گنجور

شمارهٔ ۲۱۰

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

ای جهان را از قوام‌الدین مبارک یادگار

روز نو بر تو مبارک‌باد و جشن نو بهار

در چنین روزی سزد دست تو با جام شراب

در چنین جشنی سزد چشم تو بر روی نگار

ساعتی‌گویی به ساقی جام فرعونی بده

لحظه‌ای گویی به مطرب صوت موسیقی بیار

بوستان از ابر لؤلؤ بار و باد مشک بیز

کرد پر مشک آستین وکرد بر لولوکنار

تاکند در جشن نوروز از کنار و آستین

مشک ناب و لؤلؤ مکنون بدین مجلس نثار

نرگس آنگه جام زرین بر کف سیمین نهاد

تا خورد یاد تو اندر پیش تخت شهریار

گر بنفشه سوگ خصم تو نخواهد داشتن

از چه معنی در لباس نیلگون شد سوگوار

از پی صید غلامانت‌کنون بر دشت وکوه

باشد از مرغان و نخجیران قطار اندر قطار

فاخته بر سر‌و بن هر شب دعاگوید تورا

وافرین‌ گوید تو را هر روز قمری بر چنار

هر زمان از پَرِّ رنگین پیش تو طاوس نر

چتر بو‌قلمون نماید پر کواکب جویبار

او نه آگاه است کز بهر تو گر سازند چتر

ماه زیبد چتر تو عَیوق زیبد چتر دار

گر به هفت اختر نماید دولت تو جای خویش

فخر او جویند وز هفت آسمان دارند عار

گر نیی بر چرخ و هستی بر زمین نشگفت از آنک‌

باشد اندر قعر د‌ریا جای دُرّ ِشاهوار

اشتقاق‌ کنیت و نامت ز فتح است و ظفر

لاجرم عمر تو بر فتح و ظفر دارد مدار

گر نظام‌الدین و فخرالملک خوانندت سزاست

کز هنر هستی نظام‌الملک را فخر تبار

خواستار شغل شاهان نیستی لیکن تو را

از پی امن جهان هستند شاهان خواستار

آمد از غزنین و بغداد اندرین مجلس گواه

کز قوام‌الدین تویی ملک جهان را یادگار

بهره‌ور ما نی از آن مرکب‌که اندر باغ ملک

سی‌ و شش‌ سال‌ است تا هستی بر آن مرکب سوار

گر ز عدل کار فرمایی جهان را چاره نیست

کار د‌ر دست تو نیکوتر که هستی مرد کار

جغد نتواند نمودن صنعتِ بازِ سفید

غرم نتواند گرفتن جای شیر مرغزار

کلی و جزوی همی سرمایه باید چند چیز

تا به استحقاق شغلی بر کسی گیرد قرار

بخت باید بی‌زوال و عقل باید بی‌مجاز

جاه باید بی‌قیاس و مال باید بی‌شمار

تا نباشد بخت دل در بر نباشد شادمان

تا نباشد عقل جان در تن نباشد شادْخوار

تا نباشد جاه در دلها کجا باشد شکوه

تا نباشد ما‌ل دلها چون توان کردن شکار

هست کلی بخت و عقل و هست جزوی جاه و مال

فخر مردم زین چهارست و تو داری هر چهار

در جوانمردان بسی بودند با شمشیر و تیر

«‌لا فتی الّا علی لا سیف الّا ذوا‌لفقار»

دیگران کوشند تا بر دشمنان توزند کین

تو نکوشی زانکه داری نایبی چون روزگار

آید از صبر و سکون و از وقار و حلم تو

خلق‌ گیتی را شگفتی و تعجب چند بار

چون نگه کردند عجز خصم و اعجاز تو بود

اندر آن صبر و سکون‌گر بود حیف و بردبار

هرکه یک جام شراب از کین تو برکف نهد

زود گردد مست لیکن دیر گردد در خمار

تخم‌ کین کشتند و تیر دشمنی انداختند

هست گفتی با تو هر یک را مصاف و کارزار

تیرشان نامَد صواب و تخمشان نامد ببر

عمرشان زیر و زبر شد خان و ما‌نشان تیر و تار

گر هنرمندان بسی هستند باتدبیر و رای

نیست‌ کس را این خداوندی و جاه و اقتدار

جمله بگذشتند و گیتی را به تو بگذاشتند

تو زگیتی مگذر وگیتی به‌شادی میگذار

دو ملک یزدان موکل کرد بر هر آدمی

هر زمان‌ گویند هر یک بر یمین و بر یسار

ای حسود فخر ملک ا‌لاحتراز الاحتراز

وی عدوی فخر ملک الاعتبار الا‌عتبار

گردتو باری‌حصاری ساخته‌است ازحفظ خویش

باره و دیوار او چون قطب گردون استوار

کس نیاردگشت گرد باره و دیوار آن

هر کجا باری بود باقی چنین باشد حصار

انتظار و مهلت از مقصود تو دورست از آنک‌

چرخ با تو یکدل است و بخت با تو سازگار

چرخ نگذارد که در مقصود تو مهلت رود

بخت نپسندد که باشی مدتی در انتظار

گر ز بهر لذت دنیا شوی رامش فزای

گر ز بهر نعمت عقبی شوی پرهیزکار

گر گماری لشکری بر کوهسار از جود خویش

ابر نتواند که از صحرا برانگیزد غبار

زانکه توقیع تو هست از دُرِّ مکنون پاکتر

از سر کلک تو رشک آید صدف را در بحار

تیغ‌ گوهردار تو بی جنگ دارد فعل شیر

کلک عنبر بار تو بی‌زهر دارد شکل مار

خیر یزدان سنگ و آهن را ز حرمت نار داد

تا میان سنگ و آهن نور پیدا شد ز نار

وز پی آرایش بزم تو اندر کان خویش

منعقد گشتند سیم نقره وَ زرِّ عیار

ور برآرند از پی‌ کین تو خصمان تو سر

شیر و مار تو در آرند از سر خصمان دمار

ای چو نور شمس تابان نور تو قایم به ذات

وز تو چون نور قمر جاه خلایق مستعار

اختیار خلق‌ گیتی خدمت درگاه توست

زان که خالق را تویی از خلق‌ گیتی اختیار

با چو تو صدری که از خلق اختیار خالقی

حال من بنده چرا باید به ضعف و اضطر‌ار

چون به نور حشمت توست این دیار افروخته

زشت باشد جای دیگر رحلت من زین دیار

چند ره گفتی که کار او بباید ساختن

تا بود د‌ر مجلس ما روز و شب خدمتگزار

چون به هشیاری نگفتی آنچه‌ گفتی در سراب

با خرد گفتم کلامُ اللیلِ یَمْحُوهُ النّهار

بنگر این ریحان‌ که از نعت تو دارد رنگ و بوی

بنگر این دیبا که از وصف تو دارد پود و تار

مدحهای خویش بین چون کودکان جلوگی

در لباس قیمتی در یاره و در گوشوار

هر یکی را همت تو داده کابین‌ گزاف

گاه د‌ر جشن خزان و گاه در جشن بهار

یک هزار است آن و گر تاخیر باشد در اجل

تا نه بس مدت به اقبال تو باشد صد هزار

تا چو آید آفتاب از حوت در برج حمل

روی ‌در کاهش نهد لیل و بیفزاید نهار

چون نهار اندر زیادت باد بخت عمر تو

بخت عمر دشمنت چون لیل باد اندر بهار

دولت اندر هر مکانی همنشینت باد و جفت

ایزد اندر هر مقامی رهنمایت باد و یار

افتخار عالم از اسحاقیان تا نفخ‌ صور

وز تو تا روز شمار اسحاقیان را افتخار

در دلت نور نشاط و بر سرت تاج شرف

در برت ماه طراز و بر کفت جام عُقار

جشن نوروزت همایون‌ بخت پیروزت ندیم

خوشتر امروزت زدی و بهتر امسالت ز پار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام