گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

داشت اصرار شوهر نادان

که شود زن مطاوع وجدان

رخ نپوشد ز مرد بیگانه

خاصه زان نوجوان فرزانه

زن ازین گفته‌هاکسل می‌شد

قهر می کرد و تنگ‌دل می‌شد

به حذر بود ازآن طریقه شوی

و‌بژه از آن رفیق تازهٔ اوی

ساده‌دل هرچه بیش می کوشید

زن رخ ازغیر بیش می‌پوشید