گنجور

شمارهٔ ۲۰۲

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

مشک و شنگرف است‌ گویی بیخته بر کوهسار

نیل و زنگارست‌ گویی ریخته بر جویبار

طَبلهٔ عطارست‌ گویی در میان‌ گلستان

تخت بزازست‌ گویی در میان لاله زار

از زمین گویی برآوردند گنج شایگان

بر چمن ‌گویی پراکندند دُر شاهوار

از شکوفه باغ شد مانندهٔ رخسار دوست

وز بنفشه راغ شد مانندهٔ زلفین یار

از گوزنان هست در هامون گروه اندر گروه

وز کلنگان هست برگردون قطار اندر قطار

قمریان چون مقریان گشتند بر سرو بلند

بلبلان چون مطربان‌ گشتند بر شاخ چنار

گه ‌کنار سبزه پر عنبر کند باد صبا

گه دهان لاله پر لؤلؤ کند ابر بهار

گر به لاله بنگری دارد پر از لولو دهان

ور به سبزه بگذری دارد پر از عنبر کنار

گر چه پنهان است درگردون بهشت جاودان

کرد یزدان در زمین خرم بهشتی آشکار

تا به پیروزی و شادی اندرین خرم بهشت

خوش ‌گذارد روزگار خویش شاه روزگار

سید شاهان مشرق ارسلان ارغو که هست

آفتاب نسل و تاج دوده و فخر تبار

خسروی‌ کاو را ز تسبیح ‌کرام‌الکاتبین

حرز و تعویذست بسته بر یمین و بر یسار

بند دولت محکم است از عزم چون او پادشاه

چشم ملت روشن است از رای چون او شهریار

شد متابع رایتش را آفتاب اندر مسیر

شد مسخر مرکبش را آسمان اندر مدار

پشت ماهی سوده گردد هر کجا ساید رکاب

روی نصرت تازه گردد هر کجا گیرد قرار

زهره ساقی زیبد اندر مجلس او روز بزم

مشتری حاجب سزد بر درگه او روز بار

مدح او بر خاک خوانی زر برون آید ز خاک

نام او بر خار بندی‌ گل برون آید ز خار

چون سمندش حمله آرد در میان رزمگاه

چون کمندش حلقه گردد در میان کارزار

آب‌ گردد پیش او گر آتشین باشد سلیح

موم گردد پیش او گر آهنین باشد سوار

رایت عالی کشید اندر خراسان از عراق

تا ز جیحون بگذراند لشکر جیحون گذار

بدسگالان را ز بیم آتش شمشیر او

دیده‌ها شد پر دُخان و سینه‌ها شد پر شرار

شد زمانه بر دل خصمان او مانند مور

شد نفس در حلق بدخواهانش چون دندان مار

ای بلند اختر شهنشاهی که حد ملک توست

از حبش تا کاشغر وز قیروان تا قندهار

صد نشان است از سُم شبدیز تو بر هر زمین

صد دلیل است از سر شمشیر تو در هر حصار

میش با عدل تو یابد زینهار از چنگ شیر

شیر بی‌عدل تو از آهو نیابد زینهار

روزگار تو سزد گر بنده باشد هفت چرخ

تا تو اندر پادشاهی پیشه‌داری هشت کار

یا سخایا نوش خوردن یا سواری یا نبرد

یا سفر یا عرض لشکر یا مظالم یا شکار

تا بَنات‌النَّعش را بر قطب گردون گردش است

باد اصل عمر تو چون قطب‌ گردون استوار

تا شمار قطر باران‌ کس نداند در جهان

باد ملک و گنج تو چون قطر باران بیشمار

تا به ‌چین اندر ز صحف مانوی ماند اثر

باد فرخ بزم تو چون صُحف مانی پرنگار

شاد و برخوردار بادی در بهار و در خزان

تا بهاری و خزانی جشن‌ها سازی هزار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام