گنجور

حاشیه‌گذاری‌های سیدمحمد جهانشاهی

سیدمحمد جهانشاهی

تاریخ پیوستن: ۱۰م مرداد ۱۴۰۱

فوق لیسانس مهندسی مکانیک 

بازنشسته تامین اجتماعی

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۱٬۰۷۹

ویرایش‌های تأیید شده:

۴۱۵


سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴
         
هر که را ،  دانهٔ نار تو ، به دندان آید
هر دم ، از چشمهٔ خضر اش ، مددِ جان آید

کو سکندر ، که لبِ چشمهٔ حیوان دیدم
تا به عهدِ تو ، سویِ چشمهٔ حیوان آید

عقلِ سرکش ، چو ببیند ، لب و دندانِ تو را
پیشِ لعلِ لبِ تو ،  از بنِ دندان آید

هر که ، در حال شد ،  از زلفِ پریشان ت ، دمی
حالِ او ، چون سرِ زلفِ تو ، پریشان آید

وانکه ،  بر طرّهٔ زیر و زبر ات ، دست گشاد
از پس و پیش ، بر او ، ناوکِ مژگان آید

چون سرِ زلفِ تو ، از مُشک شود ، چوگان ساز
همچو گویی ، سرِ مردان ش ، به چوگان آید

سرِ مردانِ جهان ، در سرِ چوگانِ تو شد
مرد کو ، در رهِ عشق ات ، که به میدان آید

در رهِ عشقِ تو ، سرگشته بماندیم و هنوز
نیست امّید ، که این راه به پایان آید

ماند عطّار کنون ، چشم به ره ، گوش به در
تا ز نزدیکِ تو ، ای ماه ، چه فرمان آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵
                
یک ذرّه نورِ روی ات ، گر زآسمان برآید
افلاک درهم افتد ، خورشید بر سرآید

آخر چه طاقت آرد ، اندر دُو کون هرگز
تا با فروغِ روی ات ، اندر برابر آید

یارب چه آفتابی ، کانجا که پرتوِ تو ست
هم وَهم تیره گردد ، هم فهم ابتر آید

جایِ چه وهم و فهم است ، کاندر حوالیِ تو
نه روح لایق افتد ، نه عقل در خَور آید

هر کو ز ناتمامی ، از تو وصال جوید
در عشقِ تو بسوزد ، از جان و دل برآید

ور از عنایتِ تو ، جان را رسد نسیمی
اقبالِ جاودانی ، جان را ز در درآید

هرگَه که شرحِ روی ات ، عطّار پیش گیرد
کام و لب اش ز معنی ، پر دُرّ و گوهر آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶
                
چو از جِیب اش ، مهِ تابان برآید
خروش ، از گنبدِ گردان برآید

بسی گل دیده‌ام ، امّا ز روی اش
به وقتِ شرم ، صد چندان برآید

اگر اندیشهٔ یک روزهٔ او،
بگویم ، با تو صد دیوان برآید

بدو گفتم ؛ که ای گلچهره ، مگذار
که از گلنارِ تو ، ریحان برآید

مرا گفتا ؛ که خوش باشد که سبزه،
ز گردِ چشمهٔ حیوان برآید

خطِ سبز ام ، به چُستی سرخییی جست
سزد ، گر از گلِ خندان برآید

خط ام گر می‌نخواهی ، نیز مَگری
که بی شک ، سبزه از باران برآید

جهان‌سوزا ، ز پرده گر برآیی
دمار ، از خلقِ سرگردان برآید

فرو شد روزِ من ، یک شب بَر ام آی
که تا کارِ منِ حیران برآید

مرا با شیر شد ، مهر تو ، در دل
عجب نبوَد ، اگر با جان برآید

ز من جان خواستیّ و نیست دشوار
بدِه یک بوسه ، تا آسان برآید

زهی زلف ات گرفته گِردِ عالم
ز بیمِ زلف ، مه پنهان برآید

چو زلفِ کافر ات ، در کار آید
بسا مؤمن ، که از ایمان برآید

دلم در چاهِ زندانِ فراق است
ندانم ، تا کِی از زندان برآید

ز یک مویِ سرِ زلف ات ، رسن ساز
که تا زین چاهِ بی‌پایان برآید

اگر عطّار بویی یابد ، از تو
دل اش ، زین وادیِ هجران برآید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷                 

چو نقاب برگشائی ، مهِ آن جهان برآید
ز فروغِ نورِ رویَت ، ز جهان فغان برآید

همه دُورهای عالم بگذشت و کَس ندانست
که رخِ چو آفتابَت ، ز چه آسمان برآید

ز دو لعلِ جان‌فزایَت ، دو جهان ، پُر از گهر شد
چو تو گوهری ندانم ، ز کدام کان برآید

دل و جانِ عاشقانَت ، ز غمَت به جوش آید
چو ز سِرِّ سینه ، نامَت به سرِ زبان برآید

رهِ عشقِ چون تویی را ، که سزد؟ ، کَسی که بیخود
چو فرو شود به کویَت ، ز همه جهان برآید

چه ره است این ، که هرکَس ، که دمی بدو فروشُد
نه از او خبر بمانَد ، نه از او نشان برآید

همه عمر ، عاشقِ تو ، شب و روز ، آن نکوتر
که ز کفر و دین بیفتد ، که ز خان و مان برآید

ز حجاب اگر برآیی ، برسند خلق ، در تو
پس از آن ، دمِ اناالحق ، ز جهانیان برآید

من ام و غمِ تو دایم ، که کَسی که در غمِ تو
به تو در گریخت غمگین، ز تو شادمان برآید

چو غمِ تو هست جانا ، چه غمَم بوَد ، که دل را
غمِ تو ، به غمگساری ، ز میانِ جان برآید

ز پیِ تو ، جانِ عطّار ، اگر اش قبول باشد
ز مکان خلاص یابد ، چو به لامکان برآید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸
                 
گر نه از خاکِ در ات ، بادِ صبا می‌آید
صبحدم مُشک‌فشان ، پس ز کجا می‌آید

ای جگرسوختگان ، عهدِ کهن تازه کنید
که گلِ تازه ، به دلداریِ ما می‌آید

گلِ تَر را ، ز دمِ صبح ، به شام اندازد
این چنین گرم ، که گلگونِ صبا می‌آید

به هواداریِ گل ، ذرّه صفت ، در رقص آی
کم ز ذرّه نه‌ای ، او هم ، ز هوا می‌آید

تا گذر کرد ، نسیمِ سحری ، بر درِ دوست
نوش‌دارو ، ز دمِ زهرگیا می‌آید

عمر و عیش ، از سرِ صد ناز و طرب می‌گذرد
بلبل و گل ، ز سرِ برگ و نوا می‌آید

بوی بر مُشکِ ختا ، از دمِ عطّارِ هوا
زانکه ناکِشت ، کزو بویِ خطا می‌آید

بلبل شیفته را ، بی گلِ تر ، عمرِ عزیز
قدَری فوت شد ، از بهرِ قضا می‌آید

بلبلِ سوخته را ، در جگر آب است ، که نیست
گلِ سیراب ، چنین تشنه چرا می‌آید

گل که غنچه به بَر ، از خونِ دلش پرورده است
از کُله‌داریِ او ، بسته قبا می‌آید

از بنفشه به عجب مانده‌ام ، کز چه سبب
روزِ طفلی ، به چمن ، پشت دوتا می‌آید

نسترن ، کوتهیِ عمر ، مگر می‌داند
زان ، چنین بی سر و بن ،  بر سرِ پا می‌آید

بر شکَر خندهٔ گل ، دردِ دلِ کَس نگذاشت
دمِ عطّار ، کزو بویِ دوا می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹
                 
دلبرم  ، رخ گشاده می‌آید
تاب ، در زلف داده می‌آید

در دلِ سنگ ، لعل می‌بندد
کو ، چنین لب گشاده می‌آید

شهسوارِ سپهر ، از پیِ او
می‌رود ، کو پیاده می‌آید

زلف برهم فکنده ، می‌گذرد
خلق ، برهم فتاده می‌آید

ای عجب ، چشمِ او ست ، مست و خراب
وز لب اش ، بویِ باده می‌آید

پیشِ سرسبزیِ خط اش ، چو قلم
عقلِ کل ، بر چکاده می‌آید

ماه ، سر درفکنده می‌گذرد
چرخ ، بر سر ستاده می‌آید

آفتابی که سرکش است ، چو تیغ
بر خط اش ، سر نهاده می‌آید

در صفات اش ، ز بحرِ جانِ فرید
گهرِ پاک‌زاده می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰
                 
صبح ، از پرده به در می‌آید
اثرِ آهِ سحر می‌آید

یا کَسی ، مُشکِ خُتن می‌بیزد
یا نسیمِ گلِ تر می‌آید

خیز ای ساقی و مِی‌دِه ، به صبوح
که حریفِ چو شکَر می‌آید

پسری کز خطِ سبز اش ، چو قلم
دلِ عشّاق ، به سر می‌آید

ای پسر ، مِی ده و مِی نوش ، که عمر
به سرِ تو ، که به سر می‌آید

عمر ات ، این یکدمِ حالی است ، تو را
کیست ضامن ، که دگر می‌آید

تویی و یکدم و آگاه نه‌ای
کز دگر دم ، چه خبر می‌آید

لیک دانی تو ، که بی صد غم نیست
هر دمی ، کان ز تو بر می‌آید

سنگ بر بامِ فلک زن ، به صبوح
که فلک بر تو ، به در می‌آید

داد بستان ، ز جهانی که در او
بهترِخلق ، بتر می‌آید

در جهانی ، که همه بی‌نمکی است
قِسمِ عطّار ، جگر می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲
                 
آن روی ، به جز قمر ، که آراید
وان لعل ، به جز شکَر ، که فرساید

بس جان ،  که ز پرده ، در جهان افتد
چون روی ز زیرِ پرده بنماید

در زیبایی و عالم افروزی
رویی دارد ، چنان که می‌باید

خورشید ، چو رویِ او ، همی بیند
می‌گردد و پشتِ دست می‌خاید

امروز قیامتی است ، از خطّ اش
خطّی ، که هزار فتنه می‌زاید

گویی ، ز بنفشه گلسِتانَش را
مشاطهٔ حُسن می‌بیاراید

آورد خطیّ و دل ببُرد از من
جان منتظر است ، تا چه فرماید

زین بیع و شری ، که خطِّ او دارد
جز خونِ جگر ، مرا چه بگشاید

الحق ، ز معاملانِ خطِّ او
دیری است ، که بویِ مُشک می‌آید

زین گونه که خطِّ او ، در آب ام زد
شک نیست ، که دوستی بیفزاید

عطّار ، اگر چنین کند سودا
چه سود ، چو جانِ او نیاساید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱
                 
آن ماه ، برایِ کَس نمی‌آید
کو با غمِ خویش ، بس نمی‌آید

در آینه ، رویِ خویش می‌بیند
در دامِ هوایِ کَس نمی‌آید

گر تو ، به هوس ، جمالِ او خواهی
او در طلب و هوس نمی‌آید

جانا ، رهِ عشقِ چون تو معشوقی
در زیرِ تکِ فرَس نمی‌آید

در وادیِ بی‌نهایتِ عشق اش
سیمرغ ، به یک مگس نمی‌آید 

هرگز نشوَی تو ، هم نفَس ، کَس را
کانجا که تویی ، نفَس نمی‌آید

خورشیدِ بلند را ، چه کم بیشی
کِش سایه ز پیش و پس نمی‌آید

چون در قعر است ، در وصلِ تو
جز بر سرِ آب ، خس نمی‌آید

در پایِ فراقِ تو ، شوَم پامال
چون وصلِ تو ، دسترس نمی‌آید

عطّار ، که چینهٔ تو می‌چیند
مرغی است ، که در قفس نمی‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷:

این غزل سروده ی عطار است که با مختصر تغییراتی به مولانا منسوب شده است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷:

"عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰
        
هر که را ، ذوقِ دین ، پدید آید
شهدِ دنیا ش ، کی لذیذ آید

چه کنی ، در زمانه‌ای ، که در او
پیر ، چون طفلِ نا رسید آید

آنچنان عقل را ، چه خواهی کرد
که نگونسارِ یک نبیذ آید

عقل بفروش و جمله حیرت خَر 
که تو را سود ، زین خرید آید

این ، نه آن عالمی است ، ای غافل
که در او ، هیچکس پدید آید

نشود باز ، این چنین قفلی
گر دو عالم ، پُر از کلید آید

گر در آیند ذرّه ذرّه به بانگ
آن همه بانگ ، ناشنید آید

چه شود بیش و کم ، ازین دریا
خواجه ، گر پاک و گر پلید آید

هر که دنیا خرید ، ای عطّار
خر بوَد ، کز پیِ خوید آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰:

 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷
          
هر که را ذوق دین پدید آید
شهد دنیاش کی لذیذ آید

آن چنان عقل را چه خواهی کرد
که نگونسار یک نبیذ آید

عقل بفروش و جمله حیرت خر
که تو را سود از این خرید آید

نه از آن حالتیست ای عاقل
که در او عقل کس بدید آید

نشود باز این چنین قفلی
گر همه عقل‌ها کلید آید

گر درآیند ذره ذره به بانگ
آن همه بانگ ناشنید آید

چه شود بیش و کم از این دریا
بنده گر پاک وگر پلید آید

هر که رو آورد بدین دریا
گر یزیدست بایزید آید

این غزل منسوب به مولانا ، همان غزل عطار است با مختصر تغییراتی ! ، بعید است سروده ی مولانا بوده باشد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸
                 
آن شاه ، که گاهی ، نظری سویِ گدا داشت
یارب ، ز سر ام ، سایهٔ لطف اش ، ز چه وا داشت

زان روزِ طرب یاد ، که از غنچه دهانی
پیغام ، به دلسوختهٔ باد صبا داشت

آراست چو فرّاشِ قضا ، بزمِ تنعّم
از خوانِ طرب ، خونِ جگر ، قسمتِ ما داشت

روزی که زدندی همگی ، ساغرِ عشرت
ساقیِّ ازل ، بهرهٔ ما ، جامِ بلا داشت

یکجا ، غمِ یاران و ز یکسو ، غمِ دوران
ای بخت ، ندانم ، سرِ شوریده ، چه ها داشت

بی پا و سران ات ، همه سرخیلِ جهان اند
عشقِ تو ، همانا ، اثرِ بالِ هما داشت

یاقوتِ سرشک ام ، به ره ات ، خون شده دل بود
تازه زنَد ات آب ، همین دیده ، به جا داشت

چون نیستَمی ، در خورِ دیدارِ تو ، ای کاش
ره بود به آن ام ، که رهی سویِ شما داشت

هر تیرِ نگه ، جَسته ز شستِ تو ، نشسته
در دل ، مگر آن خاصیتِ تیرِ قضا داشت

راندی ز درِ خویش ، چو اسرارِ حزین را
میرفت و به حسرت ، نگهی سویِ قفا داشت

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱
                             
تا دل ، اندر نظر آورده ، نگارِ عجَبی،
زَاشکِ خونین ، به رُخم کرده ، نگارِ عجبی،

کرده از خونِ شهیدان ، کفِ سیمین ، گلرنگ،
بسته تهمت به حنا ، حیله شعارِ عجبی

سرِ سِیرِ چمن ام نیست ، چه در حسن ، تو را ست،
ز ریاحین و گل و سبزه ، بهارِ عجَبی

بازویِ حسنِ تو نازم ، که ز چشم و ابروت،
به کمندی عجب افکنده ، شکارِ عجبی

گشت بیماریِ دل بِه ، که برآورد آن سَرو،
از زنخ سیب ، ز پستان دُو انارِ عجبی

طعمه لَختِ دل و جا کنجِ قفس ، شُرب ام خون،
دارم از دایرهٔ چرخ ،  مدارِ عجبی

سخن از دوزخ و فردُوس ، به "اسرار"  مَگوی،
وصل و هجر اش ، بوَدَم جنّت و نارِ عجبی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲
                 
ای که پنداری ، که نَبوَد حشمت و جاهی ، تو را
هست شرق و غربِِ عالم، ماه تا ماهی ، تو را

از پِیَ اش تا چند گردی، کو به کو و دربدر
رو به خویش آور، که هست از خود به او ، راهی تو را

گام نِه اوّل به ره، پس از خود ، ای سالک بِرَه
زان نِه ای آگه، که از خود هست ، آگاهی تو را

گر خدا خواهی تو، خود خواهی بنِه در گوشه ای
تا که خود خواهی شود، عینِ خدا خواهی ، تو را

جامِ جم خواهی ، بیا، از خود ، ز خود بیخود طلب
بهرِ دارا ساختند ، آئینهٔ شاهی ، تو را

خوشه ای از خرمن اش ، اسرار ، اگر داری طمع
اشک باید ژاله سان و چهره ای کاهی ، تو را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰
                            
عکسِ آن رخسار و قامت ، تا در آب آورده ای،
عکس خوبان را ست ، سرو از آفتاب آورده ای

چرخ ، ماه از آفتاب آورد و تو ، از جام و چهر،
بر خلافِ چرخ ، از ماه ، آفتاب آورده ای

زان ، خط ام خون ریزد از مژگان و خیزد ، ای شگفت،
مُشکِ ناب از خون ،  تو خون از مُشکِ ناب آورده ای

تا حسابِ رستخیز ات چیست ، کز قامت به خلق،
صد قیامت ، رستخیزِ بی حساب آورده ای

زآفتاب آمد ، طرازِ لعلِ رخشان ، ای عجب،
لعلِ رخشان را ، طرازِ آفتاب آورده ای

سِیرِ زاهد میدهی ، در راهِ عشق ، آهسته تر،
ریشِ گاوی ، با زبان ، خَر در خَلاب آورده ای

خاک ، پهنهء هوش و "یغما" ، دیدهء خورشید و ماه،
زین کُمِیتِ  برق پِی ، کاندر رکاب آورده ای

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳
                             
به سویِ کعبه ، ز میخانه رهی باید کرد،
آخرِ عمر ، به عمدا ، گنهی باید کرد

شیخ مستور و زلیخا رَهِ بازار به پیش،
چارهٔ معجر و فکرِ کلَهی باید کرد

گفت زاهد ؛ که من از آن سگِ کو ، پاک‌تر ام،
لا نُسَلِّم ، به تأمُّل نگَهی باید کرد

یوسف از غیرتِ حُسن ات ، زده بر شیدایی،
فکر زندانی و تدبیرِ چَهی باید کرد

تا به کِی ، پای به زنجیرِ گدایان سودَن،
دست در حلقهٔ فِتراکِ شَهی باید کرد

چند دندان کُنم ای خواجه ، به مسواک سفید،
که مرا ، چارهٔ روزِ سیَهی باید کرد

نفسِ "یغما" ، به مدارایِ خرَد ، پند پذیر،
نیست ، تمهیدِ مصاف و سپَهی باید کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲
                             
از صُومعه ، زاهد ، به خرابات سفر کن،
طامات ، صفائی ندهد ، فکرِ دگر کن

آدم ، به نشاطِ غمَش ، از گلشنِ مینو،
بگذشت ، تو هم گر خَلَفی ، کارِ پدر کن

تا در رَهِ او ، پای کُند پویه ، قدم زن،
تا بر درِ او ، دست دهد ، خاک به سر کن

شاید که به گوشَش رَسی ، ای ناله ،  رسا شُو،
باشد که ترحّم کند ، ای آه ، اثر کن

خندم شبِ هجران ، چُو شبِ وصل ، مگر چرخ،
رشک آرَد و گوید به شب ، آغازِ سحر کن

اشکت بخراشد جگرِ مردم و ترسم،
غمگین شود ، ای مردمکِ دیده ، حذر کن

خواهی به سلامت گذری ، از نظرِ دوست،
"یغما" ، تن و جان را ،  هدفِ تیرِ نظر کن

خُشنودیِ مفتیّ و مریدان ، نظرِ شیخ،
" یغما" ، خری اندر وَحَل افتاد ، خبر کن

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴
                             
جزعِ یمان اش ، شد از شَبَه گهر آمود،
دیده نَم آرد ، چُو گشت خانه پُر از دود

گفتم اش؛  از خط ، جمالِ حسن بکاهد،
رُوشنیِ ماه ، در سوادِ شب افزود

جامِ سفالینه هست و کنجِ خرابات،
کاسهٔ زر  گو مباش و کاخِ زر اندود

جز ز خطِ جام و لُوحِ جَبههٔ ساقی،
راه نبرُدم به گنج‌نامهٔ مقصود

سنّتِ محمود چیست ، مهرِ غلامان،
ما و به رسمِ فریضه ، سنّتِ محمود

عشق غنیمت شمَر ، که وصلِ نکویان،
باغِ خلیل است و عشق آتشِ نمرود

خونِ پدر ، خُود ز شیرِ مام ندانی،
مادرِ گیتی نَپروَرَد ، چُو تو مُولود

تیرگی ات ، موجبِ زوالِ من افتاد،
نَوََّرَکَ الله ، ای ستارهٔ مسعود

نرم شد از آتشِ دل ام ، دلِ سخت اش،
قطرهٔ خونی نمود ، معجزِ داوود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱
                             
چهره آذرگون ، ز آذرگون شراب آورده ای،
آبِ کارِ دلبری ، از کارِ آب آورده ای

زان دهان ام ، دیده دریا کردی و گویی که کرد؟،
این ، تو  بِه دانی ، که دریا از سراب آورده ای

کرده ای تاراجِ هُشیاران و مست افتاده ای،
داده ای فرمانِ بیداریّ و خواب آورده ای

خُود حباب آید ز دریا ، مَر مرا ، از اشکِ چشم،
تو ، دگرگون ، باز دریا از حباب آورده ای

کج همی تابی به من ، در کارِ آن پیچیده زلف،
کج پلاسی بین ، که مویی از طناب آورده ای

زَاشک چشمِ لَختِ دل  ، بارد هماره ، جزعِ تو،
چشم بندی بین ، که از باران ، سحاب آورده ای

گرچه آیاتی است "یغما" ، نظمِ یاران ، زین غزل،
نَسخِ آن آیات را ، فصل الخطاب آورده ای

 

۱
۲
۳
۴
۵
۵۴