1. با کلمه کلمه این شعر گریستم

    Comment by سید حمید — بهمن ۲۲, ۱۳۹۲ @ ۱:۴۰ ق.ظ

  2. من خانه نمیدانم

    Comment by سید حمید — بهمن ۲۲, ۱۳۹۲ @ ۱:۴۲ ق.ظ

  3. هژیر مهر افروز در آلبوم جدیدش بنام من خانه نمی دانم این غزل را بزیبایی هر چه تمامتر خوانده

    Comment by ناز بانو — مرداد ۲۹, ۱۳۹۳ @ ۱۰:۴۸ ق.ظ

  4. بیت سوم ” آن کس که شدی دانش زان کس مطلب جانش ” درست است

    Comment by ناز بانو — شهریور ۳, ۱۳۹۳ @ ۴:۳۷ ب.ظ

  5. شعر درست هست ناز بانو عزیز
    هژیز عزیز اشتباه خواندن این شعر
    معنی آن اینست که آن کس که شدی همه جانش دیگه آگاهی (دانش) نداره که محل خانه را بداند و در مصرع دوم پیش آ و مرنجانش مرنجانش با جانش مصرع اول نشانه دیگه ایی بر تایید شعر است.

    Comment by سعید — شهریور ۳۱, ۱۳۹۳ @ ۹:۱۳ ق.ظ

  6. تشکر می کنم آقا سعید

    Comment by ناز بانو — شهریور ۳۱, ۱۳۹۳ @ ۱۱:۴۲ ب.ظ

  7. ای مطرب صاحب صف
    تا آنجا که حقیر می داند صف در اینجا معنی ردیف دارد ، اگر دوستان چیزی دیگر دانند ، لطفاً بفرمایند .

    Comment by شمس الحق — مهر ۳, ۱۳۹۳ @ ۱:۲۷ ق.ظ

  8. Ya Hagh

    شمس الحق

    Salamon alaikom

    Manzoor az “saf”dar inja haman anvar e noranist keh az manbae noor (motreb) sate mishavad taa dele arefo joz khaneh hich chiz digeh entekhab nakoneh

    Sepehr

    Comment by Sepehr — آبان ۶, ۱۳۹۳ @ ۲:۵۶ ق.ظ

  9. سلام بر شما آقا یا خانم سپهر محترم !
    ممنون که توجه فرمودید و متأسفم ، این نحوۀ فارسی نوشتن حضرتعالی مرحوم اتاترک را بیاد می آورد ، حتماً امکانش برای شما میسر نبوده است و بهرحال متشکرم .

    Comment by شمس الحق — آبان ۶, ۱۳۹۳ @ ۲:۰۳ ب.ظ

  10. حالی که من این روزا دارم با این شعر
    واقعا من خانه نمی دانم و رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم
    چی از غزل اونم مولانا بهتر

    Comment by john.bati — دی ۱, ۱۳۹۳ @ ۹:۵۷ ق.ظ

  11. باسلام
    چرا ردیف”من خانه نمی دانم در مطلع غزل(مصرع اول تکرار نشده است.اگر کسی راهنمایی کند ممنون می شوم.

    Comment by حمید — بهمن ۱۳, ۱۳۹۳ @ ۱۱:۲۶ ق.ظ

  12. رحم آر و مکن طاقم من خانه نمیدانم چه اشکها که با این شعر ریخته شده …من خانه نمی دانم

    Comment by بهرخ — بهمن ۲۸, ۱۳۹۳ @ ۵:۴۶ ب.ظ

  13. مکن طاقم به چه معنا است؟

    Comment by معصومه — اسفند ۱۸, ۱۳۹۴ @ ۸:۰۳ ب.ظ

  14. سرکار خانوم معصومه گرامى،
    در اینجا به همان معناى طاقتم طاق شد،یعنى که بى صبر شدم.
    طاق در کنار خانه ایهامى را ایجاد مى کند که مولانا آنرا به کار آورده…

    Comment by بابک — اسفند ۱۸, ۱۳۹۴ @ ۸:۲۱ ب.ظ

  15. طاق معکوس جفت است
    مکن طاقم یعنی تنهایم مگذار

    Comment by شمس الحق — اسفند ۲۸, ۱۳۹۴ @ ۷:۲۸ ب.ظ

  16. و یک معنى سوم،
    طاق به معناى خمیده نیز مى آید
    یعنى که مرا خُرد و خمیده و یا شکسته نکن.

    Comment by بابک — فروردین ۲, ۱۳۹۵ @ ۵:۰۲ ب.ظ

  17. خوانش درست بیت سوم ان است که هژیر خوانده است . ابتدای بیت باید ” ان کس ” باشد تا در میانه بیت “زان کس ” معنا بیابد . یعنی خداوندا ان کس را که تو به او چیزی داده ای / از او ان چیز دیگر را طلب نکن . حال ان چیز اول که مورد نظر است چیست ؟ سیاق و زمینه متن غزل می طلبد که چیزی که داده شده است دانش {= دانه اش : دان و خوراک و غذا و و … } باشد و نه جانش { = جان اش : جان و حیات و زندگی و … } . به عبارتی دیگر حضرت مولانا خطاب و خواهش می کند از درگاه باریتعالی که ( خداوندا به ان کس از اهل شهر و ده که مهمان تو شده است و مایه و روزی و غذای زندگی داده ای و به خانه ات دعوتش کرده ای و حیران و سرگشته در افاق هستی با شور و مستی یک عاشق مشتاق دنبال تو افتان و خیزان می چرخد ، رحم ار و نرنجانش و مقصد و خانه ارام جانش را نشانش ده و جان عزیزش را از او نگیر و طلب نکن تا با تو بیامیزد ، پیش اش کش و از خانه ات دورش مکن ) . بنابراین مصرع اول بیت سوم باید که اینگونه خوانده شود ” ان کس که شدی دانش ، زان کس مطلب جانش … ” . که هژیر گرامی هم درست بر این منوال و عبارت و کلام صحیح و در راستای معنای دقیق متن خوانده اس .

    Comment by محمد رضا جوانروح — مرداد ۱۱, ۱۳۹۶ @ ۴:۲۴ ب.ظ

  18. حضرت مولانا اصولا در قید و بند رعایت صنایع ادبی و قواعد شعری به مفهوم ادبی اش نبوده است و به همین دلیل در بسیار از غزلیات اش رعایت قافیه و وزن و ردیف و … را نکرده است . در این غزل هم عدم تکرار ردیف در مصرع اول به خاطر همین بی اهمیتی انگاری اوست در ملاحظات ادبی شاعرانی که فقط شعر درست سمانتیک می گفتند .

    Comment by محمد رضا جوانروح — مرداد ۱۱, ۱۳۹۶ @ ۴:۳۱ ب.ظ

  19. حضرت مولانا در قید وبند رعایت صنایع ادبی شهر و غزل نبوده است و به همین علت در برخی از غزلها قافیه و وزن و ردیف و تکرار و … را شکسته و بدون اهمیت دادن به انها به دنبال معنای متن بوده است . بنابراین عدم اوردن ردیف من خانه نمی دانم در مصرع اول از همین نوع بی ملاحظه گی های شوریده اوست .

    Comment by محمد رضا جوانروح — مرداد ۱۱, ۱۳۹۶ @ ۴:۳۷ ب.ظ

  20. محمد رضا جوانروحِ ‘گرامی
    در افاضات خود فرموده بودید حضرت مولانا در قید وبند رعایت صنایع ادبی شهر و غزل نبوده است
    کاش کمی صنع سرایش میدانستید که اینگونه درباره ی مولوی کبیر دُرفشانی نمیکردید!
    .
    حکایت شما همان حکایت مگس بر برگ کاه است که مولوی در دفتر اول سروده است!
    .
    گر مگس تاویل بگذارد به رای
    آن مگس را بخت گرداند هُمای!

    Comment by روفیا — مرداد ۱۱, ۱۳۹۶ @ ۹:۵۱ ب.ظ

  21. جناب روفیای دروغین
    جان مادرم امشب تن خسته و رنجورش را وداع گفت….
    عظمت و هیبت مرگ مرا در بر گرفته است….
    منظورتان از دزدیدن هویت من چیست؟
    اگر چیزی به دست می آوردید آنرا به رایگان ارزانی تان می کردم…

    Comment by روفیا — مرداد ۱۲, ۱۳۹۶ @ ۱:۴۷ ق.ظ

  22. به شما دوست بزرگوار و فرهیخته تسلیت میگویم و امیدوارم که روزگار با شما مهربان باشد.
    دردی به دل رسید که آرام جان برفت
    وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت
    خوردیم زخمها که نه خون آمد و نه آه
    وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت
    ای نفس پاک منزل خاکت خجسته باد
    تنها نه بر تو جور و جفای زمان برفت
    دانند عاقلان به حقیقت که مرغ روح
    وقتی خلاص یافت کزین آشیان برفت

    Comment by 7 — مرداد ۱۲, ۱۳۹۶ @ ۲:۴۸ ق.ظ

  23. روفیا بانو در غم شما شریکم ، چندی پیش مرا نیز چنین غمی گریبانگیر شد
    چند بیتی از شاعری نا شناس با کمی تغییر تقدیم می کنم
    گوهر پاک ات بسا ، دمساز جانت بود رفت
    در دلت بذری فشاند از نور اما زود رفت
    طاقت اش با یک جهان صبرش به طاق غم رسید
    پرگرفت بر آسمان چون هاله ای از عود رفت
    چند گاهی در حَریمت خوش در افشانی نمود
    چون نهانش از در افشانی نشد خشنود رفت
    بس حدیث غم شنید از دور این گردون سپهر
    نا امید از نازش این چرخ حزن آلود رفت
    تا بگیرد دامن دادار از جور زمان
    بال ها هم چون عقابی در هوا بگشود رفت
    گر چه می دانست چشمت تا ابد بر راه او
    منتظر چون عاشق دلخسته خواهد بود رفت
    جان تو با آتش مهرش چه الفت ها گرفت
    نقل ها از عشق والای دگر بشنود رفت
    سوخت جانت از فراقش ، ای رفیقان مرهمی
    شاید آن سوز دل از جان غبار اندود رفت
    پایدار باشید

    Comment by سمانه ، م — مرداد ۱۲, ۱۳۹۶ @ ۴:۴۳ ب.ظ

  24. خانم روفیا ضمن عرض تسلیت و آرزوی صبر برای شما و شادی روح آن مرحوم
    چطور شده که با گذاشتن چند کامنت درباره ی مفاخر ادب این مرز و بوم صاحب هویت شدید؟!
    همانطور که دیدید این هویت ساختگی و خیالی که با کامنتی و تعریفات عوام پرو بال گرفت با کامنتی هم فرو ریخت
    در انتها فهمیدن یک بیت از رباعیات مولوی شاید برایتان کافی باشد و باز هم “شاید” به عنوان تلنگری این هویتهای کاذب از ذهن شما فرو بریزد:
    در عربده ی نفس رکیکی تو هنوز
    بیهوده حدیث سرسلطان چه کنی؟!

    Comment by روفیای دروغین — مرداد ۱۲, ۱۳۹۶ @ ۸:۴۵ ب.ظ

  25. در شرایطی که هنوز صدای ترسناک گام های مرگ در گوشم طنین انداز است از ابراز همدردی دوستان نادیده حس دلپذیر و مطبوعی دارم.
    سپاس گزارم، روی حمایت عاطفی تان واقعا حساب می کنم، چه بسیار نادیدگانی که برکات وجودشان از فراسوی مرزها شامل حال آدمی می شود و چه بسیار همسایگانی که از درکات حضورشان گریزی نیست.

    Comment by روفیا — مرداد ۱۲, ۱۳۹۶ @ ۱۱:۰۷ ب.ظ

  26. روفیای عزیزم
    پیشنهاد می کنم جوابی ننویسید
    پایدار باشید

    Comment by سمانه ، م — مرداد ۱۲, ۱۳۹۶ @ ۱۱:۰۸ ب.ظ

  27. باشد سمانه جان به روی دیده،
    جای خالی تان در گنجور دل آزار بود…
    خوش بازگشتید…

    Comment by روفیا — مرداد ۱۲, ۱۳۹۶ @ ۱۱:۴۵ ب.ظ

  28. بانوی گرامی روفیا
    بادرود به شما
    در ادامه ی حاشیه ی سمانه بانو می افزایم

    گر چه یاران شما هر یک چو تکه گوهرند
    او که بر دامان تو صدها گهر افزود رفت
    برایتان آرزوی صبر دارم و عمری دراز و با عزت
    می دانم که هیچگاه گرفتار هیولای خیالی نیستید و ما شما را دوستی مهربان و صمیمی می بینیم و میدانیم
    امید ، این روزهای غم را با شکیبایی سپری کنید

    Comment by حسین ،۱ — مرداد ۱۳, ۱۳۹۶ @ ۱:۳۰ ق.ظ

  29. مهربان روفیای عزیزم
    بازگشتی نبود
    تاب غم شما را نداشتم
    سرتان سلامت باد

    Comment by سمانه ، م — مرداد ۱۳, ۱۳۹۶ @ ۲:۱۹ ق.ظ

  30. سرکار خانم روفیای گرامی
    سلام
    از خواندن خبر وفات ایشان ناراحت و محزون شدم.
    ماه ها بود اینجا نیامده بودم و الان امدم و در بخش حواشی گنجور، متوجه شدم روح این عزیزتان به دیار باقی شتافته.
    آغاز زندگی راستین و حیات واقعی بر وی مبارک و روحش شاد.
    و شما و بقیه بازماندگان را صبر و اجر افزون باد
    به حق حضرت امام رضا که میهمان سفره رحمت الهی و خوان کرم اولیای خداوند باشد.
    یا علی

    Comment by محدث — مرداد ۱۳, ۱۳۹۶ @ ۳:۳۵ ق.ظ

  31. دوست جان، روفیای گرامی
    دیشب خواندم، در غمتان شریکم ، خوشا که در ” شب رحلت ” بر بالین مادر بودید
    من در جبهه بودم که رخت بر بست
    دیر رسیدم، قطار رفته بود
    او رفته بود، من مانده بودم
    من مانده ام
    سوزن بانی خسته، سر گردان
    در ایستگاهی متروک.
    به خویش بپردازیم، یادشان گرامی بداریم
    گرامی می داریم
    جز این چه می توانیم کرد؟

    Comment by دکتر ترابی — مرداد ۱۳, ۱۳۹۶ @ ۵:۵۶ ب.ظ

  32. گرامی روفیا بانو
    عزیزم ، هر چه به دنبال جمله ای می گردم تا شاید بیشتر از تسلیت گفتن کارا باشد نمی یابم، در غمتان شریکم .

    گر تو داری باصفا تر از رخ مادر بیار
    شهد و شیرین گر تو دیدی این چنین شکر بیار

    عشق در چشمان پراحساس مادر دیده ای
    گر متاعی پر بها تر خوب تر داری بیار
    ،
    جای شیرین بوسه اش بر گونه های کودکی
    سرخ تر گر میوه ای از این اثر داری بیار
    ،
    گاه آید خاطراتش در ترنّم ، خوش نوا
    ” روفیا “ گر هدیه ای پر بار تر داری بیار

    دیگر قلم تاب ندارد

    Comment by مهناز ، س — مرداد ۱۳, ۱۳۹۶ @ ۱۱:۰۵ ب.ظ

  33. روفیاى عزیز،
    “…در دلم چیزى هست، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
    و چنان بى تابم، که دلم مى خواهد بروم تا سر کوه، بدوم تا ته دشت…”
    —-
    من نیز خدمت شما و سایر بازماندگان تسلیت عرض مى کنم، و براى مادر عزیزتان آرزوى آرامش و شادى بى کران دارم.
    در خاطر دارم که یک یوگى آورده بود :
    “…دردى در مرگ نیست، بلکه این پروسه مردن یا به مرگ رسیدن است که دردناک است.”
    در یکى از فیلمهاى هرى پاتر[ :)]، زمانى که هرى از روح پدرش مى پرسد که مرگ چگونه است؟ پاسخ گرفت که سریعتر از به خواب رفتن…
    اما دیپاک چوپرا از یک شاعر انگلیسى (به گمانم بایرون بود) نقل کرده که:
    “زندگى خواب روح است، و مرگ بیدار شدن او از این خواب….”
    آنچه را که در وداها “آتمان” در اوستا “اور-وان” در پهلوى “رو-وان” و در فارسى “روان” خوانده اند داراى شاخصه اى است که آنرا “آمرتا” یا بى مرگ، جاودان توصیف کرده اند…
    و چون با دل شروع کردم در بیانى از مولانا به آن ختم مى کنم:
    “دوش چه خورده اى دلا، راست بگو نهان مکن…
    روز الست جان تو، خورد میى ز خوان تو
    خواجه لامکان تویى، بندگى مکان مکن…”
    روزگارى بلند و سرفراز، عارى از غم و تاریکى براى شما و عزیزانتان آرزو دارم.

    Comment by بابک چندم — مرداد ۱۴, ۱۳۹۶ @ ۵:۲۹ ب.ظ

  34. زیر غزل حضرت مولانا شده آگهی تسلیت
    بابا نکنید زشته
    هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
    لااقل حرمت مولانا را نگه دارید
    آقای گنجوربان لطفا کمی به داد گنجور برس

    Comment by بیرنگ — مرداد ۱۴, ۱۳۹۶ @ ۱۰:۵۶ ب.ظ

  35. جناب بی رنگ
    جوش مزنید ، نه تنها زشت نیست که زیبا می نماید
    همدردی آنهم به زبان شعر جایش در گنجور است.

    Comment by رنگارنگ — مرداد ۱۵, ۱۳۹۶ @ ۱:۱۴ ق.ظ

  36. روفیای گرامی و عزیز
    ضمن تسلیت ،
    در عجبم که شما درین غم ، چه دوستان غمخواری دارید که جای تبریک دارد
    هرکدام به زبانی ، چه شعر و چه نظم رسم دوستی به کمال رساندند ،
    خوشا به حالتان با داشتن چنین دوستان یکرنگی
    عمرتان دراز ، سایه تان پایدار

    Comment by مینا مینوی — مرداد ۱۵, ۱۳۹۶ @ ۲:۱۲ ق.ظ

  37. روفیای دروغین عزیز،
    دزدیدن هویت بدین معنا بود که نام شخصی هدف قرار گرفته و با استفاده از آن نوشته های خشم آلود درج شده.
    آنچه شما هویت ساختگی و خیالی خواندید و از شکل گرفتن و سپس فرو ریختن پر و بال نوشتید، تنها ساخته و پرداخته ذهن شما بود و وجود خارجی نداشت.
    از روش نگارش تان پیداست در زمینه شعر و ادبیات، سخنانی برای گفتن دارید.
    امیدوارم از این پس نامی برازنده برای خود اختیار کنید و دانش تان را در جهت مثبت بکار گیرید.
    با آرزوی صبر برای خانم روفیا.

    Comment by حمید رضا۴ — مرداد ۱۵, ۱۳۹۶ @ ۲:۱۶ ق.ظ

  38. وای وای وای
    سپاسگزارم دوستان جان
    باور کنید نام یکایک شما نور به چشمانم پاشید…
    بارها و بارها تک تک واژه هایتان را خواهم خواند و مهرتان را در دل پاسبانی خواهم کرد.
    لطفا با ما بمانید، نمی توانید مهر خود را در دلی بنشانید و ناگهان رهایش کنید، دیگر هیچ چیز مانند پیش از آن نخواهد شد….

    Comment by روفیا — مرداد ۱۵, ۱۳۹۶ @ ۹:۵۸ ق.ظ

  39. سلام، سپاس از نکات عالی دوستان
    شاید مطلع غزل در استنساخ افتاده یا شاید قالب شعر قطعه س و نه غزل. هرچند رهایی مولانا از قید صنایع نظریه ای بس جذاب می نماید.
    بیت سوم دانش به معنی آگاهی با سیاق گمگشتگی معنی سازگارتره و در عین خال، دانه اش هم که جناب مهرافروز برگزیدند، فوق العاده نغزه، بخصوص با شرح دوست مان

    Comment by احمد صادقی — آبان ۷, ۱۳۹۶ @ ۹:۴۳ ق.ظ

  40. به یاد دارم زمانی که استاد من که همچون شمسی برای مولانای وجود پر جوشش من زمانی که خبر فوت عزیزترین کسش را شنید ،
    هر آنچه را سالها به ما آموخته بود خود عمل کرد
    بر روی فلیپ چارت نوشت:
    با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
    نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

    Comment by آریا والا — دی ۱۷, ۱۳۹۶ @ ۱:۰۷ ق.ظ

  41. باسلام درباره مطرب صاحب صف مراد مولانا اینست ای ضرب گیر ضرب دف راباضربان قلب من هماهنگ کن ودربارهمطلب دانش شین ضمیر است یعنی از او دانایی مخواه . باتشکر

    Comment by پیام — دی ۲۸, ۱۳۹۶ @ ۹:۱۶ ب.ظ

  42. عرض ادب
    بگذارید بگویم دوستتان دارم اساتید خیلی ممنون . چقدر همدردی هاتان زیبا بود. آیا روزی خواهد رسید که برای مرگ شادی کنیم؟ با آنکه معلم الحالم در مواجه با آن!
    صف میتواند معنای قرآن هم دهد هم نام سوره ایست هم ریتم و ردیف و صفوف آن از جانب مطرب است.

    Comment by بهنام — مرداد ۱۴, ۱۳۹۷ @ ۳:۵۸ ق.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره