گنجور

شمارهٔ ۳۰۱

 
قدسی مشهدی
قدسی مشهدی » غزلیات
 

تا کی چو عاقلان غم ناموس و نام خویش؟

مجنون او شو و ز جنون گیر کام خویش

در بیخودی نه دیده‌ام از حیرت است باز

چشمم چو گوش مانده به راه پیام خویش

ما را سرشته‌اند چو نرگس تهی قدح

هرگز نخورده‌ایم شرابی ز جام خویش

حیرانی دلم ز نظربازی من است

چون مرغ نغمه‌سنج، اسیرم به دام خویش

صد کاروان اشک به منزل رسانده است

چشمم که برنداشته از گام، گام خویش

چون لاله، بخت تیره ما جزو تن بود

ننهاده‌ایم فاصله در صبح و شام خویش

در حیرتم که چون همه جا جلوه می‌کند

سروی که پا برنداشته از مقام خویش

جور زمانه است مکافات عیش تو

قدسی مگر تو خویش کشی انتقام خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام