سیدمحمد جهانشاهی
تاریخ پیوستن: ۱۰م مرداد ۱۴۰۱
فوق لیسانس مهندسی مکانیک
بازنشسته تامین اجتماعی
| آمار مشارکتها: | |
|---|---|
حاشیهها: |
۱٬۰۷۷ |
ویرایشهای تأیید شده: |
۴۱۴ |
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶
رخ ات را ، ماه ، نایب مینماید
خط ات را ، مُشک ، کاتب مینمایدرخ ات ، سلطانِ حسنِ یک سوار است
که دُو ابرو ش ، حاجب مینمایدرخ ات را ، صبحِ صادق ، کَس ندیده است
اگرچه صد عجایب مینمایدچو در عشقِ تو ، صادق نیست یک تن
همیشه صبحِ کاذب مینمایدندانم ، تا چو روی ات آفتابی
مشارق یا مغارب مینمایدچو زلف ات نیز ، زنّاری به صد سال
نه رهبان و نه راهب مینمایدچه شیوه دارد ، آخر غمزهٔ تو
که خونریزی ش ، واجب مینمایدز دیوانِ جهان، هر روز صد خون ش
چنین دانم ، که راتب مینمایدعجب بُرجی است ، دُرجِ دلسِتان ات
که دُو رسته ، کواکب مینمایدز عشق ات ، چون کنم توبه ، که از عشق
نخستین مست ، تایب مینمایدبسی با عشقِ تو ، عقل ام چخیده است
ولی عشقِ تو ، غالب مینمایددلم بُردیّ و گفتی ؛ دل نگهدار
که دل در عشق ، راغب مینمایدچگونه دل نگه دارم ، ز عشق ات
که گر دل هست ، غایب مینمایدغمِ عشق ات ، به جان بخرید عطّار
که چون شادی ، مناسب مینماید
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ - شب هجران:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ - شب هجران
دیده ، در هجرِ تو ، شرمندهٔ احسان ام کرد،
بس که شبها ، گهرِ اشک ، به دامان ام کردعاشقان ، دوش ز گیسویِ تو ، دیوانه شدند،
حالِ آشفتهٔ آن جمع ، پریشان ام کردتا که ویران شدم ، آمد به کف ام ، گنجِ مراد،
خانهٔ سیلِ غم ؛ آباد ، که ویران ام کردشمّهای ، از گلِ رویِ تو ، به بلبل گفتم،
آن تُنُک حوصله ، رسوایِ گلِستان ام کردداستانِ شبِ هجرانِ تو ، گفتم با شمع،
آنقدَر سوخت ، که از گفته پشیمان ام کرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷ - جستجو:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷ - جستجو
چه خونبها بِه از این ، کُشتِگانِ کویِ تو را،
که بنگرند به محشر ، دُوباره ، رویِ تو راتمام ، گمشدِگانِ رهِ تو ایم و کنیم،
به هر طریق که باشیم ، جستجویِ تو رادمِ مسیح که گویند ، روح پرور بود،
یقین ام آنکه ، به لب داشت ، گفتگویِ تو راز غصّه ، چون پَرِ کاهی شود ، ز قصّهٔ من،
اگر به کوه دهم شرح ، آرزویِ تو راسبو کشانِ محبّت ، کِشند دوش به دوش،
اگر گناهِ دُو عالم بوَد ، سبویِ تو رابه خُود مَناز و مخَند اینقدَر به گریهء من،
که آبِ چشمِ من ، افزوده ، آبرویِ تو رازِ آبِ دیده ، "صبوحی" ، وضو مََساز ، که خون،
مُضاف باشد و باطل کند ، وضویِ تو را
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ - وطن تو:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ - وطن تو
دلم فتاده بر آن زلفِ پُرشکَن ، که تو داری،
قرار بُرده ز من ، آن لب و دهن ، که تو داریلب ات چُو غنچه ، رُخ ات چون بنفشه ، زلف چون سنبل،
کَسی ندیده از این خوبتر چمن ، که تو داریز بویِ پیرهن ات ، زنده میشود ، دلِ مُرده،
چه حکمت است ، در این بویِ پیرهن ، که تو داریکجا ست شهر و دیار و کجا بوَد وطنِ تو،
خُوشا به مردمِ آن شهر و آن وطن ، که تو داریمرا غلامِ خُود ات کن ، که هیچ خواجه ندارد،
چنین غلامِ هنرپیشه ای ، چُو من ، که تو داری
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ - پریدن از آشیانه:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ - پریدن از آشیانه
ترنجِ غبغبِ آن یوسفِ عزیز ، چُو دیدم،
چنان شدم ، که به جایِ ترنج ، دست بریدمز قهر تیغ کشیدی ، به سویِ من بدویدی،
ز من تو سر ببریدی ، من از تو دل نبریدمنشست یار به محفل ، گذشت قافله غافل،
که هر چه من بدویدم ، به گَردِ او نرسیدممپُرس حالتِ مجنون ، ز سایه پرورِ شهری،
ز من بپرس ، که با سر به کویِ دوست دویدممرا هوایِ پریدن نبود ، از پیِ طوبی،
بهشتِ رویِ تو دیدم ، از آشیانه پریدمتویی ، که سوختی ام ، از فراق و رحم نکردی،
من ام ، که سوختم و ساختم ، نفَس نکشیدمرموزِ غیب ، که یزدان به جبرئیل نگفتی،
من از گدایِ درِ کویِ مِیفروش شنیدمهر آنچه تخمِ طرب کاشتم ، به مزرعهٔ دل،
ز بختِ بد ، چُو "صبوحی" ، گیاهِ غم دَرویدم
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - صید غرقه در خون:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - صید غرقه در خون
شوَم من ، گر چه صیدِ غرقه در خون گشتهٔ تَرک اش،
ندانم تَرکِ او ، هر کَس که بتواند ، کند تَرک اشکشیدی نازِ چشم اش ، ای دل ، آخر ریخت ، خون ات را،
بگفتم بارها ، من با تو ، نازِ مست ، کمتر کَشبه جایی پا نهاده ست او ، که خُورشیدِ جهان آرا،
اگر خواهد تماشایَش ، بیفتد تاج از تَرک اشمصوِّر ، از چه رو وامانده ای ، از قدّ و رخسار اش؟
رخ اش از ماه نیکوتر ، قد اش از سرو برتر کَشز یک تیرِ نگه ، از پا در آرَد ، صد چُو رُستم را،
در آرَد آن کمان ابرو ، اگر یک تیر ، از تَرکَشنداده تا ز غم ، گردونِ دون ، بَر باد خاک ات را،
ز آب و خاک ، تا دانی "صبوحی" ، آتشِ تَر کَش
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ - چشمه، دریا، قطره :
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ - چشمه، دریا، قطره
حلقه حلقهٔ زلف اش ، تا ز باد لرزان شد،
باد شد عبیر افشان ، نرخِ مُشک ارزان شدهم ز گردشِ چشم اش ، حالِ ما دگرگون شد،
هم ز حلقهٔ زلف اش ، جمعِ ما پریشان شدمشکلِ مرا ای دل ، بود نقطهای مُوهوم،
چون دهانِ او دیدم ، مشکلِ من آسان شدشیخ شد به کیشِ عشق ، دینِ خُود ، بداد از دست،
گمرهی به رَه آمد ، کافری مسلمان شدزلف را به رخ ، افشان ، کرد و صبحِ ما تاریک،
کفر را تماشا کن ، کو حجابِ ایمان شداز غمِ فراقِ او ، حالِ دل ، اگر پُرسی،
چشمه بود ، دریا گشت ، قطره بود ، عمّان شد
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰ - نقاش تقدیر:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰ - نقاش تقدیر
سالها ، قدِّ تو را ، خامهٔ تقدیر کشید،
قامت ات بود قیامت ، که چنین دیر کشیدخواست رخسارِ تو ، با زلف گرِه گیر کِشد،
فکرها کرد ، که باید به چه تدبیر کشیدمدّتی چند بپیچید به خُود وآخرِ کار،
ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشیدجایِ ابرویِ تو ، نقّاش ، پس از آهویِ چشم،
تا به بازیچه نگیرند ، دُمِ شیر کشیدبعدِ چشمِ تو ، مُصوِّر ، چُو به ابرو پرداخت،
شد چنان مست ، که بر رویِ تو شمشیر کشیددل اسیرِ مژهات ، از عدم آمد به وجود،
همچُو صیدی ، که مصوِّر به دُمِ شیر کشیدپیشِ تشریفِ رَسایِ کرَمِ دستِ ازل،
منّت از کوتهیِ خامهٔ تقدیر کشیدلاغری بین ، که در اندیشهٔ نقش ام ، نقّاش،
آنقدَر ماند ، که تصویرِ مرا پیر کشیدگر خراب ام کنی ای عشق ، چنان کن ، باری،
که نشایَد دگر ام ، منّتِ تعمیر کشیدنتوان بهرِ علاجِ دلِ دیوانهٔ ما،
از سرِ زلف ، به دوش ، این همه زنجیر کشید
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ - نقش تو:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ - نقش تو
آنکه رخسارِ تو ، با زلفِ گرِه گیر کشید،
فکرها کرد ، که باید به چه تدبیر کشیدمدّتی چند بپیچید به خُود ، آخرِ کار،
ماه را از فلک آورد ، به زنجیر کشیدخامه میخواست ، که مژگانِ تو را بردارد،
راست بر سینهٔ عشّاقِ تو ، صد تیر کشیدچون بیاراست بِدان حُسن دلاویز ، تُو را،
قلم اندر کفِ نقّاشِ تو ، تکبیر کشیدگردشِ خامهء تقدیر ، غرض نقشِ تو بود،
کز ازل تا به ابد ، این همه تأخیر کشیددیده از خواب ، چه بسیار ز شبها ، که گشود
کِانتظارِ تو ، بسی این فلکِ پیر کشید
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:
چو در عشق تو ، صادق نیست یک تن
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
نفسِ جادوم کوه کرد بسی■■■■■
توبهٔ جادو ام نمیبایداگر صورت مصراع اول ، صحیح نوشته شده است معنای آن چیست؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳
تشنه را از سراب ، چِگشاید
سایه را زآفتاب ، چِگشایدآبِ حیوان ، چو هست ، در ظُلُمات
از نسیمِ گلاب ، چِگشایدنیست این کار ، جنبش و آرام
از درنگ و شتاب ، چِگشایدقطرهای را ، که او نبود و نه هست
غرقِ دریایِ آب ، چِگشایدبی ستون است ، خیمهٔ عالم
از هزاران طناب ، چِگشایدصد دَر ات گر گشاد ، پنداری ست
این چنین فتحِ باب ، چِگشاید
چون نبُردی بر آب ، هرگز پِی
پی بَری بر سراب ، چِگشایدگرچه بغنودهای ، به هر نفَسی
عالمی ماهتاب ، چِگشایدرُو ، که این رهرُوان ، چو تشنه شدند
از دو ساغر شرآب ، چگشایدخونِ بسته است ، اگر کباب خوری
خون خوری از کباب ، چگشایدچون کُمِیتِ فلک ، طبَق آورد
از خَری در خَلاب ، چگشایدثابتان ، در زمین همی ریزند
چرخ را زانقلاب ، چگشایدکار ، چون ذرّهای ، به علّت نیست
از خطا و صواب ، چگشایدسرِّ یک یک ، چو او همی داند
از حساب و کتاب ، چگشایداز همه ، چون بِه از همه ست آگاه
از سؤال و جواب ، چگشایدچون من از هر دو کُون ، گم گشتم
از ثواب و عِقاب ، چگشایدگنج میجستهام ، به معموری
هست جایِ خراب ، چگشایدهر چه بیدار دیدهام ، هیچ است
گر ببینم به خواب ، چگشایدآفتابی است ، ذرّه ذرّه ، ولی
هست زیرِ نقاب ، چگشایدای فرید ، آسمان نهای آخر
زین همه اضطراب ، چگشاید
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۷ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:
سلام و عرض ادب
لطفا در جزئیات وارد بشوید اگر خطایی رخ داده است صریحا بیان بفرمایید تا دیگران هم از نظرات جنابعالی بهره بگیرند
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
که بد و نیکو ام نمیباید
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
جان من چون شنید قول الست
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:
بی ستون است ، خیمهٔ عالم
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:
ثابتان ، در زمین همی ریزند
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴
هر که را ، دانهٔ نار تو ، به دندان آید
هر دم ، از چشمهٔ خضر اش ، مددِ جان آید
کو سکندر ، که لبِ چشمهٔ حیوان دیدم
تا به عهدِ تو ، سویِ چشمهٔ حیوان آید
عقلِ سرکش ، چو ببیند ، لب و دندانِ تو را
پیشِ لعلِ لبِ تو ، از بنِ دندان آید
هر که ، در حال شد ، از زلفِ پریشان ت ، دمی
حالِ او ، چون سرِ زلفِ تو ، پریشان آید
وانکه ، بر طرّهٔ زیر و زبر ات ، دست گشاد
از پس و پیش ، بر او ، ناوکِ مژگان آید
چون سرِ زلفِ تو ، از مُشک شود ، چوگان ساز
همچو گویی ، سرِ مردان ش ، به چوگان آید
سرِ مردانِ جهان ، در سرِ چوگانِ تو شد
مرد کو ، در رهِ عشق ات ، که به میدان آید
در رهِ عشقِ تو ، سرگشته بماندیم و هنوز
نیست امّید ، که این راه به پایان آید
ماند عطّار کنون ، چشم به ره ، گوش به در
تا ز نزدیکِ تو ، ای ماه ، چه فرمان آید
سیدمحمد جهانشاهی در ۸ روز قبل، سهشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵
یک ذرّه نورِ روی ات ، گر زآسمان برآید
افلاک درهم افتد ، خورشید بر سرآید
آخر چه طاقت آرد ، اندر دُو کون هرگز
تا با فروغِ روی ات ، اندر برابر آید
یارب چه آفتابی ، کانجا که پرتوِ تو ست
هم وَهم تیره گردد ، هم فهم ابتر آید
جایِ چه وهم و فهم است ، کاندر حوالیِ تو
نه روح لایق افتد ، نه عقل در خَور آید
هر کو ز ناتمامی ، از تو وصال جوید
در عشقِ تو بسوزد ، از جان و دل برآید
ور از عنایتِ تو ، جان را رسد نسیمی
اقبالِ جاودانی ، جان را ز در درآید
هرگَه که شرحِ روی ات ، عطّار پیش گیرد
کام و لب اش ز معنی ، پر دُرّ و گوهر آید
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵: