر پهنۀ آسمان به حالت قرصِ کامل و بَدرِ تمام درنمی آید . [ بَدر = ماه تمام ، ماه پُر ، ماه چهارده ، و این حالت نتیجه تابش مستقیم آفتاب به ماه است و ایّامِ بدر با روزهای پُری ماه ، از سیزده تا پانزدهم ماه است . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ، ص 78 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3164
گرچه دُردانه به هاون کوفتند نورِ چشم و دل شد و بیند بلند
اگر چه دانه های مروارید را در هاون می کوبند و می سایند و نرم می کنند ولی این سودۀ مروارید و خُرد شدۀ آن مایه تقویت نور چشم و و دل می شود و چشم بلندترین و دورترین نقطه را می بیند . [ در طب قدیم برای مروارید ، خواصی قائل بوده اند . از آن جمله مروارید را موجب تقویت قلب و زائل کنندۀ خفقان و بیم دانسته اند . نیز بینایی چشم را تقویت می کند و آبله را دفع می نماید . کلاََ مرواریدها را با گذراندن از چند غربال درجه بندی می کردند و نهایتاََ از مرواریدهایی که از ریزترین شبکه غربال می گذشت و برای سُفتن مناسب نمی آمد . می کوفتند و از آن مَرهم و دوا به دست می آوردند . ( تنسوخ نامۀ ایلخانی ، ص 105 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3165
گندمی را زیرِ خاک انداختند
پس ز خاکش خوشه ها بر ساختند
مثلا مقدار زیادی گندم زیر خاک می ریزند . ظاهراََ آن را مورد تحقیر قرار می دهند . ولی پس از مدتی ، آن دانه ها به صورت خوشۀ گندم از خاک سر بیرون می آورد .
شرح و تفسیر بیت 3166
بارِ دیگر کوفتندش ز آسیا
قیمتش افزود و نان شد جانفزا
بار دیگر آن گندمها را در آسیا می برند و می کوبند و آردش می کنند . در این حالت قیمتش زیادتر می شود . زیرا نان موجبِ فزونی جان می شود .
شرح و تفسیر بیت 3167
باز ، نان را زیرِ دندان کوفتند
گشت عقل و جان و فهمِ هوشمند
بار دیگر نان را زیر دندان خُرد می کنند و به عقل و جان و فهم هوشمند تبدیل می شود . پس آن دانه های گندم ، محو و فانی می گردد و به این مراتب عالی می رسد .
شرح و تفسیر بیت 3168
باز ، آن جان چون که محوِ عشق گشت
یُعجِب الزُراع آمد بعدِ کَشت
باز وقتی که آن جان ، محو و فانی عشق الهی شود . پس از کِشت و سرسبز شدن ، موجبِ شگفتی کشاورزان می شود . [ در مثالهای فوق ، این مطلب روشن شد که انسان در مسیر کمال یابی و تکامل معنوی ، ناگزیر است که از گردنه هایی بگذرد و وجودِ موهوم خود را در کورۀ ریاضت و عبادت ، ذوب کند تا صاف و بی غش شود و آنگاه شایستگی شهود حقیقت را به دست آورد . این طریق به ظاهر طریقِ فنا و باختن است . ولی بر حسبِ باطن ، طریقِ بقا و بردن است . ]
شرح و تفسیر بیت 3169
این سُخَن پایان ندارد ، بازگرد
تا که با یوسف چه گفت آن نیک مرد ؟
این سخنان اسرار آمیز را پایانی نیست . برگرد بر سرِ داستان حضرت یوسف (ع) و آن یار دیرینش و اینکه آن نیک مرد به حضرت یوسف (ع) چه گفت . آن را بیان کن .
شرح و تفسیر بیت 3170
بعدِ قصه گفتنش گفت : ای فلان
هین چه آوردی تو ما را ارمغان ؟
حضرت یوسف (ع) بعد از آن که قصۀ خویش را باز گفت . خطاب به مهمان گفت : خوب حالا بگو ببینم برای ما چه ارمغانی آورده ای ؟
شرح و تفسیر بیت 3171
بر درِ یاران تهی دست آمدن همچو بی گندم سویِ طاحُون شدن
بدون ارمغان پیش دوست رفتن مانند این است که کسی بدون گندم به آسیا برود . [ یکی از آداب سفر که بسیار روی آن تاکید شده است . سنتِ ارمغان بردن برای اهل خانه است و در روایات آمده است که اگر چیزی نداری که سوغات ببری . دستِ کم سنگی در توبره حمل کن و آن را سوغات ببر . که این مطلب البته مثالی است برای نشان دادن اهمیت سوغات بردن مسافر . ( کیمیای سعادت ، ج 1 ، ص 466 ) . پس هرکس بدون داشتن گندم به آسیا رود کار عبثی کرده است . زیرا آسیا به خاطر گندم به حرکت و چرخش درمی آید . بنابراین مسافر نباید دستِ خالی به سوی کسانش بازگردد که این کاری عبث و نامناسب است . ( طاحون = آسیا ) ]
شرح و تفسیر بیت 3172
حق تعالی خلق را گوید به حشر
ارمغان کو از برای روزِ نشر ؟
حضرت خداوند تعالی در روز رستاخیز به مردمان گوید : ارمغان روز رستاخیز کو ؟
شرح و تفسیر بیت 3173
جِتُمونا و فُرادا بی نوا
هم بدان سان که خَلَقناکُم کَذا
حق تعالی به مردم گوید : شما تنها و منفرد و بینوا به محضر ما آمده اید . همان سان که شما را نخستین بار ، برهنه و عریان آفریدم . [ اشاره است به آیه 94 سوره انعام « شما ، تک تک (بی کس و بی چیز) پیش ما آمده اید . همان سان که نخستین بار آفریدیمتان » ]
شرح و تفسیر بیت 3174
هین چه آوردید دست آویز را
ارمغانی روزِ رستاخیز را ؟
هلا ، ای بندگان ، برای روز قیامت چه ارمغان و دستاویزی آورده اید ؟ [ سفر بر دونوع است . سفر ظاهری و سفر باطنی . وقتی که مسافری از شهری و جایی به منزل باز می گردد . اهل منزل منتظر می شوند که او چه سوغاتی و ارمغانی آورده است . همینطور در سفر باطنی ، حق تعالی از انسان می پرسد تو که بدین سرای آمده ای از اعمال نیک چه ارمغانی آورده ای ؟ ]
شرح و تفسیر بیت 3175
یا امیدِ بازگشتنتان نبود
وعدۀ امروز باطلتان نمود ؟
یا اینکه امیدِ بازگشت و آمدن به محضر ما را نداشتید . آیا وعده امروز به نظر شما باطل و بیهوده می رسید ؟
شرح و تفسیر بیت 3176
مُنکری مهمانیش را از خری پس ، ز مَطبَخ ، خاک و خاکستر بری
اگر منکرِ ضیافت مهمانی خدا هستی آن هم از روی نادانی و خر بودن . پس ، از آشپزخانه بیکران فضل و عطای او هیچ غذایی نصیب تو نمی شود . مگر حاک و خاکستر .
شرح و تفسیر بیت 3177
ور نِه ای مُنکِر ، چنین دستِ تهی
در درِ آن دوست چُون پا می نهی
و اگر مهمانی و ضیافت خدا را انکار نمی کنی . پس با دست خالی چگونه بر درِ آن دوست پا می نهی ؟ [ اگر به ضیافت خدا می روی باید دستت از طاعت و عبادت پُر باشد ]
شرح و تفسیر بیت 3178
اندکی صرفه بکُن از خواب و خَور
ارمغان ، وقتِ ملاقاتش ببر
از خواب و خور کمی صرفه جویی کن و بیندوز و آن را برای دیدار با خدا به ارمغان ببر . [ در راه صفای روح باید از نفسانیات دور شوی ]
شرح و تفسیر بیت 3179
شو قلیلُ النَوم مِمّا یَهجَعُون
باش در اَسحار از یَستَغفِرُون
پاسی از شب را برای نیایش و مناجات با او بیدار باش و تنها اندکی بخواب و در سحرگاهان از درگاه او آمرزش خواهید . [ اسحار = جمع سحر ، سپیده دَم و پگاه . مقتبس است از آیات 17 و 18 سوره ذاریات ، « آنان اندکی از شب را می خفتند و در سحرگاهان ، آمرزش می خواستند » ]
شرح و تفسیر بیت 3180
جُنبِشی اندک بکُن همچون جَنین
تا ببخشندت حواسِ نوربین
مانند جَنین ، تو نیز اندکی خود را بجنبان و حرکتی بده تا به تو نیز حواسِ تیز و روشن بین عطا کند .
شرح و تفسیر بیت 3181
وز جهانِ چون رَحِم بیرون شوی
از زمین در عرصۀ واسِع شوی
و بکوشید از جهانی که مانند رَحِم و زهدان مادران ، تنگ و تاریک است . گام از زمین تنگ بردارید و به پهنۀ فراخ جهانِ معنا بگذارید . [ در این بیت اشاره به دو نوع تولد است . اهل معرفت برای انسان دو گونه تولد قائلند . یکی تولد صُوری و دیگری تولد معنوی . ( مصباح الهدایة ، ص 66 ) . تولد صُوری همان است که جَنین و کالبد عنصری از زهدان مادر ، گام به پهنۀ جهان می نهد . و این تولد جنبۀ عمومی دارد و همه را شامل می شود و در این تولد ، اختیار در کار نباشد . ولی تولد معنوی خاصِ صاحبدلان است و به اختیار صورت بندد و ابتدای این تولد ، زمانی است که سالک در همین جهان خاکی ، روح را از زنگار تعلقاتِ مادی و دنیوی بزداید و سرانجام همچون شعلۀ فروزان ، فارغ از وزش بادهای دنیوی راست و استوار ایستد . از اینروست که حضرت مسیح (ع) فرمود : « به ملکوت در نیاید آنکه دو بار زاده نشود » پس هر انسانی برای نیل به حقیقت باید دو بار زاده شود . ( تمهیدات ، ص 12 ) ]
شرح و تفسیر بیت 3182
آنکه اَرضُ الله ، واسع گفته اند عرصه ای دان کاولیا در رفته اند
آنجا را که زمینِ وسیعِ خدا نامیده اند . آن را عرصه ای بدان که پیامبران و اولیاء بدانجا رفته اند .
شرح و تفسیر بیت 3183
دل نگردد تنگ ز آن عرصۀ فراخ
نخلِ تر آنجا نگردد خشک شاخ
دل از آن عرصۀ وسیع ، تنگ و ضیق نمی شود و نخلِ تر و تازه ، شاخه هایش خشک نمی گردد .
شرح و تفسیر بیت 3184
حاملی تو مر حواست را کنون کُند و مانده می شوی و سرنگون
اینک تو حاملِ حواسِ خود هستی . برای همین است که خسته و مانده و سرنگونی . خلاصه ، در این دنیا ، تابع و اسیر حواس ظاهره ات هستی . از اینرو در عرصه غیب نمی توانی جولان کنی . [ اکبرآبادی گوید : « شخص که در خواب فرو می رود . حواسِ باطن ، حامل وی می شوند و او را می برند مانند بردن باد، پنبه را و یا آب ، خَس را … بر خلاف حالت بیداری که در آن وقت ، وی حاملِ حواسِ ظاهر و باطن است و هر یک را به اختیار خود به کار می دارد و ناچار هم او مانده می شود و هم حواسِ او کُند می گردد » ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 238 ]
شرح و تفسیر بیت 3185
چون که محمولی ، نه حامل ، وقتِ خواب
ماندگی رفت و شدی بی رنج و تاب
به دلیل آنکه به هنگام خواب تو محمولی نه حامل ، یعنی در آن حالت دیگر در بندِ جسم و حواست نیستی . از اینرو خستگی ات رفع می شود و از رنج و مشقّت رها می گردی .
شرح و تفسیر بیت 3186
چاشنی ای دان تو حالِ خواب را
پیشِ محمولیّ حالِ اولیا
تو حالت خواب را در برابر حالِ اولیاء نوعی چاشنی فرض کن . یعنی اولیاءالله در وقتِ بیداری از بارِ حواس و ثقلِ جسمانیت ، رها هستند و متصل به حق تعالی . ولی افراد معمولی تنها به هنگامِ خواب از بارِ حواس ، رها می شوند . پس این رهایی روح افراد معمولی در عالَمِ خواب از کمندِ حواس ، نمونه بسیار محدودی است از آن حالِ والای اولیاءالله که همیشه در حالِ انقطاع از عالَمِ ماده و اتصال به مبدأ حضرت واجب الوجود هستند . ( توضیح بیشتر در شرح بیت 62 و شرخ بیت 388 همین دفتر آمده است .
شرح و تفسیر بیت 3187
اولیاء اصحاب کهف اند ای عَنود
در قیام و در تقلّب هُم رُقود
ای کسی که حق ستیزی می کنی . اولیاء ، اصحاب کهف اند . خودِ آنها در حالتِ ایستاده باشند و یا حرکت و تحوّل ، در امور دنیا خواب هستند و بیدار به حق تعالی . [ آنکه غالب بر حواسِ خویش است در شبِ غفلتِ جهانیان ، بیدار است و در امری که عامِ مردم بیدارند . او در خواب . ( بگوت گیتا ، ص 15 ) . هر فعلی که از اولیاءالله صادر می شود . فعلِ حق است و وجودِ آنان مانند کوه ، صدا را منعکس می کنند . عَنود = ستیزه گر . تَقلّب = دگرگونه شدن ، از حالی به حالی گشتن . رُقود = خوابیده و خفته ]
شرح و تفسیر بیت 3188
می کَشدشان بی تکلّف در فِعال بی خبر ، ذات الیَمین ، ذات الشِمال
حق تعالی آنان را بی هیچ تکلّف و مشقتی به کار می کَشد و بی آنکه خبر داشته باشند به راست و چپ می گرداند . ( شرح بیت 392 همین دفتر )
شرح و تفسیر بیت 3189
چیست آن ذات الیمین ؟ فعلِ حَسَن
چیست آن ذات الشَمال ؟ اَشغالِ تن
منظور از آن ذات الیمین (پهلوی راست) چیست ؟ مسلماََ مقصود از آن ، کردار نیک و حال روحانی است . و منظور از آن ذات الشمال (پهلوی چپ) چیست ؟ بی گمان مقصود از آن امور مادی و سرگرمی های دنیوی است . [ اَشغالِ تن = آنچه تن و جسمِ مادی بدان مشغول شود . اَشغال جمع شغل به معنی پیشه و کار و سرگرمی ]
شرح و تفسیر بیت 3190
می رود این هر دو کار از اولیا بی خبر زین هر دو ایشان چون صَدا
این دو حالِ روحانی و دنیوی در اولیاءالله نیز پدید می آید . ولی آنها از این دو بی خبرند . مانند کوهی هستند که صدایی در آن طنین می افکند و آن کوه ، آن را باز می گرداند و منعکس می کند . خلاصه آنها محلِ تجلیّات حضرت سبحان هستند . زیرا ایشان ، حامل حواس نیستند بلکه محمولِ حواس اند .
شرح و تفسیر بیت 3191
گر صدایت بشنواند خیر و شر ذاتِ کُه باشد ز هر دو بی خبر
به عنوان مثال ، اگر کوه صدا را چه خوب و چه بد به تو می شنواند . ولی ذات کوه از هر دو آن بی خبر است . به هر حال اولیاء چنان مجذوب ذات الهی هستند که موجودیتی برای خود قائل نیستند و از موجودیت جزیی غافل اند . [ در این ابیات به مسئله جذبه و مجذوب پرداخته شده است . جذبه عبارت از کشش است . ( مقصد اقصی ، ص 225 ) . آنچه از طرف حق است نامش جذبه است و آنچه از طرف بنده است نامش میل و ارادت و محبت و عشق است . وقتی که توجه بنده به حضرت حق افزایش یافت . رفته رفته به جایی می رسد که به یکباره همه چیز را ترک می کند و روی به خدا می آورد و قبله اش تنها او می شود و تنها در عشق حق می زید . این حالت را جذبه گویند و صاحب آن را مجذوب نامند . مجذوبان بر سه قسم هستند .
الف) مجذوب : آنکه جذبه الهی او را فرو گرفته و در دامِ عشق حق اسیر و بندی شده است .
ب) مجذوب سالک : کسی است که از حال جذبه به خود باز می گردد و از خویش با خبر می شود و اگر او سلوک را به نهایت رساند . او را بدین نام خوانند .
ج) سالک مجذوب : اگر کسی اول سلوک کند و سلوک را به اتمام رساند . آنگاه جذبه حق بدو رسد . او را بدین نام خوانند . ( مقصد اقصی ، ص 226 ) .
این نکته را باید افزود که طایفه مجذوبان ، در حالتِ جذبه ، اهلیت دستگیری و ارشاد ندارند . بلکه باید مجذوبِ سالک دستگیری و ارشاد کند . مگر آنکه سالک مجذوب از حالت جذبه و بیخویشی به خود باز آمده باشد . ( مولوی نامه ، ج 1 ، ص 93 ) و کسی که جذبه حق بدو نرسیده ( آن گونه که همه چیز را ترک کند ) سالک نامند . ( مقصد اقصی ، ص226)
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۳۰ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۷ - حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
شرح و تفسیر حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان
خلاصه حکایت
عالِمی نحو شناس ، سوار بر کشتی شد . او که مردی خودپَرست بود و به دانش نحو خود مغرور ، از روی کبر و غرور ، روی به کشتیبان کرد و گفت : آیا چیزی از نحو می دانی ؟ کشتیبان گفت نه ، من تا کنون چیزی از نحو نخوانده ام . آن عالِم نحوی با ریشخند بدو گفت : حال که از نحو چیزی نمی دانی ، نیمی از عُمرت را تباه کرده ای . کشتیبان از این کلام پر غرور و تحقیرآمیز ، نژندخاطر و دلشکسته شد . ولی دَم برنیاورد . دقایقی بعد از این گفتگو ، طوفانی هولناک برخاست و امواجی کوه آسا بر پهنه دریا پدید آورد و کشتی را به گردابی مهیب گرفتار ساخت . در این گیر و دار ، کشتیبان رو به آن نحوی کرد و گفت : ای رفیق شفیق ، آیا با فن شنا در دریا آشنایی داری ؟ گفت نه ، تا کنون شنا نکرده ام . کشتیبان با قاطعیت و صراحت گفت : حال که شنا نمی دانی . همه عُمرت بر فنا می رود . زیرا این کشتی به گردابی فلاکت بار افتاده و راهِ نجاتی نیست به جز شناگری .ماخذ این داستان ، قصه ای است که در لطایف عبید زاکانی آمده است . بدین گونه : نحوی ای در کشتی بود . ملاح را گفت : تو علم نحو خوانده ای . گفت نه ، گفت : نیمی از عمرت را تباه کرده ای . روز دیگر تندبادی برآمد . کشتی غرق خواست کرد . ملاح او را گفت : تو علم شنا آموخته ای . گفت نه ، گفت : تمام عمرت را تباه کرده ای . ( قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 28 )
در این حکایت طنزآمیز ، نحوی تمثیلِ آن دسته از دانش آموختگانی است که به دانش خود می بالند و دعاوی بیهوده می کنند و کشتی بان تمثیلِ اهلِ تزکیه و صفاست که خود بینی و غرور را از جان خود برکنده اند . استاد زرین کوب می نویسد : مولانا با نقل این لطیفه نشان می دهد که غرور و فضول مدعیان دانش موجب هلاکت جانِ آنهاست . آن کس که در دعوی یا واقع ، علامه زمان است نیز تا وقتی از اوصاف بشری نمیرد و خویشتن را از آنچه سرمایه غرور اوست خالی نکند از طوفان ابتلا و گرداب امتحان روی رهایی ندارد … با اینهمه آنچه در مثنوی هدف طعن و طنز کشتی بان است . در واقع خودِ علم هم نیست . غرور و خود بینی است که اهل دعوی را از تزکیه نَفس مانع می آید . ( بحر در کوزه ، ص 329 )
شرح و تفسیر بیت 2835
آن یکی نحوی به کشتی درنشست
رو به کشتی بان نهاد آن خودپَرست
عالِمی نحو شناس در یک کشتی سوار شد و آن خودپَرستِ مغرور به کشتی بان روی کرد .شرح و تفسیر بیت 2836
گفت : هیچ از نحو خواندی ؟ گفت : لا
گفت : نیمِ عمرِ تو شد در فنا
گفت : ای کشتی بان ، آیا از علمِ نحو چیزی خوانده ای ؟ کشتی بان گفت : نه . چیزی نخوانده ام . نحوی گفت : پس نیمی از زندگانی ات بر فنا رفته است .شرح و تفسیر بیت 2837
دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دَم گشت خامش از جوابکشتی بان از این سخن خودخواهانه رنجید ولی خاموش ماند و چیزی نگفت . ( دل شکسته شدن از تاب = یعنی آنقدر سخن او آتشین و پُر تاب بود که دلِ او را سوزاند و شکسته خاطرش کرد )
شرح و تفسیر بیت 2838
باد ، کشتی را به گردابی فکند گفت : کشتیبان بدان نحوی ، بلند
تا اینکه به امرِ الهی ، باد کشتی را به کامِ گردابی مَهیب انداخت . کشتی بان با صدای بلند به آن نحوی گفت .
شرح و تفسیر بیت 2839
هیچ دانی آشنا کردن ؟ بگو گفت : نی ، ای خوش جوابِ خوبروبگو بدانم آیا شناگری آموخته ای یا نه ؟ نحوی گفت : ای خوش سخن زیبارو چیزی نمی دانم . ( آشنا کردن = شنا کردن )
شرح و تفسیر بیت 2840
گفت : کُلِ عُمرت ای نحوی فناست
ز انکه کشتی ، غرقِ این گردابهاست
کشتی بان گفت : ای نحوی ، بدان که همه زندگانی ات بر فنا شده . زیرا که این کشتی می رود که در این گردابها غرق شود . ( مولانا از بیت بعدی شروع می کند به نتیجه گیری از این حکایت کوتاه و می فرماید )شرح و تفسیر بیت 2841
محو می باید نه نحو اینجا ، بدان
گر تو محوی ، بی خطر در آب ران
بدان که اینجا باید علمِ محو آموخت نه نحو . اگر تو اهلِ محو هستی . بی بیم و هراس به درون آب بیا . [ محو در نزد صوفیان ، عبارت است از زائل کردن وجود بنده . که سه درجه دارد . اول ، پایین ترین درجه آن ، یعنی محو صفات ناپسند و کردار ناروا است . دوم ، محو مطلق صفات حمیده و ذمیمه است . سوم ، که بالاترین درجه محو است . محو ذات است . محو از فنا ، عام تر است . ( مصباح الهدایة ، ص 144 ) توضیح فنا در شرح بیت 57 و توضیح محو در شرح بیت 575 همین دفتر آمده است )شرح و تفسیر بیت 2842
آبِ دریا مُرده را بر سر نهد
ور بُوَد زنده ز دریا کی رهد ؟دریا ، مرده را بر روی آب می آورد و تا وقتی که زنده باشد کی از دریا می رهد ؟ [ تا وقتی که غریق در آب دریا زنده باشد و به دست و پا زدن ادامه دهد . همچنان در کامِ آب فرو می رود . ولی وقتی که در آب خفه شد . آن وقت است که دریا ، جنازه را به روی آب می آورد . ( توضیح بیشتر در شرح بیت 57 همین دفتر آمده است )
شرح و تفسیر بیت 2843
چون بمُردی تو ز اوصاف بشر
بحرِ اسرارت نهد بر فرقِ سَرهر گاه تو از اوصاف بشری و جسمانی ات ، بمیری و از دام مادّیت برهی . آن وقت است که دریای اسرار الهی ، تو را بر سرش می گذارد و واقف به حقایق و اسرار نهفته الهی می شوی و به مراتب عالی خواهی رسید .
شرح و تفسیر بیت 2844
ای که خلقان را تو خَر می خوانده ای
این زمان چون خَر ، بر این یخ مانده ای
ای کسی که مردم را خَر می خواندی . یعنی چنان دچار عُجب و غرور بودی که همه مردم را نادان فرض می کردی . اینک تو خود ، مانند خَر روی یخ وامانده ای و نمی توانی حرکت کنی . [ خر بر یخ ماندن نظیر مَثَلِ خر به گِل ماندن است ]– خطاب مولانا در اینجا ، عالِمانِ ظاهری است که با آموختن مقداری الفاظ ، خود را دانا و دیگران را نادان خطاب می کنند .
شرح و تفسیر بیت 2845
گر تو علاّمۀ زمانی در جهان نک ، فنایِ این جهان بین وین زماناگر تو در این جهان علامۀ دهر هستی . اکنون فنای این جهان و این دهر را ببین . [ علامۀ حقیقی ، کسی است که فانی بودن این جهان را باطناََ مشاهده کند نه آنکه الفاظ پر طمطراق را لقلقۀ لسان کند و با زبان دَم از فنای دنیا بزند ولی قلباََ بندۀ مطلقِ دنیا باشد و برای نیل به دنیا ، سخنانی علیه دنیا بگوید ]
شرح و تفسیر بیت 2846
مردِ نحوی را از آن در دوختیم تا شما را نحوِ محو آموختیمما داستان مردِ نحوی را از آن جهت در میانه آن دو اعرابی آوردیم تا قاعده و شیوه محو و فنا را به شما یاد دهیم . ( نحو = روش و طریقه )
شرح و تفسیر بیت 2847
فقهِ فقه و نحوِ نحو و صرفِ صرف
در کم آمد یابی ای یارِ شِگَرفای یارِ نیکو ، مفهومِ فقه و منظور نحو و صرف را در فنا و نیست شدن باید یافت . به عبارتی اصل و سرچشمه همه علوم ، از آن جمله فقه و نحو و صرف و غیره ، در فروتنی و محو و فناست . ( کم آمد = فروتنی و تواضع . شِگرف = نیکو و خوشایند ، شگفت ) [ صرف = در لغت به معنی برگردانیدن است و در اصطلاح ، علمی است که از اشتقاق کلمات بحث می کند . ( فرهنگ نفیسی ، ج 3 ، ص 2143 ) ]
شرح و تفسیر بیت 2848
آن سبویِ آب ، دانش های ماست و آن خلیفه ، دَجلۀ علمِ خداست
منظور از آن سبوی آب ، دانش ها و معارف ماست و مقصود از آن اعرابی ، خودِ ما هستیم و منظور از خلیفه ، رود خروشان و عظیم علم الهی است .شرح و تفسیر بیت 2849
ما سبوها پُر به دَجله می بریم گر نه خَر دانیم ما خود را ، خریمما سبوی پُر از دانشِ ناقصِ خود را به سوی دجلۀ دانش الهی می بریم . و خیال می کنیم که واقعا آب در سبو ، چیزی است و چون سبوی ما از آب شور و ناگوار دانشِ کسبی پُر است . دیگر نمی توان از آب زلال دجلۀ دانش الهی ، آبی بر گرفت . با این حالی که ما داریم اگر خود را خَر و نادان ندانیم ، واقعا خَر و نادان هستیم .
شرح و تفسیر بیت 2850
باری ، اعرابی بدان معذور بود کو ز دَجله ، بی خبر بود و ز رودبه هر حال آن اعرابی چون از وجودِ دجلۀ علم الهی بی خبر بود . بر او باکی نیست که آن سبو را برای ارمغان به بارگاه خلیفه ببرد .
شرح و تفسیر بیت 2851
گر ز دَجله بی خبر بودی چو ما او نَبُردی آن سبو را جابجا
اگر اعرابی از رودِ خروشانِ دجله با خبر بود . آن سبو را هرگز به بارگاه خلیفه نمی برد .شرح و تفسیر بیت 2852
بلکه از دَجله اگر واقف بُدی
آن سبو را بر سرِ سنگی زدیچنانکه اگر از وجودِ دجله واقف می بود . آن سبو را بر سرِ سنگی می کوفت و آن را می شکست و هرگز بدانجا نمی برد . [ بلکه با فقر تمام به پیشگاه شاهِ وجود می رفت و گدای کوی حضرت واجب الوجود می شد . نتیجه حکایت با مضمون آیه 85 سوره اسراء تناسب دارد . « و به شما داده نشد دانش ، مگر اندکی » ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
استاد
Fateme Zandi در ۳۰ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۶ - سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
شرح و تفسیر بیت 2815
آن سبوی آب را در پیش داشت تخمِ خدمت را در آن حضرت بکاشت
عرب صحرا نشین آن سبوی آب را پیش گرفت و در آن پیشگاه بذرِ خدمتگزاری و بندگی را کاشت .
شرح و تفسیر بیت 2816
گفت : این هَدیه بدان سلطان بَرید
سائل شَه را ز حاجت واخرید
اعرابی به حامیان شاه (خلیفه) گفت : این ارمغان را نزدِ خلیفه ببرید و خواست و مراد مرا که از شاه (خلیفه) برآورد سازید .
شرح و تفسیر بیت 2817
آبِ شیرین و سبوی سبز و نَو
ز آبِ بارانی که جمع آمد به گَو
به او بگویید : این ارمغان ، آبِ گوارا و کوزه سبز و نو است . و از آب بارانی است که در گودال ، جمع شده است . ( گو = گودال ) [ سبوی سبز و نو = به عقیده عامه ، سفال سبز ، آب را خنک نگه می دارد . بر خلافِ سفالِ سرخ فام که آب را کرم می کند . ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص 1172 ) ]
شرح و تفسیر بیت 2818
خنده می آمد نقیبان را از آن لیک پذرفتند آن را همچو جان
نقیبان و حامیان خلیفه ، از این ارمغان ناچیز خندیدند ولی این خواسته او را همچون جان پذیرفتند .
شرح و تفسیر بیت 2819
ز آنکه لطفِ شاهِ خوبِ با خبر کرده بود اندر همه ارکان اثر
زیرا که لطف و مهربانی شاهِ آگاه و خوب ، بر تمام ارکان و اجزاء مملکت اثر کرده بود . [ ارکان = به معنی پایه ، ستون ، بزرگ و رئیس است و در اینجا منظور ، بزرگان مملکت و دستگاه حکومتی است ]
شرح و تفسیر بیت 2820
خویِ شاهان در رعیّت جا کند چرخِ اَخضَر ، خاک را خَضرا کند
زیرا خوی شاهان در وجودِ رعیت ، اثر می بخشد . چنانکه سپهر سبز فام ، خاک زمین را سبز می کند . هر چند که میان این دو مسافتی بعید است . [ مولانا در اینجا به این نکته اشارت دارد که فرمانروایان هر روشی که برگزینند در خدمتگزاران پیرامون آنان و نیز به شهروندان اثر بسیار قوی دارد . اگر حاکمان به راهِ عدل و داد روند . اطرافیان و شهروندان نیز مجبورند خود را بر آن روش وفق دهند . و بالعکس اگر حاکمان بر طریق ستم روند . دیگران نیز بر آن راه استوار گام بردارند . ]
شرح و تفسیر بیت 2821
شَه چو حوضی دان ، و هر سو لوله ها
وز همه آبِ روان چون گوله ها
شاه را همانند حوضی بدان و خادمان و چاکرانش را مانند لوله هایی بدان که آن آب را به گودالها می ریزند . ( گوله = مغاک و گودال ، کوزه آبخوری ) [ این تمثیل منسوب است به افلاطون . ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص 1172 ) ]
شرح و تفسیر بیت 2822
چونکه آبِ جمله از حوضی است پاک
هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک
چونکه آب همه لوله ها از حوضی پاک است . پس آب تک تک لوله ها ، لذیذ و گوارا است . ( ذوقناک = گوارا و خوش )
شرح و تفسیر بیت 2823
ور در آن حوض ، آبِ شور است و پلید
هر یکی لوله ، همان آرد پدید
اگر در آن حوض آب شور و ناگوار و آلوده باشد . مسلما هر لوله ای همان آب را به نقاط مختلف ، روان می کند .
شرح و تفسیر بیت 2824
ز آنکه پیوست است هر لوله به حوض
خَوض کن در معنی این حرف ، خوض
زیرا هر لوله ای به آن حوض ، وصل شده و ناچار آب همان حوض را به این سو و آن سو می برد و تو باید در معنی این سخن ، نیک اندیشه کنی . ( خَوض = فرو رفتن در آب ، تأملِ بسیار کردن )
شرح و تفسیر بیت 2825
لطفِ شاهنشاهِ جانِ بی وطن چون اثر کرده ست اندر کُلِ تن
برای مثال ، ببین که چگونه الطاف شاهِ جان و پادشاهِ روح که بی مکان است در سراسر کالبد اثر نهاده است .
شرح و تفسیر بیت 2826
لطفِ عقلِ خوش ، نهادِ خوش نَسَب
چون همه تن را درآرد در ادب ؟
مثال دیگر ، ببین که لطفِ عقلِ خوش سرشت و نیک طبع ،
وجود آدمی را چگونه به زیور ادب می آراید . پس همه صفات نیک و خصال نیکو از آثار عقل است .
شرح و تفسیر بیت 2827
عشقِ شَنگِ بی قرارِ بی سکون چون درآرد کُلِ تن را در جنون ؟
مثالِ دیگر ، ببین که این عشقِ بی قرار و شوخ ، چه سان همه وجود آدمی را به جنون می کشاند .
شرح و تفسیر بیت 2828
لطفِ آبِ بحر ، کو چون کوثر است. ، ،
سنگِ ریزش جمله دُر و گوهر است
مثال دیگر ، از تاثیرخاصیت و لطافتِ آبِ دریا که آبی همچون آبِ کوثر دارد . سنگ ریزه هایش نیز همه مروارید و گوهر خواهد بود . ( کوثر = شرح بیت 1901 همین دفتر )
شرح و تفسیر بیت 2829
هر هنر که اُوستا بدان معروف شد
جانِ شاگردان بدان موصوف شد
مثال دیگر ، به هر هنری که استاد به آن معروف باشد و در آن مهارت داشته باشد . روح شاگردانش نیز با همان هنر آراسته و موصوف خواهد شد .
شرح و تفسیر بیت 2830
پیشِ اُستادِ اصولی هم اصول خواند آن شاگردِ چُستِ با حصول
مثلا نزد آن استاد اصولی ، شاگرد زرنگ و چابک ، همان اصول را فرا می گیرد . [ اصولی = دو معنی دارد یکی آنکس که دانای به علم اصول عقاید است و می تواند عقاید دینی را با دلائل عقلی و کلامی به اثبات برساند . دیگر آنکس که به اصول فقه دانایی داشته باشد . علم اصول فقه ، علم به قواعدی است که در آن پیرامون استنباطِ احکام شرعی از قرآن و سنت و اجماع و عقل بحث می شود . ( اصول الفقه ، ص 5 ) ]
– این علم بر حسب این ضرورت پیدا شد که دامنۀ قلمرو اسلامی رو به گسترش نهاد و جوامع بسیاری به اسلام گرویدند . در نتیجه ضروریاتی در عرصه اجتماعی و اقتصادی و احکام پدید آمد . از اینرو علم اصول پایه گذاری شد تا بتوان با استناد به ادّلۀ تفصیلۀ قرآن ، سنت ، اجماع و عقل (البته در شیعه) ، احکام شرعی و فرعی را استنباط کرد و گویا علم اصول فقه به دوران ابوحنیفه رواح یافته و در زمان شافعی بوسیله او و یکی از معاصران او به صورت تالیف درآمده است . ( تجریدالاصول ، ص 5 و 6 ) . لیکن در این بیت با توجه به بیت بعدی همان معنای اول مناسب تر است .
شرح و تفسیر بیت 2831
پیشِ اُستادِ فقیه ، آن فقه خوان فقه خواند ، نَی اصول اندر بیان
یا مثلا نزدِ استاد فقیه ، آن شاگرد فقه خوان ، فقه می خواند و این علم را فرا می گیرد و گر نه در اثنای خواندن فقه ، علم کلام و اثبات عقاید دینی را فرا نمی گیرد . [ فقه = در لغت به معنی فهمیدن و دریافتن است و در اصطلاح « علم به احکام احکام شرعی و ادّلۀ تفصیلی آنهاست » ( ادوار فقه ، ج 1 ، ص 36 )
شرح و تفسیر بیت 2832
باز اُستادی که او نحوی بُوَد جانِ شاگردانش از او نحوی شود
همین طور ، استادی که علم نخو می آموزد . شاگردش از علم نحوی که فرا می گیرد . نحو شناس می گردد . [ نحو = در لغت به معنی راه و روش است و در اصطلاح ، علمی است که در آن بحث می کند از احوال کلمات در جمله از حیث اِعراب و بِناء و اِفراد و ترکیب که یونانیان به آن غراماطیقی (گرامر) گویند .
شرح و تفسیر بیت 2833
باز اُستادی که او محوِ ره است جانِ شاگردانش از او محوِ شه است
همین طور استادی که محو و فانی طریق سلوک است . شاگرد او نیز به پیروی از او ، محو شاه حقیقت و فانی سلطان وجود می گردد .
شرح و تفسیر بیت 2834
زین همه انواعِ دانش روزِ مرگ دانشِ فقر است سازِ راه و برگ
از این همه دانش و علومی که استادان به شاگردانشان می آموزند تنها علم فقر است که در روز رستاخیز ، توشه آخرت می شود و بس . [ در ابیات اخیر ، مثال جان و عقل و عشق و استاد هر یک جداگانه برای اثبات این مطلب آورده شد که همنشینی با انسان کامل در انسان ناقص تاثیر سازنده و استکمالی دارد و نتیجه کُلّی این تمثیل ها ، این مُدَعا را ثابت کرد که خوی حکّام در مردمان اثر می نهد و این مطلب در مورد حکومت های پیشین دارد که بر محور امیال شخص حاکم می گشت و از قانون و حساب و کتاب خبری نبود . و این مطلب پیشتر ملاحظه شد . مولانا فصل کنونی را بدین موضوع پایان بخشید که جمیع علوم ، جز علم مربوط به فقر و سلوک ، جنبه دنیوی و عاریتی دارد ] او این موضوع را در حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان بسط داده است . توضیح فقر در شرح بیت 2342 همین دفتر آمده است .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۸ ساعت قبل، ساعت ۰۹:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۱ - امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود: