گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نه دست آن که بگیریم زلف ماهی را

نه روز روشنی از پی شب سیاهی را

فغان که بر در شاهی است دادخواهی ما

که از ستم ندهد داد دادخواهی را

گدای شهرم و بر سر هوای آن دارم

که سر نهم به کف پای پادشاهی را

ز خسروان ملاحت کجا روا باشد

که در پناه نگیرند بی‌پناهی را

به راه عشق به حدی است ناامیدی من

که نا امید کند هر امید گاهی را

چگونه لاف محبت زند نظر بازی

کز آب دیده نشسته‌ست خاک راهی را

بزیر خون محبان که در شریعت عشق

به هیچ حال نخواهم کسی گواهی را

نه من شهید تو تنها شدم که از هر سو

به خاک ریخته‌ای خون بی‌گناهی را

به یک نگاه ز رحمت بکش فروغی را

مکن دریغ ز مشتاق خود نگاهی را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

Mehrad baby نوشته:

کلمه اول در ابتدای بیت هشتم، در اینجا آمده:
( بزیر ) خون محبان…
که بابد به اینصورت باشد:
( بریز ) خون محبان…

Mehrad baby نوشته:

بیت هفتم ;)

کانال رسمی گنجور در تلگرام