1. آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
    آورد قصه‌های شکر از لبان تو
    گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان!
    جان و جهان چه بی‌خبرند از جهان تو
    آخر چه بوده‌ای و چه بوده‌ست اصل تو
    آخر چه گوهری و چه بوده‌ست کان تو
    دلاله عشق بود ٬ مرا سوی تو کشید
    اول از آن عشقم و آنگه از آن تو
    بنهاد دست بر دل پرخون که « آن کیست؟»
    هر چند شرم بودم، بگفتم « از آن تو »
    گفت: « آن خیال چیست که اندرون اوست؟ »
    گفتم:« خیال وصل تو و داستان تو »
    بر چشم من فتاد ورا چشم، گفت «چیست؟»
    گفتم: « مها دو ابر تر دُرفشان تو»
    از خون بزعفران رُخم دید لاله زار
    گفتم که: « گل رخا همه نقش و نشان تو»
    هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت
    گفتم: « نکو نگر که چنینم به جان تو »
    ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست
    در حلقهٔ وفا، برِ دُردی کشان تو

    Comment by حسن گائینی — مهر ۳, ۱۳۹۶ @ ۱۱:۳۷ ب.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره