گنجور

حاشیه‌گذاری‌های سیدمحمد جهانشاهی

سیدمحمد جهانشاهی

تاریخ پیوستن: ۱۰م مرداد ۱۴۰۱

فوق لیسانس مهندسی مکانیک 

بازنشسته تامین اجتماعی

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۱٬۰۷۷

ویرایش‌های تأیید شده:

۴۱۴


سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵
                 
گر رخِ او ، ذرّه‌ای جمال نماید
طلعتِ خورشید را ، زوال نماید

ور ز رخ اش ، لحظه‌ای نقاب برافتد
هر دو جهان ، بازیِ خیال نماید

ذرّهٔ سرگشته ، در برابرِ خورشید
نیست عجب ، گر ضعیف حال نماید

مردِ مسلمان ، اگر ز زلفِ سیاه اش
کفر نیارد ، مرا محال نماید

هر که به عشق اش فروخت ، عقل به نقصان
جمله ی نقصانِ او ، کمال نماید

دوش ، غم اش خونِ من بریخت و مرا گفت
خونِ تو ام ، چشمه ی زلال نماید

عشق حرام ات بوَد ، اگر تو ندانی
کین همه خون‌ها ، مرا حلال نماید

در دهنِ مارِ نفس ، در بنِ چاه است
هر که در این راه ، جاه و مال نماید

گر تو در این راه ، خاکِ راه نگردی
خاک ، تو را ، زود گوشمال نماید

چند چو طاووس ، در مقابلِ خورشید
مرغِ وجودِ تو ، پرّ و بال نماید؟

درنگر ای خودنمای ، تا سرِ مویی
هر دو جهان ، پیشِ آن جمال نماید

هر که در این دِیرخانه ، دُردکش افتاد
کور شود از دو کُون و لال نماید

دِیر ، که دولت سرایِ عالمِ عشق است
دُردکشی ، در هزار سال نماید

مثل و مثال ام ، طلب مکن ، تو در این دِیر
کآینه ، عطّار را مثال نماید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶
                 
رخ ات را ، ماه ، نایب می‌نماید
خط ات را ، مُشک ، کاتب می‌نماید

رخ ات ، سلطانِ حسنِ یک سوار است
که دُو ابرو ش ، حاجب می‌نماید

رخ ات را ، صبحِ صادق ، کَس ندیده است
اگرچه صد عجایب می‌نماید

چو در عشقِ تو ،  صادق نیست یک تن
همیشه صبحِ کاذب می‌نماید

ندانم ، تا چو روی ات آفتابی
مشارق یا مغارب می‌نماید

چو زلف ات نیز ، زنّاری به صد سال
نه رهبان و نه راهب می‌نماید

چه شیوه دارد ، آخر غمزهٔ تو
که خون‌ریزی ش‌‌ ، واجب می‌نماید

ز دیوانِ جهان‌، هر روز صد خون ش
چنین دانم ، که راتب می‌نماید

عجب بُرجی است ، دُرجِ دلسِتان ات
که دُو رسته ، کواکب می‌نماید

ز عشق ات ، چون کنم توبه ، که از عشق
نخستین مست ، تایب می‌نماید

بسی با عشقِ تو ، عقل ام چخیده است
ولی عشقِ تو ، غالب می‌نماید

دلم بُردیّ و گفتی ؛ دل نگه‌دار
که دل در عشق ، راغب می‌نماید

چگونه دل نگه دارم ، ز عشق ات
که گر دل هست ، غایب می‌نماید

غمِ عشق ات ، به جان بخرید عطّار
که چون شادی ، مناسب می‌نماید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ - شب هجران:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ - شب هجران
                             
دیده ، در هجرِ تو ، شرمندهٔ احسان ام کرد،
بس که شب‌ها ، گهرِ اشک ، به دامان ام کرد

عاشقان ، دوش ز گیسویِ تو ، دیوانه شدند،
حالِ آشفتهٔ آن جمع ، پریشان ام کرد

تا که ویران شدم ، آمد به کف ام ، گنجِ مراد،
خانهٔ سیلِ غم ؛ آباد ، که ویران ام کرد

شمّه‌ای ، از گلِ رویِ تو ، به بلبل گفتم،
آن تُنُک حوصله ، رسوایِ گلِستان ام کرد

داستانِ شبِ هجرانِ تو ، گفتم با شمع،
آنقدَر سوخت ، که از گفته پشیمان ام کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷ - جستجو:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷ - جستجو
                             
چه خونبها بِه از این ، کُشتِگانِ کویِ تو را،
که بنگرند به محشر ، دُوباره ، رویِ تو را

تمام ، گمشدِگانِ رهِ تو ایم و کنیم،
به هر طریق که باشیم ، جستجویِ تو را

دمِ مسیح که گویند ، روح پرور بود،
یقین ام  آنکه ، به لب داشت ، گفتگویِ تو را

ز غصّه ، چون پَرِ کاهی شود ، ز قصّهٔ من،
اگر به کوه دهم شرح ، آرزویِ تو را

سبو کشانِ محبّت ، کِشند دوش به دوش،
اگر گناهِ دُو عالم بوَد ، سبویِ تو را

به خُود مَناز و مخَند اینقدَر به گریهء من،
که آبِ چشمِ من ، افزوده ، آبرویِ تو را

زِ آبِ دیده  ، "صبوحی" ، وضو مََساز ، که خون،
مُضاف باشد و باطل کند ، وضویِ تو را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ - وطن تو:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ - وطن تو
                             
دلم فتاده بر آن زلفِ پُرشکَن ، که تو داری،
قرار بُرده ز من ، آن لب و دهن ، که تو داری

لب ات چُو غنچه ، رُخ ات چون بنفشه ، زلف چون سنبل،
کَسی ندیده  از این خوبتر چمن ، که تو داری

ز بویِ پیرهن ات ، زنده می‌شود ، دلِ مُرده،
چه حکمت است ، در این بویِ پیرهن ، که تو داری

کجا ست شهر و دیار و کجا بوَد وطنِ تو،
خُوشا به مردمِ آن شهر و آن وطن ، که تو داری

مرا غلامِ خُود ات کن ، که هیچ خواجه ندارد،
چنین غلامِ هنرپیشه ای ، چُو من ، که تو داری

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ - پریدن از آشیانه:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ - پریدن از آشیانه
                             
ترنجِ غبغبِ آن یوسفِ عزیز ، چُو دیدم،
چنان شدم ، که به جایِ ترنج ، دست بریدم

ز قهر تیغ کشیدی ، به سویِ من بدویدی،
ز من تو سر ببریدی ، من از تو دل نبریدم

نشست یار به محفل ، گذشت قافله غافل،
که هر چه من بدویدم ، به گَردِ او نرسیدم

مپُرس حالتِ مجنون ، ز سایه پرورِ شهری،
ز من بپرس ، که با سر به کویِ دوست دویدم

مرا هوایِ پریدن نبود ، از پیِ طوبی،
بهشتِ رویِ تو دیدم ، از آشیانه پریدم

تویی ، که سوختی‌ ام ، از فراق و رحم نکردی،
من ام ، که سوختم و ساختم ، نفَس نکشیدم

رموزِ غیب ، که یزدان به جبرئیل نگفتی،
من از گدایِ درِ کویِ مِیفروش شنیدم

هر آنچه تخمِ طرب کاشتم ، به مزرعهٔ دل،
ز بختِ بد ، چُو "صبوحی" ، گیاهِ غم دَرویدم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - صید غرقه در خون:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - صید غرقه در خون
                             
شوَم من ، گر چه صیدِ غرقه در خون گشتهٔ تَرک اش،
ندانم تَرکِ او ، هر کَس که بتواند ، کند تَرک اش

کشیدی نازِ چشم اش ، ای دل ، آخر ریخت ، خون ات را،
بگفتم بارها ، من با تو ، نازِ مست ، کمتر کَش

به جایی پا نهاده ست او ، که خُورشیدِ جهان آرا،
اگر خواهد تماشایَش ، بیفتد تاج از تَرک اش

مصوِّر ،  از چه رو وامانده ای ، از قدّ و رخسار اش؟
رخ اش از ماه نیکوتر  ، قد اش از سرو برتر  کَش

ز یک تیرِ نگه ، از پا در آرَد ، صد چُو رُستم را،
در آرَد آن کمان ابرو ، اگر یک تیر ، از تَرکَش

نداده تا ز غم ، گردونِ دون ،  بَر باد خاک ات را،
ز آب و خاک ، تا دانی "صبوحی" ،  آتشِ تَر کَش

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ - چشمه، دریا، قطره :

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ - چشمه، دریا، قطره
                             
حلقه حلقهٔ زلف اش ، تا ز باد لرزان شد،
باد شد عبیر افشان ، نرخِ مُشک ارزان شد

هم ز گردشِ چشم اش ، حالِ ما دگرگون شد،
هم ز حلقهٔ زلف اش ، جمعِ ما پریشان شد

مشکلِ مرا ای دل ، بود نقطه‌ای مُوهوم،
چون دهانِ او دیدم ، مشکلِ من آسان شد

شیخ شد به کیشِ عشق ، دینِ خُود ، بداد از دست،
گمرهی به رَه آمد ، کافری مسلمان شد

زلف را به رخ ، افشان ،  کرد و صبحِ ما تاریک،
کفر را تماشا کن ، کو حجابِ ایمان شد

از غمِ فراقِ او ، حالِ دل ، اگر پُرسی،
چشمه بود ، دریا گشت ، قطره بود ، عمّان شد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰ - نقاش تقدیر:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰ - نقاش تقدیر
                             
سالها ، قدِّ تو را ، خامهٔ تقدیر کشید،
قامت ات بود قیامت ، که چنین دیر کشید

خواست رخسارِ تو ، با زلف گرِه گیر کِشد،
فکرها کرد ، که باید به چه تدبیر کشید

مدّتی چند بپیچید به خُود وآخرِ کار،
ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشید

جایِ ابرویِ تو ، نقّاش ، پس از آهویِ چشم،
تا به بازیچه نگیرند ، دُمِ شیر کشید

بعدِ چشمِ تو ، مُصوِّر ، چُو به ابرو پرداخت،
شد چنان مست ، که بر رویِ تو شمشیر کشید

دل اسیرِ مژه‌ات ، از عدم آمد به وجود،
همچُو صیدی ، که مصوِّر به دُمِ شیر کشید

پیشِ تشریفِ رَسایِ کرَمِ دستِ ازل،
منّت از کوتهیِ خامهٔ تقدیر کشید

لاغری بین ، که در اندیشهٔ نقش ام ، نقّاش،
آنقدَر ماند ، که تصویرِ مرا پیر کشید

گر خراب ام کنی ای عشق ، چنان کن ، باری،
که نشایَد دگر ام ، منّتِ تعمیر کشید

نتوان بهرِ علاجِ دلِ دیوانهٔ ما،
از سرِ زلف ، به دوش ، این همه زنجیر کشید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ - نقش تو:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ - نقش تو
                             
آن‌که رخسارِ تو ، با زلفِ گرِه‌ گیر کشید،
فکرها کرد ، که باید به چه تدبیر کشید

مدّتی چند بپیچید به خُود ، آخرِ کار،
ماه را از فلک آورد ، به زنجیر کشید

خامه می‌خواست ، که مژگانِ تو را بردارد،
راست بر سینهٔ عشّاقِ تو ، صد تیر کشید

چون بیاراست بِدان حُسن دلاویز ، تُو را،
قلم اندر کفِ نقّاشِ تو ، تکبیر کشید

گردشِ خامهء تقدیر ، غرض نقشِ تو بود،
کز ازل تا به ابد ، این همه تأخیر کشید

دیده از خواب ، چه بسیار ز شب‌ها ، که گشود
کِانتظارِ تو ، بسی این فلکِ پیر کشید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:

چو در عشق تو ، صادق نیست یک تن

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

نفسِ جادوم کوه کرد بسی■■■■■
توبهٔ جادو ام نمی‌باید

اگر صورت مصراع اول ، صحیح نوشته شده است معنای آن چیست؟

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳
                 
تشنه را از سراب ، چِگشاید
سایه را  زآفتاب ، چِگشاید

آبِ حیوان ، چو هست ، در ظُلُمات
از نسیمِ گلاب ، چِگشاید

نیست این کار ، جنبش و آرام
از درنگ و شتاب ، چِگشاید

قطره‌ای را ، که او نبود و نه هست
غرقِ دریایِ آب ، چِگشاید

بی ستون است ، خیمهٔ عالم
از هزاران طناب ، چِگشاید

صد دَر ات گر گشاد ، پنداری ست

این چنین فتحِ باب ، چِگشاید

چون نبُردی بر آب ، هرگز پِی
پی بَری بر سراب ، چِگشاید

گرچه بغنوده‌ای ، به هر نفَسی
عالمی ماهتاب ، چِگشاید

رُو ، که این رهرُوان ، چو تشنه شدند
از دو ساغر شرآب ، چگشاید

خونِ بسته است ، اگر کباب خوری
خون خوری از کباب ، چگشاید

چون کُمِیتِ فلک ، طبَق آورد
از خَری در خَلاب ، چگشاید

ثابتان ، در زمین همی ریزند
چرخ را زانقلاب ، چگشاید

کار ، چون ذرّه‌ای ، به علّت نیست
از خطا و صواب ، چگشاید

سرِّ یک یک ، چو او همی داند
از حساب و کتاب ، چگشاید

از همه ، چون بِه از همه ست آگاه
از سؤال و جواب ، چگشاید

چون من از هر دو کُون ، گم گشتم
از ثواب و عِقاب ، چگشاید

گنج می‌جسته‌ام ، به معموری
هست جایِ خراب ، چگشاید

هر چه بیدار دیده‌ام ، هیچ است
گر ببینم به خواب ، چگشاید

آفتابی است ، ذرّه ذرّه ، ولی
هست زیرِ نقاب ، چگشاید

ای فرید ، آسمان نه‌ای آخر
زین همه اضطراب ، چگشاید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۷ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

سلام و عرض ادب

لطفا در  جزئیات وارد بشوید اگر خطایی رخ داده است صریحا بیان بفرمایید تا  دیگران هم از نظرات جنابعالی بهره بگیرند  

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

که بد و نیکو ام نمی‌باید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

جان من چون شنید قول الست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

بی ستون است ، خیمهٔ عالم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

ثابتان ، در زمین همی ریزند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴
         
هر که را ،  دانهٔ نار تو ، به دندان آید
هر دم ، از چشمهٔ خضر اش ، مددِ جان آید

کو سکندر ، که لبِ چشمهٔ حیوان دیدم
تا به عهدِ تو ، سویِ چشمهٔ حیوان آید

عقلِ سرکش ، چو ببیند ، لب و دندانِ تو را
پیشِ لعلِ لبِ تو ،  از بنِ دندان آید

هر که ، در حال شد ،  از زلفِ پریشان ت ، دمی
حالِ او ، چون سرِ زلفِ تو ، پریشان آید

وانکه ،  بر طرّهٔ زیر و زبر ات ، دست گشاد
از پس و پیش ، بر او ، ناوکِ مژگان آید

چون سرِ زلفِ تو ، از مُشک شود ، چوگان ساز
همچو گویی ، سرِ مردان ش ، به چوگان آید

سرِ مردانِ جهان ، در سرِ چوگانِ تو شد
مرد کو ، در رهِ عشق ات ، که به میدان آید

در رهِ عشقِ تو ، سرگشته بماندیم و هنوز
نیست امّید ، که این راه به پایان آید

ماند عطّار کنون ، چشم به ره ، گوش به در
تا ز نزدیکِ تو ، ای ماه ، چه فرمان آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵
                
یک ذرّه نورِ روی ات ، گر زآسمان برآید
افلاک درهم افتد ، خورشید بر سرآید

آخر چه طاقت آرد ، اندر دُو کون هرگز
تا با فروغِ روی ات ، اندر برابر آید

یارب چه آفتابی ، کانجا که پرتوِ تو ست
هم وَهم تیره گردد ، هم فهم ابتر آید

جایِ چه وهم و فهم است ، کاندر حوالیِ تو
نه روح لایق افتد ، نه عقل در خَور آید

هر کو ز ناتمامی ، از تو وصال جوید
در عشقِ تو بسوزد ، از جان و دل برآید

ور از عنایتِ تو ، جان را رسد نسیمی
اقبالِ جاودانی ، جان را ز در درآید

هرگَه که شرحِ روی ات ، عطّار پیش گیرد
کام و لب اش ز معنی ، پر دُرّ و گوهر آید

۱
۲
۳
۴
۵۴