گنجور

حاشیه‌های میثم ططری - صفحهٔ ۱

 

میثم ططری

 

ایران‌پژوه و اسلام‌پژوه


میثم ططری در ‫۳ روز قبل، جمعه ۵ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۵۳ دربارهٔ افسرالملوک عاملی » کوروش نامه » تحصیل اجازه خشایار از پدرش برای رفتن بشکار:

ز قفقاز آمد کمر بسته تنگ که ...

ریشه‌یابی و معنی کوه قفقاز

پلینی مَهتر Pliny the Elder آن را برگرفته از واژۀ کروکاسیس Croucasis در زبان سکاهای ایرانی به چم «سپیدِ برفی» گزارش کرده است [Natural History, VI:XIX]. این نام باید یونانی‌شده‌ی واژۀ سکایی خرُهوکاسی Xrohukasi بوده باشد که آن را به چم «درخشان همچون برف» گرفته‌اند. بخشِ نخستِ آن با واژۀ هندواروپایی کْرو و کریوس (= یخ) در یونانی هم‌دیسی دارد. چه واژۀ کاس در سَنسکریت و اوستایی به چم «درخشان» نیز می باشد، بخش دومِ آن باید نام قوم کاسی باشد. از این رو، باید «کوه‌یخ کاسی» برگرداند.

با توجه به دگردیسی میان «ک» به «ق» در زبان‌های ایرانی (مانندِ کَند به قند و جز این‌ها)، نام کوه و منطقه‌ی قفقاز برگرفته از کوف‌کاس و سپس کوه‌کاس یعنی «کوۀ کاسی‌ها» (تیره‌ای کهن از زاگرس‌نشینان ایرانی) می‌باشد. کوف زبان پارسی میانه برگرفته از کَئوفَه (= کوه، کوهانِ شتر) در زبان پارسی کهن و زبان اوستایی‌ست که همچنین ریشه‌ی نام کوفه (= شهر بلند) در عراق می‌باشد. واژگان کوفُس κυφός و کوفو κύ̄φω به چم «تپه، قوز، کوژ، گوژ (برآمدگیِ پشت)» در زبان یونانی کهن با این واژگانِ ایرانی خویشاوندی دارد. در زبان لیتوانیایی کَئوکَس به چم «پشته، کوه‌چه، کوهه، توده، تل» (= Hillock) تحتِ تاثیرِ نام ایرانی قفقاز، و کوپرَه به چم «کُپه، تل، پشته، کوهانِ شتر، قوز: کوز» نیز برگرفته از این واژه‌ها می‌نماید. 


نامِ نیای اسطوره‌ایِ مردمان قفقازنشین ناخ (وایناخ)، کاوکاس نیز ریشه در همین واژه دارد. بسنجید با نام کاوکاسُس، نیای پنداشته‌شده‌ی چِچن‌ها و اینگوش‌ها.

 

میثم ططری در ‫۱۰ روز قبل، شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۳۱ در پاسخ به محمدحسین طبری دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳:

جناب طبری گرامی،

این چامه ها در ناسازگاری تام با نوشته های عمر بن خیام هستند. پیش تر نبیگ هایی در این زمینه نوشته شده است و این دو فرد را که نامی همسان دارند، از یک دیگر بازشناخته شده‌اند: ۱. خیامی یا خیام از شادروان استاد محمد محیط طباطبایی ۲. تحلیل شخصیت خیام از شادروان علامه جعفری.

 

با یک رباعی، هیچ جستار فلسفی‌ای حل نمی‌شود، مثنوی که نیست. هیچ کدام از رباعیات این فرد هیچ جستاری از جستارهای فلسفی را حل نکرده است، دو بیت می گوید و از حل مسئله می گریزد. اکنون، نوشته‌های فلسفی عمر بن خیام در زمینۀ استدلال های فلسفی را بسنجید...

 

میثم ططری در ‫۱۲ روز قبل، پنج شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۲۸ در پاسخ به متفکر دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:

می گوید اگر درکی از صورتِ بی صورتِ خداوند یابید، هم صاحبخانه و هم خانه و هم کعبه شمایید.

یعنی خداوند را در نهاد و نهانِ خود دارید. بیت چهارم، یعنی بیت پس از این، گواهی بر همین است. مولانا در بیت پنج و شش، با پرسش این درک را می پرسد. همۀ این غزل این را می گوید کسانی هستند که به کعبه می‌روند، اما هیچ درکی از دارندۀ آن نمی‌یابند، تنها سرگشته بیابان هستند.

 

میثم ططری در ‫۱۲ روز قبل، پنج شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۲۲ در پاسخ به متفکر دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:

«پرده» در بیت پایانی، چه پیوندی با شرک دارد؟ و شما چگونه به این برداشت نازل رسیدی؟

برای درکِ بهترِ بیت پایانی، به بیت پنج و شش بنگرید:

بیت پنجم: «آن خانه (= کعبه) جای لطیفی است و نشانه های آن را گفتید، اکنون از دارندۀ آن خانه نشانه هایی بگویید»

بیت ششم: «(اگر به راستی) از آن باغ که رفتید و دید، یک دستۀ گُل از آن کو؟ (نشان دهید). اگر از دریای (شناخت/آمرزشِ) خداوند آمده اید، گوهری از آن کو؟ (نشان دهید)»

و اکنون بیت هفتم:

«با این همه سخنان، آن رنجی که برای رسیدن به آن خانه برتافته اید، گنجِ شما می شود، دریغا که خودِ شما پردۀ پوشانندۀ آن گنج هستید»

 

میثم ططری در ‫۲۳ روز قبل، یک شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۱۳ در پاسخ به Star Stari دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۳۳:

همواره دو خیام با مَنِش و اندیشه دگرسان را در هم آمیخته و یکی می پندارند. گویا خیام چامه سرا همۀ بار دانش فلسفیِ خیام فیلسوف را به یدک می کشد. این چامه ها در ناسازگاری آشکاری با نوشته های عمر خیام فیلسوف می باشد. در اینجا پیامی گذاشته ام و خواندن آن دو کتاب دربارۀ مَنِش این دو خیام که بازشناخته ام سودمند است:

پیوند به وبگاه بیرونی

 

میثم ططری در ‫۲۳ روز قبل، شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۴ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۷۴:

به هر روی، پیامبر کهنِ ایران آن را پلید و ناپاک دانسته است.

 

میثم ططری در ‫۲۴ روز قبل، شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۳۸ در پاسخ به آفت بم دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۷۴:

می/باده هیچ پیوندی با اصل آیینِ زرتشت (ع) ندارد، و اساساً ایشان آن را ناپاک و پلید دانسته است (گاتاها، هات ۴۸ بند ۱۰). 

واژۀ مَذَ در هات ۴۸ بند ۱۰ به چم «باده/می» و «هر چیز مستی آور» می باشد، که برابر آن در زبان عربی «خَمْر» است. در زبان سَنسکریت که برادرِ زبان اوستایی است، مَدَ و مَدیَه است که به همان چمار می باشد. بر این پایه، همان گونه که از سرودهای زرتشت (ع) دیده می شود، می/باده را حرام دانسته است. اما پس از درگذشتِ این پیامبر، مُغ ها باورهای پیشا-زرتشتی را دگر باره وارد آیینِ او کرده اند. آشکار هم نیست که اصطلاحات مِن در آوردی «می اسلامی» دیگر چیست!

برپایه آن چه هرودُت گزارش کرده، مُغ ها یکی از چند تیرۀ مادها بوده اند (Histories I:101). از این رو، خود هویتی ایرانی داشته اند، نه آن که هویتی برای ایرانیان باشند. 

گَبْر نیز چمارهای گوناگون دارد و همیشه به چم «بت پرست» نیست. واژه «کافر» از ستاک «کفر» به چم «پوشاندن» است، که منظور «پوشاندن حق» می باشد. در قرآن برای «کشاورز»، واژۀ کافر نیز به کار برده شده است که در اینجا یعنی کسی که دانه را زیر خاک می پوشاند (حدید/۲۰).

آیا واژۀ کافر و کفر همیشه بار منفی دارد؟ خیر. همیشه چنین نیست و بستگی دارد که به چه و که کفر ورزیده شود، چنان که بر مومنان است که «نسبت به طاغوت کافر باشند» (البقره/۲۵۶).

اشتباه دیگرِ شما این است که زرتشتیان را در کنار زندیقان آورده اید و در پایان نتیجه هم می گیرید که دلیلش این است که «پیرو مذاهب ابراهیمی نبوده اند»! آیه ۱۷ سوره حج که چیز دیگری می گوید: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالصَّابِئِینَ وَالنَّصَارَیٰ وَالْمَجُوسَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلَیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ

«همانا کسانی که ایمان آورده اند و کسانی که یهودی و صابئین و مسیحی و زرتشتی شده اند و کسانی که شرک ورزیدند، بی گمان خداوند روز قیامت میانِشان داوری می کند، همانا خدا بر همه چیز گواه است»

اینجا سه تا موصول «الَّذِینَ» داریم: موصول نخست، مسلمان ها هستند. موصول دوم، اهل کتاب هستند. موصول سوم اهل شرک هستند. همان گونه که می بینیم، زرتشتی ها جدا از مشرکان و در دستۀ اهل کتاب جای گرفته اند.

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، چهار شنبه ۵ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۵۱ در پاسخ به کوروش دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۷۸:

به بخش پایانیِ الرحمن/۲۹ نمارش می کند.

...کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ= ...خدا هر روز در کاری است

 

یک روز به یکی قدرت می دهد، فردا خواری می دهد، یک روز به یکی جوانی می دهد، فردا پیری می دهد.

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، چهار شنبه ۵ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۰۵ در پاسخ به این بشر (فرشید ربانی) دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۲:

روان تو را سودمند این بود تن ...

«راه یافتن» کنایه ایما از رها شدن. پس از «بباشد» یک ویرگول بذارید.

می چمد: «اگر کسی راه رهایی از این جهان را بیابد و در آن بماند، در نهان و نهادِ خود خرد ندارد.»

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، سه شنبه ۴ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۳۳ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:

درود. نمی توان تفسیر واحدی از چامۀ این بزرگواران داشت، تنها می توان به یک برداشت و تفسیر کیفی بسنده کرد.

 

«پای بر بامِ دوست نهادن» کنایه از بزرگی یافتن می باشد. با «پای بر آسمان نهادن» یک اندریافت دارد. چنان که حسان العجم، خاقانی فرماید:

من پیشِ تو بر زمین نَهم سَر / کای پای بر آسمان نهاده

«سر زیرِ بامِ دوست نهادن» کنایه از تسلیم شدن و کوچکی کردن است. با «سر در پای کسی انداختن» یک اندریافت دارند، چنان که جادوسخنِ جهان، نظامی گنجوی فرماید:

نخوانده به مهمان تو تاختم / سرِ خویش در پایت انداختم

و نیز با «سر در پای کسی نهادن». چنان که حکیم بزرگ، سنایی فرماید:

باز افتادیم در سودای تو / از نشاط آن رخ زیبای تو
دستمان گیر الله الله زینهار / ز آنکه بنهادیم سر در پای تو

و نیز با «سر بر آستان نهادن». چنان که شیخ اجل فرماید:

گر آستینِ دوست بیفتد به دستِ من / چندان که زنده ام سرِ من و آستانِ دوست

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، سه شنبه ۴ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰:

بیت ۱: «تَبَدُّل کردن» به چم «دگرگون کردن» باشد. روی هم می چمد: «اگر بنده جور و ستم را برنتابد، چه کار دیگری می تواند بکند؟ اگر دل تنگ شود، دگرگونی ای در مِهر پدید نمی آید.»

بیت ۲: «سَر کار شدن» کنایه از «فدا شدن». «بسیاری نیست» به چم «اهمیتی ندارد/مهم نیست» می باشد. روی هم می چمد: «دل و دین به فدایِ تو شد و اهمیتی ندارد، سر و جان بخواه که عاشقِ شوریده درنگ نمی کند.»

بیت ۳: هاروت نام فرشته ای است که در البقره/۱۰۲ از سرگذشتِ او یاد شده است. روی هم می چمد: «می گویند جادو در این زمانه حرام است، اما چشم های تو همان کاری را کرد که هاروت در شهر بابِل کرد.» پیش تر بابِل را بابُل نیز می گفتند.

بیت ۴: در تصحیح فروغی «بی خبر» آمده، و در دیگر تصحیح «بی صبر» نیز آمده است. «زِ» نیز باید به جای «چه» بنشیند. روی هم می چمد: «در دریایِ ژرفِ عشقِ تو غرق شده ام و چنان بی صبرم که (با خود می گویم) مبادا دوست مرا از این دریای توفنده به کرانۀ رستگاری راهنما نشود.». اینجا نیز باید «ساحُل» خوانده شود.

بیت ۵: «تا تو در آغوشِ من هستی، به گُلستان نمی روم، اگر بلبل رویِ تو را ببیند، خواستار گُل نمی شود.»

بیت ۶: در چاپ های دیگر چنین آمده است: «هر کِه با دوست چو سعدی نَفَسِ خوش دریافت / که جز او در نظرش با تَخیل نکند». روی هم رفته می چمد: «هر کسی که مانند سعدی دَمی خوش با دوست گذراند، دیگر کسی جز دوست در نظرش مجسم نمی شود.»

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، سه شنبه ۴ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۳۹:

بخندید و پس با فرستاده گفت که ...

آسمان با کسی جُفت بودن: کنایه از بخت و نیک بختی با کسی بودن.

 

با «آسمان به سوی کسی تاختن» یک چمار دارند. چنان که قطران گوید:

همیشه تاختن آسمان به سوی تو باد / همیشه تافتن مشتری برای تو باد

دیوان قطران تبریزی، برگ ۴۶۸، تصحیح نخجوانی، انتشارات ققنوس، چاپ اول: ۱۳۶۲

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، سه شنبه ۴ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۵۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » داستان دوازده رخ:

لخت های چهارده و پانزده و شانزده:

سه چیزت بِبایَد کَزو چاره نیست / وُزآن بر سَرْت نیز پَیغاره نیست:

خوری گر بپوشی و گر گُستَری؛ / سَزد گَر به دیگر سَخُن نَنْگَری

کزین سه گذشتی همه رنجِ آز / چه در آز پیچی، چه اَندَر نیاز 

(تصحیح استاد خالقی مطلق)

سخنِ گرانمایۀ استاد، «خوردن» و «پوشیدن» و «بخشیدن» (= گستردن)، که کرانِ نیازهای آدمی در این جهان است، یادآور سخنی از حضرت رسول (ص) می باشد که فرمود: حَدَّثَنَا هَدَّابُ بْنُ خَالِدٍ، حَدَّثَنَا هَمَّامٌ، حَدَّثَنَا قَتَادَةُ، عَنْ مُطَرِّفٍ، عَنْ أَبِیهِ، قَالَ: أَتَیْتُ النَّبِیَّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَهُوَ یَقْرَأُ: أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ، قَالَ: "یَقُولُ ابْنُ آدَمَ: مَالِی، مَالِی، قَالَ: وَهَلْ لَکَ، یَا ابْنَ آدَمَ مِنْ مَالِکَ إِلَّا مَا أَکَلْتَ فَأَفْنَیْتَ، أَوْ لَبِسْتَ فَأَبْلَیْتَ، أَوْ تَصَدَّقْتَ فَأَمْضَیْتَ"

می چمد: «به نزدِ پیامبر (ص) رفتم و او أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ (التکاثر/۱) می خواند، فرمود: آدمیزاد گوید: مالم، مالم! ای آدمیزاد، آیا چیزی مالِ تو می تواند بود، مگر همان که می خوری و نیست می کنی، یا می پوشی و فرسوده می کنی، یا می بخشی و (به جهان پسین) می فرستی؟»

چنین نیز گزارش شده است:

رَسُولَ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، قَالَ: "یَقُولُ الْعَبْدُ: مَالِی، مَالِی، إِنَّمَا لَهُ مِنْ مَالِهِ ثَلَاثٌ: مَا أَکَلَ فَأَفْنَی، أَوْ لَبِسَ فَأَبْلَی، أَوْ أَعْطَی فَاقْتَنَی، وَمَا سِوَی ذَلِکَ فَهُوَ ذَاهِبٌ، وَتَارِکُهُ لِلنَّاسِ"

می چمد: «پیامبر (ص) فرمود: بنده می گوید: مالم، مالم! در حالی که سهمِ او از مالش تنها سه چیز است: آنچه که می خورد و نیست می کند، یا می پوشد و فرسوده می کند، یا می بخشد و (پاداش آن را) دریافت می کند؛ و دیگر هرچه جز اینها است رفتنی است و آن را برای مردم به جای می گذارد»

۱. صحیح مسلم، ۴/۲۲۷۳، المحقق: محمد فؤاد عبد الباقی، الناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت

۲. الآداب/۳۲۱، البیهقی، الناشر: مؤسسة الکتب الثقافیة، بیروت - لبنان، الطبعة: الأولی، ۱۴۰۸ هـ

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، دو شنبه ۳ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:

بیت ۱: رَوَندگان همان سالکِان راۀ حضرت حق هستند که راۀ سیر و سُلوک را پیش گرفته اند. «رَوَندگانِ مقیم»، سالِکانی هستند که راه سیر و سُلوک را به فرجام رسانده اند و دیگر در سفر نیستند. «ارادت»، در تصوف به نگرشِ و سَرسپردگیِ سالک به پیر است، و یا روی آوردنِ تام به خداوند و دوری و پرهیز از آفریدگانِ اوست. روی هم رفته می چمد: «سالکانی که دیگر در سیر و سلوک و سفر نیستند، از بلا دوری نمی کنند (چرا که آن را همچون مِهر می بینند)، کسانی که از روی ارادت گرفتار (اسیر) شده اند، از برای ستم نمی گریزند (و به دیگری روی آورند).» این روندگان مقیم به حدی از سرسپردگیِ و خرسندی از دوست رسیده اند که اگر بلایی هم سرشان ببارد، آن را لطف و مهر می دانند.

بیت ۲: «اگر شوریدگانِ آرزومند (ـِ رسیدن به دوست) دست طلب و کوشش از دامنِ دوست بردارند، به دامنِ چه کسی دیگر چنگ بیاویزند؟»

بیت ۳: «معرفت» (= دل آگاه و بیداردل)، در تصوف دانشی است که از راه کشف و پاکیدن نَفس به دست آید. روی هم می چمد: «شدنی نیست که اهل معرفت از نظربازی به تو پرهیز کنند، مگر آن که تو خود روی بپوشانی.» (= بی محلی کنی و روی برگردانی).

بیت ۴: «اگر می خواهی مرا در یابی، به سرِ کویِ می‌فروش ها بیا و نام و نشانیِ من را بگو (همه مرا می شناسند)، من کجا و پرهیزگاران کجا؟

بیت ۵: «صوفی» پیروِ طریقت باشد. «مَستی» در معنایِ مجازی به چم «گناهکار/بَدنام» باشد. روی هم می چمد: «جامۀ صوفیِ عابدنمایِ مرا بگیر و جام باده را بیار (که از دورویی و ریا خسته شده ام)، چرا که نمی توان نیکْ نامی (= عاشقی) و مَستی (= بَدنامی) را در هم آمیخت یا باهم داشت.» از مهم ترین نکته های چامه هایِ حافظ، نالیدن از تزویر و دوروییِ برخی مذهبی نماها است که با نام دین هر چه خواهند می کنند.

بیت ۶: «خرسندیِ دوست را به دست بیاور و دیگران را رها کن، غمی نیست و اهمیتی ندارد که فتنه و آشوب بسیار به پا کنند.» هزار نماد کثرت است.

بیت ۷: «که» نخست به چم «زمانی/وقتی که» می باشد. روی هم می چمد: «وقتی مرا با تو که آهنگ و خواستِ من هستی آشتی دست داده است، روا و جایز است که همۀ مردم جهان با من جنگ به پا کنند.»

بیت ۸: «ت» در «مَنَت» ضمیر مفعولی است، «تو را». روی هم می چمد: «اگر مرا بکُشی، کسی دیۀ من را از تو دادخواست نکند، زیرا خونی که دوست بریزد، حلال است.» می تواند با «بلا» و «جور» در بیت نخست بخواند.

بیت ۹: «راه و روشِ ما این است که سرِ تسلیم و ناتوانی بر آستانِ خرسندی تو فرود آریم، زیرا شکیباییِ دوری را نداریم تا با تو ستیز کنیم.»

«که» نخست در لخت دوم به چم «زیرا/چون» و «که» دومی به چم «تا» می باشد.

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، دو شنبه ۳ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۱۴ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:

درود.

بام نخست در چمار «فکر» و بام دوم در چمار «پا/دامان» ما را از فردیدِ شیخ دور می کند. می گوید اگر نمی توان به روی بام رفت و به دیدارِ دوست رسید، چاره ای جز آن نیست که زیرِ بامِ دوست، سر بر خاک گذاشت، یعنی پیشِ آستانۀ دَرِ خانۀ او سر بر خاک گذاشت.

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، دو شنبه ۳ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۰ در پاسخ به زهرا شیرازی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:

نه.

بیت هشت: وقتی نمی توان بالایِ بامِ دوست (معشوق) رفت، چاره ای نیست جز آن که زیرِ بامِ دوست سر بر خاک بگذاری.

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۲۳ در پاسخ به محمد گلی دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده:

این گونه بخوانید:
«ای هفتْ عروسِ نُه عَماری»

به سیاره ها نمارش می کند.

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۰۰ در پاسخ به مهوش نوابی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:

بیت ۱: بگذار تا مانند ابرِ بهاری گریه کنم، زیرا در روزِ جداییِ یارانْ سنگ نیز به گریه می افتد.

بیت ۲: (زیرا) هر کس که در زندگیِ خود شرابِ جدایی نوشیده باشد، می داند که گُسستنِ امیدِ عاشقان تا چه اندازه دشوار است.

بیت ۳: حال و هوایِ گریۀ چشمِ مرا به ساربان بازگویید، تا کجاوه (مَحمِل) را در روزِ بارانی بر پشتِ شتر نبندد (مبادا بر اثر اشکِ من، پای شترِ در گِل گیر کند).

بیت ۴: آب حسرت کنایه از «اشک» می باشد، چنان که شیخ عطار فرماید «روان شد از دو نرگس آب حسرت». روی هم رفته می چمد: ما را با اشکی که از چشم (دیده) فرو می ریزیم، مانندِ چشمِ گناهکاران در روز قیامت، به حال خود گذاشتند.

بیت ۵: ای صبحِ شب‌زنده‌دارها، از بس که مانندِ شامگاۀ روزه دارها دیر آمدی، جانم به لب رسید.

بیت ۶: این همه که از داستانِ عشقِ تو گفته ام، هنوز از هزارانِ اندوۀ دلِ خود چیزی نگفته ام، مگر یکی.

بیت ۷: سعدی، مهری که در گذرِ روزگار در دل نشسته را نمی توان بیرون کرد، مگر در گذرِ زمانی دراز.

بیت ۸: تا کِی از این داستان برایت بگویم، همین اندازه بس است، بقیه را نمی توان گفت، مگر به کسی که اندوه را از دل بِبُرد.

غمگسار کنایه از یار، معشوق، دلبر می باشد.

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۰۵ در پاسخ به سامان دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹:

برداشتِ اشتباهی است.

می گوید: ای سعدی، اکنون که جهان چنان شده که میانِ گرگ و گوسپند نیز آشتی افتاده، همه زیبارویانِ جهان عاشقِ تو شده اند.

 

میثم ططری در ‫۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۵۱ در پاسخ به هیوا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷:

همان گونه که نمی توان آوازِ دُهُل را در زیر گلیم پنهان کرد، عشقِ پنهان نیز ممکن نیست که پنهان بماند.

آوازِ دُهُل در زیرِ گلیم پنهان نماندن کنایه از کاری ناشدنی و غیرممکن است.

 

[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]