گنجور

شمارهٔ ۵۷

 
ازرقی هروی
ازرقی هروی » قصاید
 

مرا درین تن و این دیدۀ چو لاله ستان

همی فزاید نور و همی فروزد جان

وزین فروزش جان و از آن فزایش نور

نداد بهره از آن چهره جز مرا یزدان

اگر بچشم کسان دلربای من نه نکوست

سپاس از آن که نکوی منست و زشت کسان

ز گرگ چون رمه ایمن بود چنان نبود

که در فراغ تن آسان بود همیشه شبان

من آن کسم که مرا در خیال چهرۀ او

نگارخانه شود خانه پر می و ریحان

وگر بچهرۀ او ژرف ژرف در نگری

گمان برم که تو بر عشق او کنی تاوان

بزرگوار خدایا ، که شکل یک صورت

مرا نمود چنین و ترا نمود چنان

مرا روان و زبانی ز کردگار عطاست

بمهر و مدح همی پرورم روان و زبان

روان بمهر نگاری که اوست فخر زمین

زبان بمدح بزرگی که اوست فخر جهان

وجیه دولت ابوعاصم ، آنکه عصمت او

همی حصار کند بر حریم او سبحان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام