گنجور

شمارهٔ ۴۴۷

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

چیست آن رخشنده و پاک و زدوده‌ گوهری

فتنهٔ هر دشمنی و شحنهٔ هر لشکری

گوهری کاندر صفت مانند آبی روشن است

یا به هنگام عمل مانند سوزان آذری

اصلش از سنگ است وچون آتش فروزد روز جنگ

سنگ خارا از نهیب او شود خاکستری

پشت اسلام‌است ازین معنی ستایندش همی

روز آدینه خطیبان از سر هر منبری

سربه‌سر پرگوهرست و چون هنر باید نمود

گوهر او در هنر پیدا کند هر گوهری

راست‌گویی پیکر رخشان او چون آینه است

کاندرو دیده خیالی بیند از هر پیکری

روز رزم از خون دشمن بشکفاند ارغوان

ورچه رنگش درکبودی هست چون نیلوفری

اختر دشمن بسوزد چون بود روز نبرد

از کف سلطان درفشان چون زگردون اختری

افسر شاهان ملک سلطان که بی‌فرمان او

هیچ شاه اندر جهان بر سر ندارد افسری

آن خداوندی که پیمان بست با او روزگار

کز بقا بر عمر او هر روز بگشاید دری

کس نبیند زو همایون‌تر زمین را خسروی

کس نبیند زو مبارک‌تر جهان را داوری

نیست در عالم برون از بند پیمانش دلی

نیست درگیتی برون از خط فرمانش سری

زینت ایام باشد جاودان تا هر زمان

رسم او برگردن ایام بندد زیوری

عزم او آن است کز شمشیر او سالی دگر

کس نبیند در همه عالم بتی یا بتگری

گرچه آمد شاه ما بعداز همه نام‌آوران

بخت او عالیترست از قدر هر نام آوری

ورچه آمد مصطفی بعد از همه پیغمبران

قدر او افزون‌تر است از قدر هر پیغمبری

شهریارا آفتاب عالم افروزی مگر

زان‌ کجا نام تو مشهورست در هر کشوری

همت تو بر همه آفاق نعمت‌گسترست

نیست الا همت عالیْت‌ْ نعمت‌گستری

روز رزم از هیبت شمشیر گوهردار تو

بر تن خصم تو هر مویی شود چون نَشْتری

با حسام تو نماند در سپاه دشمنان

ناگسسته جوشنی و نا‌شکسته مغفری

هرکه نپسندد در و درگاه تو بالین خویش

روزگار او را ز محنت گستراند بستری

وانکه خواهد تا برآرد بر خلافت یک‌نفس

آن نفس در حنجرش گردد چو بُرّان خنجری

از سخا وجود توست افزایش هر خاطری

وز ثنا و مدح توست آرایش هر دفتری

مر تو را در حضرت عالی سعادت رهبرست

چون تو باشد هرکه دارد چون سعادت رهبری

پیش تو میر مؤید روز و شب خدمتگرست

نیست چون میر مؤید در جهان خدمتگری

هم ندیم است او به خدمت پیش تو هم چاکرست

اینت‌ شایسته ندیمی اینت‌ زیبا چاکری

کهترست او پیش تخت تو ولیکن در هنر

بر سر آزادگان هست او به واجب مهتری

از هنرمندی و عقل او را تویی پروردگار

کس ندید و کس نبیند چون تو چاکر پروری

تا بتابد مهر رخشان بر سپهر زودگرد

همچو زرین مهره‌ای از لاجوردین چنبری

همچنین بادی سر شاهان و تاج خسروان

یافته بوی نشاط تو سر هر سروری

یاور تو در همه کاری خدای دادگر

زانکه در هرکار ازو بهتر نباشد یاوری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام