سیدمحمد جهانشاهی
تاریخ پیوستن: ۱۰م مرداد ۱۴۰۱
فوق لیسانس مهندسی مکانیک
بازنشسته تامین اجتماعی
| آمار مشارکتها: | |
|---|---|
حاشیهها: |
۱٬۰۷۹ |
ویرایشهای تأیید شده: |
۴۱۵ |
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵
یک ذرّه نورِ روی ات ، گر زآسمان برآید
افلاک درهم افتد ، خورشید بر سرآید
آخر چه طاقت آرد ، اندر دُو کون هرگز
تا با فروغِ روی ات ، اندر برابر آید
یارب چه آفتابی ، کانجا که پرتوِ تو ست
هم وَهم تیره گردد ، هم فهم ابتر آید
جایِ چه وهم و فهم است ، کاندر حوالیِ تو
نه روح لایق افتد ، نه عقل در خَور آید
هر کو ز ناتمامی ، از تو وصال جوید
در عشقِ تو بسوزد ، از جان و دل برآید
ور از عنایتِ تو ، جان را رسد نسیمی
اقبالِ جاودانی ، جان را ز در درآید
هرگَه که شرحِ روی ات ، عطّار پیش گیرد
کام و لب اش ز معنی ، پر دُرّ و گوهر آید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶
چو از جِیب اش ، مهِ تابان برآید
خروش ، از گنبدِ گردان برآید
بسی گل دیدهام ، امّا ز روی اش
به وقتِ شرم ، صد چندان برآید
اگر اندیشهٔ یک روزهٔ او،
بگویم ، با تو صد دیوان برآید
بدو گفتم ؛ که ای گلچهره ، مگذار
که از گلنارِ تو ، ریحان برآید
مرا گفتا ؛ که خوش باشد که سبزه،
ز گردِ چشمهٔ حیوان برآید
خطِ سبز ام ، به چُستی سرخییی جست
سزد ، گر از گلِ خندان برآید
خط ام گر مینخواهی ، نیز مَگری
که بی شک ، سبزه از باران برآید
جهانسوزا ، ز پرده گر برآیی
دمار ، از خلقِ سرگردان برآید
فرو شد روزِ من ، یک شب بَر ام آی
که تا کارِ منِ حیران برآید
مرا با شیر شد ، مهر تو ، در دل
عجب نبوَد ، اگر با جان برآید
ز من جان خواستیّ و نیست دشوار
بدِه یک بوسه ، تا آسان برآید
زهی زلف ات گرفته گِردِ عالم
ز بیمِ زلف ، مه پنهان برآید
چو زلفِ کافر ات ، در کار آید
بسا مؤمن ، که از ایمان برآید
دلم در چاهِ زندانِ فراق است
ندانم ، تا کِی از زندان برآید
ز یک مویِ سرِ زلف ات ، رسن ساز
که تا زین چاهِ بیپایان برآید
اگر عطّار بویی یابد ، از تو
دل اش ، زین وادیِ هجران برآید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷
چو نقاب برگشائی ، مهِ آن جهان برآید
ز فروغِ نورِ رویَت ، ز جهان فغان برآیدهمه دُورهای عالم بگذشت و کَس ندانست
که رخِ چو آفتابَت ، ز چه آسمان برآیدز دو لعلِ جانفزایَت ، دو جهان ، پُر از گهر شد
چو تو گوهری ندانم ، ز کدام کان برآیددل و جانِ عاشقانَت ، ز غمَت به جوش آید
چو ز سِرِّ سینه ، نامَت به سرِ زبان برآیدرهِ عشقِ چون تویی را ، که سزد؟ ، کَسی که بیخود
چو فرو شود به کویَت ، ز همه جهان برآیدچه ره است این ، که هرکَس ، که دمی بدو فروشُد
نه از او خبر بمانَد ، نه از او نشان برآیدهمه عمر ، عاشقِ تو ، شب و روز ، آن نکوتر
که ز کفر و دین بیفتد ، که ز خان و مان برآیدز حجاب اگر برآیی ، برسند خلق ، در تو
پس از آن ، دمِ اناالحق ، ز جهانیان برآیدمن ام و غمِ تو دایم ، که کَسی که در غمِ تو
به تو در گریخت غمگین، ز تو شادمان برآیدچو غمِ تو هست جانا ، چه غمَم بوَد ، که دل را
غمِ تو ، به غمگساری ، ز میانِ جان برآیدز پیِ تو ، جانِ عطّار ، اگر اش قبول باشد
ز مکان خلاص یابد ، چو به لامکان برآید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸
گر نه از خاکِ در ات ، بادِ صبا میآید
صبحدم مُشکفشان ، پس ز کجا میآیدای جگرسوختگان ، عهدِ کهن تازه کنید
که گلِ تازه ، به دلداریِ ما میآیدگلِ تَر را ، ز دمِ صبح ، به شام اندازد
این چنین گرم ، که گلگونِ صبا میآیدبه هواداریِ گل ، ذرّه صفت ، در رقص آی
کم ز ذرّه نهای ، او هم ، ز هوا میآیدتا گذر کرد ، نسیمِ سحری ، بر درِ دوست
نوشدارو ، ز دمِ زهرگیا میآیدعمر و عیش ، از سرِ صد ناز و طرب میگذرد
بلبل و گل ، ز سرِ برگ و نوا میآیدبوی بر مُشکِ ختا ، از دمِ عطّارِ هوا
زانکه ناکِشت ، کزو بویِ خطا میآیدبلبل شیفته را ، بی گلِ تر ، عمرِ عزیز
قدَری فوت شد ، از بهرِ قضا میآیدبلبلِ سوخته را ، در جگر آب است ، که نیست
گلِ سیراب ، چنین تشنه چرا میآیدگل که غنچه به بَر ، از خونِ دلش پرورده است
از کُلهداریِ او ، بسته قبا میآیداز بنفشه به عجب ماندهام ، کز چه سبب
روزِ طفلی ، به چمن ، پشت دوتا میآیدنسترن ، کوتهیِ عمر ، مگر میداند
زان ، چنین بی سر و بن ، بر سرِ پا میآیدبر شکَر خندهٔ گل ، دردِ دلِ کَس نگذاشت
دمِ عطّار ، کزو بویِ دوا میآید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹
دلبرم ، رخ گشاده میآید
تاب ، در زلف داده میآیددر دلِ سنگ ، لعل میبندد
کو ، چنین لب گشاده میآیدشهسوارِ سپهر ، از پیِ او
میرود ، کو پیاده میآیدزلف برهم فکنده ، میگذرد
خلق ، برهم فتاده میآیدای عجب ، چشمِ او ست ، مست و خراب
وز لب اش ، بویِ باده میآیدپیشِ سرسبزیِ خط اش ، چو قلم
عقلِ کل ، بر چکاده میآیدماه ، سر درفکنده میگذرد
چرخ ، بر سر ستاده میآیدآفتابی که سرکش است ، چو تیغ
بر خط اش ، سر نهاده میآیددر صفات اش ، ز بحرِ جانِ فرید
گهرِ پاکزاده میآید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰
صبح ، از پرده به در میآید
اثرِ آهِ سحر میآیدیا کَسی ، مُشکِ خُتن میبیزد
یا نسیمِ گلِ تر میآیدخیز ای ساقی و مِیدِه ، به صبوح
که حریفِ چو شکَر میآیدپسری کز خطِ سبز اش ، چو قلم
دلِ عشّاق ، به سر میآیدای پسر ، مِی ده و مِی نوش ، که عمر
به سرِ تو ، که به سر میآیدعمر ات ، این یکدمِ حالی است ، تو را
کیست ضامن ، که دگر میآیدتویی و یکدم و آگاه نهای
کز دگر دم ، چه خبر میآیدلیک دانی تو ، که بی صد غم نیست
هر دمی ، کان ز تو بر میآیدسنگ بر بامِ فلک زن ، به صبوح
که فلک بر تو ، به در میآیدداد بستان ، ز جهانی که در او
بهترِخلق ، بتر میآیددر جهانی ، که همه بینمکی است
قِسمِ عطّار ، جگر میآید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲
آن روی ، به جز قمر ، که آراید
وان لعل ، به جز شکَر ، که فرسایدبس جان ، که ز پرده ، در جهان افتد
چون روی ز زیرِ پرده بنمایددر زیبایی و عالم افروزی
رویی دارد ، چنان که میبایدخورشید ، چو رویِ او ، همی بیند
میگردد و پشتِ دست میخایدامروز قیامتی است ، از خطّ اش
خطّی ، که هزار فتنه میزایدگویی ، ز بنفشه گلسِتانَش را
مشاطهٔ حُسن میبیارایدآورد خطیّ و دل ببُرد از من
جان منتظر است ، تا چه فرمایدزین بیع و شری ، که خطِّ او دارد
جز خونِ جگر ، مرا چه بگشایدالحق ، ز معاملانِ خطِّ او
دیری است ، که بویِ مُشک میآیدزین گونه که خطِّ او ، در آب ام زد
شک نیست ، که دوستی بیفزایدعطّار ، اگر چنین کند سودا
چه سود ، چو جانِ او نیاساید
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱
آن ماه ، برایِ کَس نمیآید
کو با غمِ خویش ، بس نمیآیددر آینه ، رویِ خویش میبیند
در دامِ هوایِ کَس نمیآیدگر تو ، به هوس ، جمالِ او خواهی
او در طلب و هوس نمیآیدجانا ، رهِ عشقِ چون تو معشوقی
در زیرِ تکِ فرَس نمیآیددر وادیِ بینهایتِ عشق اش
سیمرغ ، به یک مگس نمیآیدهرگز نشوَی تو ، هم نفَس ، کَس را
کانجا که تویی ، نفَس نمیآیدخورشیدِ بلند را ، چه کم بیشی
کِش سایه ز پیش و پس نمیآیدچون در قعر است ، در وصلِ تو
جز بر سرِ آب ، خس نمیآیددر پایِ فراقِ تو ، شوَم پامال
چون وصلِ تو ، دسترس نمیآیدعطّار ، که چینهٔ تو میچیند
مرغی است ، که در قفس نمیآید
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷:
این غزل سروده ی عطار است که با مختصر تغییراتی به مولانا منسوب شده است
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷:
"عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰
هر که را ، ذوقِ دین ، پدید آید
شهدِ دنیا ش ، کی لذیذ آیدچه کنی ، در زمانهای ، که در او
پیر ، چون طفلِ نا رسید آیدآنچنان عقل را ، چه خواهی کرد
که نگونسارِ یک نبیذ آیدعقل بفروش و جمله حیرت خَر
که تو را سود ، زین خرید آیداین ، نه آن عالمی است ، ای غافل
که در او ، هیچکس پدید آیدنشود باز ، این چنین قفلی
گر دو عالم ، پُر از کلید آیدگر در آیند ذرّه ذرّه به بانگ
آن همه بانگ ، ناشنید آیدچه شود بیش و کم ، ازین دریا
خواجه ، گر پاک و گر پلید آیدهر که دنیا خرید ، ای عطّار
خر بوَد ، کز پیِ خوید آید
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰:
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷
هر که را ذوق دین پدید آید
شهد دنیاش کی لذیذ آیدآن چنان عقل را چه خواهی کرد
که نگونسار یک نبیذ آیدعقل بفروش و جمله حیرت خر
که تو را سود از این خرید آیدنه از آن حالتیست ای عاقل
که در او عقل کس بدید آیدنشود باز این چنین قفلی
گر همه عقلها کلید آیدگر درآیند ذره ذره به بانگ
آن همه بانگ ناشنید آیدچه شود بیش و کم از این دریا
بنده گر پاک وگر پلید آیدهر که رو آورد بدین دریا
گر یزیدست بایزید آیداین غزل منسوب به مولانا ، همان غزل عطار است با مختصر تغییراتی ! ، بعید است سروده ی مولانا بوده باشد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸
آن شاه ، که گاهی ، نظری سویِ گدا داشت
یارب ، ز سر ام ، سایهٔ لطف اش ، ز چه وا داشتزان روزِ طرب یاد ، که از غنچه دهانی
پیغام ، به دلسوختهٔ باد صبا داشتآراست چو فرّاشِ قضا ، بزمِ تنعّم
از خوانِ طرب ، خونِ جگر ، قسمتِ ما داشتروزی که زدندی همگی ، ساغرِ عشرت
ساقیِّ ازل ، بهرهٔ ما ، جامِ بلا داشتیکجا ، غمِ یاران و ز یکسو ، غمِ دوران
ای بخت ، ندانم ، سرِ شوریده ، چه ها داشتبی پا و سران ات ، همه سرخیلِ جهان اند
عشقِ تو ، همانا ، اثرِ بالِ هما داشتیاقوتِ سرشک ام ، به ره ات ، خون شده دل بود
تازه زنَد ات آب ، همین دیده ، به جا داشتچون نیستَمی ، در خورِ دیدارِ تو ، ای کاش
ره بود به آن ام ، که رهی سویِ شما داشتهر تیرِ نگه ، جَسته ز شستِ تو ، نشسته
در دل ، مگر آن خاصیتِ تیرِ قضا داشتراندی ز درِ خویش ، چو اسرارِ حزین را
میرفت و به حسرت ، نگهی سویِ قفا داشت
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱
تا دل ، اندر نظر آورده ، نگارِ عجَبی،
زَاشکِ خونین ، به رُخم کرده ، نگارِ عجبی،کرده از خونِ شهیدان ، کفِ سیمین ، گلرنگ،
بسته تهمت به حنا ، حیله شعارِ عجبیسرِ سِیرِ چمن ام نیست ، چه در حسن ، تو را ست،
ز ریاحین و گل و سبزه ، بهارِ عجَبیبازویِ حسنِ تو نازم ، که ز چشم و ابروت،
به کمندی عجب افکنده ، شکارِ عجبیگشت بیماریِ دل بِه ، که برآورد آن سَرو،
از زنخ سیب ، ز پستان دُو انارِ عجبیطعمه لَختِ دل و جا کنجِ قفس ، شُرب ام خون،
دارم از دایرهٔ چرخ ، مدارِ عجبیسخن از دوزخ و فردُوس ، به "اسرار" مَگوی،
وصل و هجر اش ، بوَدَم جنّت و نارِ عجبی
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲
ای که پنداری ، که نَبوَد حشمت و جاهی ، تو را
هست شرق و غربِِ عالم، ماه تا ماهی ، تو رااز پِیَ اش تا چند گردی، کو به کو و دربدر
رو به خویش آور، که هست از خود به او ، راهی تو راگام نِه اوّل به ره، پس از خود ، ای سالک بِرَه
زان نِه ای آگه، که از خود هست ، آگاهی تو راگر خدا خواهی تو، خود خواهی بنِه در گوشه ای
تا که خود خواهی شود، عینِ خدا خواهی ، تو راجامِ جم خواهی ، بیا، از خود ، ز خود بیخود طلب
بهرِ دارا ساختند ، آئینهٔ شاهی ، تو راخوشه ای از خرمن اش ، اسرار ، اگر داری طمع
اشک باید ژاله سان و چهره ای کاهی ، تو را
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰
عکسِ آن رخسار و قامت ، تا در آب آورده ای،
عکس خوبان را ست ، سرو از آفتاب آورده ای
چرخ ، ماه از آفتاب آورد و تو ، از جام و چهر،
بر خلافِ چرخ ، از ماه ، آفتاب آورده ای
زان ، خط ام خون ریزد از مژگان و خیزد ، ای شگفت،
مُشکِ ناب از خون ، تو خون از مُشکِ ناب آورده ای
تا حسابِ رستخیز ات چیست ، کز قامت به خلق،
صد قیامت ، رستخیزِ بی حساب آورده ای
زآفتاب آمد ، طرازِ لعلِ رخشان ، ای عجب،
لعلِ رخشان را ، طرازِ آفتاب آورده ای
سِیرِ زاهد میدهی ، در راهِ عشق ، آهسته تر،
ریشِ گاوی ، با زبان ، خَر در خَلاب آورده ای
خاک ، پهنهء هوش و "یغما" ، دیدهء خورشید و ماه،
زین کُمِیتِ برق پِی ، کاندر رکاب آورده ای
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳
به سویِ کعبه ، ز میخانه رهی باید کرد،
آخرِ عمر ، به عمدا ، گنهی باید کردشیخ مستور و زلیخا رَهِ بازار به پیش،
چارهٔ معجر و فکرِ کلَهی باید کردگفت زاهد ؛ که من از آن سگِ کو ، پاکتر ام،
لا نُسَلِّم ، به تأمُّل نگَهی باید کردیوسف از غیرتِ حُسن ات ، زده بر شیدایی،
فکر زندانی و تدبیرِ چَهی باید کردتا به کِی ، پای به زنجیرِ گدایان سودَن،
دست در حلقهٔ فِتراکِ شَهی باید کردچند دندان کُنم ای خواجه ، به مسواک سفید،
که مرا ، چارهٔ روزِ سیَهی باید کردنفسِ "یغما" ، به مدارایِ خرَد ، پند پذیر،
نیست ، تمهیدِ مصاف و سپَهی باید کرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲
از صُومعه ، زاهد ، به خرابات سفر کن،
طامات ، صفائی ندهد ، فکرِ دگر کنآدم ، به نشاطِ غمَش ، از گلشنِ مینو،
بگذشت ، تو هم گر خَلَفی ، کارِ پدر کنتا در رَهِ او ، پای کُند پویه ، قدم زن،
تا بر درِ او ، دست دهد ، خاک به سر کنشاید که به گوشَش رَسی ، ای ناله ، رسا شُو،
باشد که ترحّم کند ، ای آه ، اثر کنخندم شبِ هجران ، چُو شبِ وصل ، مگر چرخ،
رشک آرَد و گوید به شب ، آغازِ سحر کناشکت بخراشد جگرِ مردم و ترسم،
غمگین شود ، ای مردمکِ دیده ، حذر کنخواهی به سلامت گذری ، از نظرِ دوست،
"یغما" ، تن و جان را ، هدفِ تیرِ نظر کنخُشنودیِ مفتیّ و مریدان ، نظرِ شیخ،
" یغما" ، خری اندر وَحَل افتاد ، خبر کن
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴
جزعِ یمان اش ، شد از شَبَه گهر آمود،
دیده نَم آرد ، چُو گشت خانه پُر از دودگفتم اش؛ از خط ، جمالِ حسن بکاهد،
رُوشنیِ ماه ، در سوادِ شب افزودجامِ سفالینه هست و کنجِ خرابات،
کاسهٔ زر گو مباش و کاخِ زر اندودجز ز خطِ جام و لُوحِ جَبههٔ ساقی،
راه نبرُدم به گنجنامهٔ مقصودسنّتِ محمود چیست ، مهرِ غلامان،
ما و به رسمِ فریضه ، سنّتِ محمودعشق غنیمت شمَر ، که وصلِ نکویان،
باغِ خلیل است و عشق آتشِ نمرودخونِ پدر ، خُود ز شیرِ مام ندانی،
مادرِ گیتی نَپروَرَد ، چُو تو مُولودتیرگی ات ، موجبِ زوالِ من افتاد،
نَوََّرَکَ الله ، ای ستارهٔ مسعودنرم شد از آتشِ دل ام ، دلِ سخت اش،
قطرهٔ خونی نمود ، معجزِ داوود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱
چهره آذرگون ، ز آذرگون شراب آورده ای،
آبِ کارِ دلبری ، از کارِ آب آورده ایزان دهان ام ، دیده دریا کردی و گویی که کرد؟،
این ، تو بِه دانی ، که دریا از سراب آورده ایکرده ای تاراجِ هُشیاران و مست افتاده ای،
داده ای فرمانِ بیداریّ و خواب آورده ایخُود حباب آید ز دریا ، مَر مرا ، از اشکِ چشم،
تو ، دگرگون ، باز دریا از حباب آورده ایکج همی تابی به من ، در کارِ آن پیچیده زلف،
کج پلاسی بین ، که مویی از طناب آورده ایزَاشک چشمِ لَختِ دل ، بارد هماره ، جزعِ تو،
چشم بندی بین ، که از باران ، سحاب آورده ایگرچه آیاتی است "یغما" ، نظمِ یاران ، زین غزل،
نَسخِ آن آیات را ، فصل الخطاب آورده ای
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ روز قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴: