گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 
عطار نیشابوری
عطار » دیوان اشعار » قصاید
 

سبحان قادری که صفاتش ز کبریا

بر خاک عجز می‌فکند عقل انبیا

گر صد هزار قرن همه خلق کاینات

فکرت کنند در صفت و عزت خدا

آخر به عجز معترف آیند کای اله

دانسته شد که هیچ ندانسته‌ایم ما

جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز

سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا

وانجا که بحر نامتناهی است موج زن

شاید که شبنمی نکند قصد آشنا

وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخ

زنبور در سبوی نوا چون کند ادا

عقلی که می‌برد قدح دردیش ز دست

چون آورد به معرفت کردگار پا

حق را به حق شناس که در قلزم عقول

می درکشد نهنگ تحیر من و تو را

چون آب نقش می‌نپذیرد قلم بسوز

در آب شوی لوح دل از چون و از چرا

چون نیست زآفتاب حقیقت نشان پدید

ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا

سبحان صانعی که گشاید به هر شبی

از روی لعبتان فلک نیلگون غطا

از زیر حقه مهرهٔ انجم کند پدید

زان مهره‌ها به حقهٔ ازرق دهد ضیا

شب را ز اختران همه دندان کند سپید

چون زنگیی که اوفتد از خنده با قفا

در دست چرخ مصقلهٔ ماه نو نهد

تا اختران آینه‌گون را دهد جلا

در پای اسب شام کند اطلس شفق

در جیب ترک صبح نهد عنبر صبا

گفتی که آفتاب مگر ذره ذره کرد

بر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا

با هیبتش که زو قدری ماند از قدر

احکام خویش جمله قضا می‌کند قضا

سبحان قادری که بر آیینهٔ وجود

بنگاشت از دو حرف دو گیتی کما یشا

چون برکشید آینهٔ کل کاینات

عرش آفرید ثم علی العرش استوی

بر عرش ذره ذره خداوند مستوی است

چه ذره‌ای در اسفل و چه عرش بر علا

در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش

وانجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا

چون هیچ جای نیست که او نیست جمله اوست

چون جمله اوست کیستی آخر تو بی‌نوا

تو نیستی و بستهٔ پندار هستیی

پندار هستی تو تورا کرد مبتلا

از کوزه نیم ذرهٔ سیماب چون برفت

نه در خلا بماند اثر زو نه در ملا

یک ذره سایه‌ای و تو خواهی که آفتاب

در برکشی رواست ببر در کشی هلا

ای از فنای محض پدیدار آمده

اندر بقای محض کجا ماندت بقا

خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل

از هستی مجازی خود شو به کل فنا

در نافه دم چو نیستی خود صواب دید

پر مشک شد ز نافه دم آهوی خطا

چیزی که پی نمی‌بری از پی مدو بسی

وز خود مکن قیاس و ازین بیش در میا

بس سر که همچو گوی درین راه باختند

بس مرغ تیزپر که فروشد درین فضا

خاموش باش حرف که می‌گویی ای سلیم

حرمت نگاه‌دار چه پنداری ای گدا

گر سر کار می‌طلبی صبر کن خموش

تا صبر و خامشیت رساند به منتها

گر تو زبان بخایی و خونش فروبری

در زیر پرده با تو بگویند ماجرا

لبیک عشق زن تو درین راه خوفناک

واحرام درد گیر درین کعبهٔ رجا

گویند پشه بر لب دریا نشسته بود

در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا

گفتند چیست حاجتت ای پشهٔ ضعیف

گفت آنکه آب اینهمه دریا بود مرا

گفتند حوصله چو نداری مگوی این

گفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا

منگر به ناتوانی شخص ضعیف من

بنگر که این طلب ز کجا خاست و این هوا

عقلم هزار بار به روزی کند خموش

عشقم خموش می‌نکند یک نفس رها

چون نیست گنج پای به گنجت فروشدن

بی کنج شب گذار درین گنج اژدها

در آشنای خون دلی دل به حق سپار

تا حال خود کجا رسد ای مرد آشنا

جاوید در متابعت مصطفی گریز

تا نور شرع او شودت پیر و مقتدا

خورشید خلد مهتر دنیا و آخرت

سلطان شرع خواجهٔ کونین مصطفی

مفتی کل عالم و مهدی جزو جزو

در هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا

چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دین

صاحب قبول هفت قران صاحب لوا

کان بود کل عالم و او بود آفتاب

مس بود خاک آدم و او بود کیمیا

چون آفتاب از فلک دین حق بتافت

تا هر دو کون پر شد از نور والضحا

گردون که حبه بهترش از آفتاب نیست

پیراهن مجره ز شوقش کند قبا

اندر نظاره کردن مشک دو گیسوش

صد چشم شد گشاده ازین طارم دو تا

خورشید را از آن سبلی نیست در دو چشم

کو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا

کس را نگشت معجزه جز در زمین پدید

او خاص بد به معجزه در ارض و در سما

گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بود

گردون ترنج و دست ببرید از آن لقا

یک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ

از قدسیان خروش برآمد که مرحبا

در پیش او که غاشیه‌کش بود جبرئیل

هم انبیا پیاده دویدند و اصفیا

از انبیا چو مشعلهٔ طرقوا بخاست

در عرش اوفتاد از آن طرقوا صدا

چون نرگس از نظارهٔ گلشن نگاه داشت

بشکفت بر رخش گل ما زاغ و ماطغا

آنجا که جای گم شد و گم کرده بازیافت

از هر صفت که وصف کنم بود ماورا

از دست ساقی و سقیهم شراب خواست

حالی شراب یافت ز جام جهان‌نما

موسی ز بی‌قراری خود بر بساط قرب

خود را در او فکند به در پیش از عصا

حالی وشاق چاوش عزت بدو دوید

کای نعل خود گرفته ز نعلین شو جدا

چل شب درین حریم به خلوت چله‌نشین

تا محرم حریم شوی در صف صفا

موسی به لن‌ترانی جانسوز حربه خورد

او نوبه زد که ما کذب القلب مارآ

آن را خدای گفت ز نعلین دور شو

واین را براق بین که فرستاد از کجا

آن را ز بعد چل‌شب پیوسته بار داد

وین را شبی ببرد به خلوتگه دنا

آن را ز طور کرده سرای حرم پدید

وین را ز عرش ساخته ایوان کبریا

ای آفتاب مطلق و اصحاب تو نجوم

قد فاز بالهدایة منهم من اقتدا

زان جمله محرم حرم خاص چاریار

هر چار کعبهٔ حرم و قبلهٔ وفا

صدیق اکبر آنکه پس از مصطفی به حق

شایسته‌تر نبود ازو هیچ پیشوا

درباخت مال و دختر در پیش یار غار

جان هم بباخت اینت نکو یار بی دغا

دیدند جای خواجه صحابه سزای او

کاری کجا کنند صحابه به ناسزا

گر تو قبول می‌نکنی در خلافتش

واجب کند ز منع تو تکذیب اولیا

فاروق اعظم آنکه چو طاها و هو شنید

در های و هوی آمد و شد صید طاوها

آهوی طاوها چو برآورد ها و هو

پر مشک شد ز نالهٔ هو نافهٔ هدی

چون نوش کرد از کف ساقی شراب صاف

حالی خروش عام برآورد کاالصلا

هرگز ندید اگرچه بسی دیده برگماشت

شمعی ازو فروخته‌تر جنةالعلا

میرسوم خلاصهٔ دین آنکه درکشید

آب حیات معرفت از کوثر حیا

از ذات او و از کف او سید دو کون

هم کوه حلم دیده و هم قلزم سخا

در بحر بی‌نهایت قرآن چو غوطه خورد

شد غرق بحر و کرد در آن بحر سر فدا

دانی بر آسیای فلک چیست آن شفق

بر خون بگشت از غم خون وی آسیا

صدری که بود از پس و حلوا ز پس بود

آن صدر صدر هر دو جهان است مرتضا

شیر خدا و ابن عم خواجه آنکه یافت

تختی چو دوش خواجه و تاجی چو هل‌اتی

چون مصطفاش در اسدالله مثال داد

طغرای آن مثال کشیدند لافتی

این هفت حلقه بس که دری جست تا بیافت

وان در در مدینهٔ علم است مجتبا

گر رکن چار کعبهٔ دل چار یار نیست

زنار چار کرد گزین و کلیسیا

گر عشق چاریار نداری میان جان

صورت مکن که پنج نمازت بود روا

ای مکرمی که نیست به رغبت تو را کرم

وای معطیی که نیست به علت تورا عطا

چون در ثنات افصح آفاق دم نزد

لااحصیی بگفت و زبان بست همچو لا

گر در ثنای تو دم عیسی مراست بس

در وصف تو چگونه برآرم دم ثنا

بسیار گفتم و بنگفتم یکی هنوز

دردا که نیست درد مرا اندکی دوا

بانگ درای اشتر راهت شنیده‌ام

هستم هنوز آرزوی بانگ آن درا

خود را بکشته‌ام من بیچارهٔ ضعیف

وانگه ز خوف دیدهٔ خود داده خون‌بها

چون من به کرد خویشتنم معترف شده

بر من چه حاجت است گواهی دست و پا

چون من به صد زبان مقرم بر گناه خویش

ای دست گیر خلق چه حاجت بود گوا

در تنگنای پردهٔ پندار مانده‌ام

بازم رهان ز پردهٔ پندار تنگنا

از فضل خود نویس برات نجات من

بر من ببخش و بر عمل من مده جزا

آن سگ که در متابعت دوستان تو

گامی دو برگرفت برست از همه بلا

عطار خاک آن سگ مردان راه توست

در خاک تو نگر ز سر صدق ربنا

در عمر یک نفس که به صدقی برآمدست

حشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا

یارب به فضل حاجت آن کس روا کنی

کین خسته را دوا کند از مرهم دعا

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

آریانا در ‫۱۱ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۵ نوشته:

سلام
در بیت 33
گر تو زبان بخایی و خونش فروبری
در زیر پرده با تو نگویند ماجرا
نگویند اشتباه است...
صحیح آن بگویند می باشد...
رمز راه عشق در همین امر هست که گر زبان بخایی باتو ماجرا گویند...
با تشکر لطفا تصحیح فرمایید
---
پاسخ: با تشکر، لطفاً در صورتی که پیشنهادتان فقط مبتنی بر استنتاج منطقی از مفهوم شعر نیست و متکی به منبع است بفرمایید تا تصحیح شود.

 

آریانا در ‫۱۱ سال و ۹ ماه قبل، چهار شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۸ نوشته:

سلام
منابع:
http://torbatjam.com/home/modules/PDdownloads/viewcat.php?list=D
و
http://sufism.ws/books/download/farsi/attar/divan-attar.doc
و
دیوان عطار
پدیدآورنده: محمدبن ابراهیم عطار، محمدحسن فروزانفر (شارح)، جهانگیر منصور (تهیه و تنظیم)
ناشر: نخستین - 04 آذر، 1386

در کنار این با توجه به دو بیت بالای بیت 33 یعنی 32 و 31 شاعر تاکید به خاموشی و سکوت میکند و کاملا واضح است.
با تشکر از شما
---
پاسخ: با تشکر از تحقیقتان، تصحیح شد.

 

آریانا در ‫۱۱ سال و ۹ ماه قبل، یک شنبه ۲۷ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۲ نوشته:

ممنون از توجهتون به حاشیه بالا.

 

مهری در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۲۵ نوشته:

علیکم السلام و خوش آمدید ، استاد گوهری گرامی
سمانه جان استاد ، شکسته نفسی می فرمایند
تمام قصیده ی عطار را با دست مبارک تایپ کرده اند و رفرانس ها را هم
من تنها پراکنده ها را گرد آوردم تا زحمات ایشان نمایان تر جلوه کند
جای استاد دکتر امین کیخا ، دکتر ترابی هم خالی ست و آن شاعر جوان طنز پرداز ، تا بار دیگر حاشیه های گنجور ، گهر بار شود
نوروز را به همه ی عزیزان شاد باش می گویم

 

کامران در ‫۵ سال قبل، سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۴۴ نوشته:

درود فراوان به اساتید و دوستان والا ومقام
اینکه در ابیات شاعران عرفانی تفسری وجود دارد شکی نیست لاکن شاعران هم مانند دیگر انسان ها در زمانهای مختلف دارای روحیات مختلفی بوده اند و شاید نتوان به راحتی عقاید انها را در هر یک از اشعار انها بصورت مجزا جستجو نمود در توالی زمانی اشعار این نکته لازم است که ترتیب زمانی اشعار مشخص شود زیرا بطور حتم اخرین سروده های یک شاعر چکیده ای از سال ها تفکر و سلوک عرفانی او خواهد بود . و نتیجه گیری مقطعی از یک شعر به عنوان ملاک عقیدتی یک شاعر میتواند به گمراهی بینجامد و منبعی برای سوء استفاده فرق مختلف . پس برای تفسیر و شناخت روحیات و منش و سلوک یک شاعر عرفانی ؛ لازم است با جهد فراوان و در نظر گرفتن توالی زمانی اشعار و کسب اطلاعات دقیق از زمان و مکان و اعتقادات غالب در روزگار حیات او و حتی استفاده از مباحث روانشناسی فردی و اجتماعی وکاملا" بیطرفانه به شناخت و تفسیر اشعار پرداخت

 

محمد در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۵۷ نوشته:

بیت 19 آیه گفته شده سوره یونس آیه 3 می باشد

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.