1. با صدای فرشاد جمالی شنیدنی است

    Comment by ندا — تیر ۲۹, ۱۳۹۴ @ ۳:۱۷ ب.ظ

  2. سلام بزرگواران.مفهوم این مصرع یکم برام سنگینه.ممنون میشم کمکی بکنین.گر برم به سوی جان باد شکسته پای من

    Comment by امیررضا — فروردین ۲۱, ۱۳۹۶ @ ۶:۳۳ ق.ظ

  3. امیر رضای عزیزم
    قسمتی که شما بهش اشاره کردین، گفتگویی هست بین عاشق و خیال معشوق (آمد دی خیال تو، گفت مرا که غم مخور…)
    بیت بعدی (گفت که غم غلام تو…) به این مفهوم هست که خیال معشوقم گفت امیدوارم غم غلام تو باشه و در هر دو جهان شاد و کامروا باشی. اما برای لقای من باید از هر دو جهان بگذری و دور شوی.
    عاشق در بیتی که مورد نظر شماست، جواب میده وقتی اجل فرا برسه، جان از بدنم خارج میشه. در اون لحظه اگر به دنبال جان برم، پام بشکنه. یه چیزی شبیه اینه که تو فرهنگ عامیانه میگن دستم بشکنه اگه فلان کارو کنم. پام بشکنه اگه فلان جا برم. مولوی هم میگه پام بشکنه اگه موقع مرگ دنبال جان برم و در واقع کنایه ای هست از اینکه هرگز نگران از دست دادن جانم نیستم و این جان بی تو برام مهم نیست.
    غزل معروف سعدی با مطلع «در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم / بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم» هم مفهومی مشابه این غزل داره.
    با احترام.

    Comment by ... — فروردین ۲۱, ۱۳۹۶ @ ۷:۱۲ ق.ظ

  4. این غزل های مولوی که بین عاشق و عشق (نه معشوق) یا بین عاشق و خیال معشوق دیالوگ هایی بیان میشه بی نظیر هستن.
    مثل همین غزل یا غزل شاهکار «من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو…» که از بیت بی نظیر «دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت / آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو» این مناظره شروع میشه.
    نکته جالب اینه که تمام این دیالوگ ها بین عاشق و یه امر ذهنی معقول (و نه عینی و محسوس) اتفاق میفته. این قدرت تخیل عجیب مولوی رو نشون میده و اینکه در خلق فضاهای ذهنی مختلف چقدر خلاق بوده.

    Comment by ... — فروردین ۲۱, ۱۳۹۶ @ ۷:۲۳ ق.ظ

  5. دکلمه ی دکتر عبدالکریم سروش به جان می نشیند.
    تمام مخاطب این شعر ذات الهی است،که در ذهن نگنجد و فقط خیالش آید : آمد دی خیال تو
    مصرع لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من با مصرع حافظ که میگوید سرم به دنیی و عقبی فرو‌نمیاید یک‌ مضمونند

    Comment by صحرا — فروردین ۲۱, ۱۳۹۶ @ ۱۱:۴۵ ب.ظ

  6. بعضی‌ از ابیات اینجا نیست مثل:

    چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل
    چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من
    جانب بحر رو کز او موج صفا همی رسد
    غرقه نگر ز موج او خانه و خانقاه من
    آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام
    یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من
    سیل رسید ناگهان جمله ببرد خرمنم
    دود برآمد از دلم دانه بسوخت و کاه من
    خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم
    صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من
    در دل من درآمد او بود خیالش آتشین
    آتش رفت بر سرم سوخته شد کلاه من

    Comment by عباس — شهریور ۲۷, ۱۳۹۷ @ ۵:۵۰ ق.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره