گنجور

شمارهٔ ۲۹۳

 
قدسی مشهدی
قدسی مشهدی » غزلیات
 

گر کنم گریه به اندازه چشم تر خویش

گیرد از غیرت من، ابر چو دریا سر خویش

با خیال تو چو شب دست در آغوش کنم

صبح با مهر ز یک جیب برآرم سر خویش

تا به کی منت صیاد، چرا چون طاووس

صورت حلقه دامی نکشی بر پر خویش؟

آخر از پهلوی دل گشت چراغم روشن

اخگری بود مرا در ته خاکستر خویش

خشت برداشته بود از سر خم پیر مغان

جرم من بود که در خون نزدم ساغر خویش

تیره‌تر باید ازین اختر من، معذورم

گر شکایت کنم از تیرگی اختر خویش

گر به دوزخ برمش، منت آتش نکشد

دل که چون لاله به خون داغ کند پیکر خویش

قدسی ار بوالهوسی راه زلیخا نزدی

روی یوسف ننمودی به ملامتگر خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام