گنجور

شمارهٔ ۱۷۲

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

گر نکشی سر ز برم ای پسر

عمر برم با تو به شادی بسر

ور ببری پای خود از دام من

دست من و دامن تو ای پسر

بر سمن از مورچه داری نشان

بر قمر از غالیه داری اثر

مورچه را چند نهی بر سمن

غالیه را چند کشی بر قمر

بر رخت از زنگ سپاه آورند

سر به سر افسونگر و افسانه بر

روز و شب از بهر فسون و فسوس

کرده زبان در دهن یکدگر

مردم درویش توانگر شود

چون رسدش دست به سیم و به زر

گشت به زرین‌رخ و سیمین‌سرشک

عاشق درویش تو درویش تر

ای جگرم خسته به تیر مژه

کرده خم زلف دلم را سپر

گر نبدی در خم زلفت دلم

کوفته و خسته شدی خون جگر

من چو بگریم‌ گهر آرم ز چشم

تو چو بخندی ز لب آری شکر

هست تو را یک شکر از من دریغ

نیست دریغ از تو مرا صد گهر

خون دل از دیده گشادی مرا

تاکه به بیداد ببستی کمر

داد من از تو نستاند به حق

جز شرف‌الملک شه دادگر

خواجه ابوسعد محمد که هست

صدر فلک‌ همت خورشید فر

بار خدایی که از او شاکرند

بار خدایان جهان سر به سر

هست سرشته دل و جان و تنش

از کرم و از خرد و از هنر

در همه علمیش نیابی نظیر

گر کنی اندر همه عالم نظر

از قِبَل خدمت درگاه او

رشک برد هر نفسی پا به سر

وز قِبَل دیدن دیدار او

گوش و زبان را حسد است از بصر

ای کَرَمت‌ بحری زرّین بخار

ای قلمت ابری مشکین مطر

لفظ تو دُرّست و معانی صدف

رای تو جان است و معالی صور

باغ ادب را سخن توست بار

تخم سخا را کرم توست بر

روشنی از سِرّ تو دارد ملک

زیرکی از بِرّ تو دارد بشر

هر چه تو ‌نپسند‌ی باشد هبا

هر چه تو نپذ‌یری باشد هدر

دُر ثمینی تو که هر سروری

پیش تو باشد ز قیاس حجر

بحر محیطی تو که هر مهتری

پیش تو باشد ز شمار شَمَر

دیو گر از مهر تو جوید نشان

حور گر ازکین تو یابد خطر

آن ز سقر آید سوی جنان

این ز جنان آید سوی سقر

ای شرف ملک شهی کاو گرفت

ملک ز انطاکیه تا کاشغر

گرد برآورد بدو تاختن

دولتش از خاور و از باختر

در کف او تیغ‌ کلید قضا است

درکف تو کلک‌ْ کلید قدر

کلک تو مرغی است شگفت و بدیع

از شَبَه منقارش و از سیم پر

گفتن او مشکل و رفتن نگون

خوردن او عنبر و زادن دُرَر

زرد و بدو روضهٔ سیراب سبز

خشک و ازو گلبن اقبال تر

از سخن آگاه و نداند سخن

وز فَکَر آگاه و نداند فَکَر

جنبش او ساکنی شرق و غرب

شورش او ایمنی بحر و بر

بسته میان است ولیکن ز خیر

بر همه آفاق گشادست در

بار خدایا به ره شاعری

هست مرا دولت تو راهبر

خاطر من پر سخن مدح توست

نکته بر و برگ و معانی ثمر

بر شجر خاطرم ار بشمری

مدح تو بیش است ز برگ شجر

دفترم از مدح تو آکنده شد

کیسه تهی‌ گشت ز خرج‌ سفر

از طربت باد مدد بر مدد

وز ظفرت باد نفر بر نفر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام