گنجور

 
انوری ابیوردی
 

ایا خسروی کز پی جاه خویش

فلک را به جاهت نیاز آمدست

ازین یک غلام تو یعنی جهان

که با خفته بختم به راز آمدست

که داند که بی‌صبر کوتاه عمر

به رویم چه رنج دراز آمدست

نگوئیش کاندر جفای فلان

ز ما کی ترا این جواز آمدست

به کشتی نوحم رسان هین که غم

چو طوفان به گردم فراز آمدست

ترا سهل باشد مرا ممتنع

نه پای تو در سنگ آز آمدست

بده زانکه کارم درین کوچ تنگ

تو گویی مگر ترکتاز آمدست

از آن پس که اسبی و فرشیم نیست

به زینی و یک خیمه باز آمدست

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.