1. مصرع آخر شعر، مصرع اول یکی از غزلهای سعدی است:
    «کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
    یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست»
    غزل ۱۱۵
    نحوه‏ی ارجاع به شعر سعدی در این غزل بدیع و هنرمندانه است.

    Comment by حمیدرضا — دی ۱۴, ۱۳۸۷ @ ۶:۲۴ ب.ظ

  2. پیوستگی اندیشه از گذشته و تداوم بیان مفاهیم معرفتی ( خصوصیت ایرانی ) با بیان کاملتر در این غزل به خوبی دیده می شود.
    استفاده از اندیشه گذشتگان و بهبود مفاهیم و بیان تازه در این غزل مشاهده می گردد.
    آنچه این عزیز بزرگوار ما نوشته اند دقیقا صحیح می باشد لسان الغیب البته در این غزل از بزرگوارانی چون سعدی شیرازی، عماد‌فقیه، خواجو‌کرمان بهره جسته است ولی بیانی تازه تر و روشن تر از مفهوم ” نظر” در این سیستم فکری می باشد.
    سعدی:
    کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست یا نظر با تو ندارد، مگرش ناظر نیست
    عماد‌فقیه:
    شب ‌و روزم ‌به ‌جز ازیاد تو درخاطر نیست بلکه در‌خلوت دل ‌غیرتو ‌خودحاضر نیست
    خواجو‌کرمانی:
    هیچ‌کس نیست که ‌منظور مرا ‌ناظر نیست گرچه بر منظرش ادراک نظر قادر نیست
    ( تاریخ: ۸ / ۵ / ۱۳۹۴ )

    Comment by احمد علی غلامی — مرداد ۸, ۱۳۹۴ @ ۸:۱۰ ب.ظ

  3. نگاه، حیران از جادوی نقش ها و رنگ ها بود
    و عقل چاره گر، در پی نشان ..
    آنگاه که شاه عشق را،
    دل به پیشباز می رفت …

    Comment by نادر.. — فروردین ۲۲, ۱۳۹۶ @ ۱۲:۴۷ ب.ظ

  4. شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان:

    حافظ این غزل را از سعدی اقتباس کرده و مطلع و مقطع آن به ترتیب تلمیح وتضمینی از مفاد دو مصراع مطلع غزل سعدی است و در سایر مضامین خود نیز به غزل سعدی چشم داشته است.
    این غزل زیبای سعدی را عماد فقیه و خواجو نیز استقبال کرده‌اند لیکن حافظ برتری و تسلط خود را در این استقبال به معرض نمایش گذاشته است.

    سعدی
    کیست‌آن‌کش‌سر‌پیوند‌تودر‌خاطر نیست
    یا نظر با تو ندارد، مگرش ناظر نیست

    عماد‌فقیه
    شب ‌و روزم ‌به‌جزازیاد تو درخاطر نیست
    بلکه در‌خلوت دل‌غیرتو‌خودحاضر نیست

    خواجو‌کرمانی
    هیچ‌کس نیست که‌منظور‌مرا‌ناظر نیست
    گرچه بر منظرش ادراک نظر قادر نیست

    در این باره توجه خوانندگان محترم را به این نکته معطوف می‌دارد که استقبال شاعری از شاعر دیگر پس از انتخاب همان وزن و قافیه و ردیف به دو نحو انجام می‌گیرد:
    ۱- شاعر مضمونی را که در بیتی مشاهده می‌کند بدون اینکه الزامی به استعمال همان قافیه را داشته باشد با قافیه دیگری و به نحو دیگر و ترجیحاً بهتر بازگو می‌کند.
    ۲- برای کلمه قافیه‌یی که مضمونی از قبل آفریده شده است شاعر مضمونی لطیف‌تر در همان قافیه می‌آفریند.
    حافظ دراین غزل چیره‌دستی و مهارت خود را در این دو مورد نشان می‌دهد که به منظور نمونه چند موردآن بررسی می‌شود:
    الف: سعدی برای کلمه قافیه (طاهر) مضمونی چنین آفریده است:
    نه حلال است که دیدار تو بیند همه کس

    که حرام است بر آن کش نظری طاهر نیست

    مضمون زیباست و بدین نکته اشاره دارد که دیدن روی تو برای کسی که نظر پاک ندارد حرام است اما حافظ درپاسخ سعدی دست بالاتر را گرفته و می‌گوید:
    اشکم احرام طواف حرمت می‌بندد

    گرچه از خون‌دل ریش دمی طاهر نیست

    این مضمون بسیار عمیق و لطیف است و در برابر نظریه سعدی می‌گوید نظر من پاک نیست و سبب ناپاک بودن آن هم این است که اشکم با خون دل مخلوط و به مانند پرده‌یی جلو نظرگاه مرا گرفته و در عین ناپاکی، احرام بسته تا به گرد حرم شریف و جایگاه دائمی تو یعنی دیده من بگردد. مشاهده می‌شود، طاهر بودن که یکی از شروط اصلی احرام است، طواف کردن حرم شریف که گشتن به دور آن را ایجاب می‌کند و تشبیه مردمک دیده به حرم و جایگاه محبوب همه در یک مضمون و یک بیت و در کمال بلاغت آورده شده است مقایسه این دو مضمون اقوی دلیلی است برگفته قبلی این ناتوان که هرگاه حافظ به مانند سعدی به سرودن غزلهای عاشقانه یکدست و بدون ایهام و منظور بازگو کردن رویدادهای واقعه، می‌پرداخت مقام بالاتری از سعدی را احراز می‌کرد.
    ب: سعدی برای کلمه (قادر) چنین مضمونی آفریده است: بر همگان روشن است که چاره درد عاشق سودایی صبر است که آن هم بر آن قادر نیست و حافظ می‌فرماید بر عاشق مفلسی که دلش را به مانند سکه از رایج افتاده، نثارتو کرد خورده مگیر چرا که این بی‌نوا به نقد رایج دسترسی ندارد و دراین مضمون ایهامی هم نهفته، و آن ایهام در معنای کلمه (روان) مستتر است که به ظاهر نقد رایج و در باطن برنقد روان و جان اشاره دارد. ایهام دیگر در استعمال کلمه قلب دل نهفته که هم معنای قلب و دل هم‌معنای سکه دل قلب هر دو از آن مستفاد می‌شود و امتیاز این مضمون بر مضمون بیت سعدی این است که مضمون سعدی به کرات توسط شعرا بازگو شده در حالی که مضمون حافظ بویژه با ایهامات آن تا این زمان کسی نسروده بوده است.
    ج: برای کلمه (قاصر) نیز مضمون حافظ از نظر بلاغت و روانی کلام بر شعر سعدی ترجیح دارد. سعدی می‌فرماید:
    التفات از همه عالم به تو دارد سعدی

    همتی کان به تو مصروف شود قاصر نیست

    و حافظ می‌فرماید:
    عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

    هرکه را در طلبت همت او قاصر نیست

    ***

    Comment by یغما — آبان ۲۰, ۱۳۹۶ @ ۴:۰۲ ق.ظ

  5. مردم دیده ی ما جز به رُخت ناظر نیست
    دل ِسرگشته ی ما غیر تو را ذاکر نیست
    مردم دیده: مردمک چشم.
    ناظر: نگاه کننده، نظر کننده،
    “نظربازی” یک مبحث پیچیده درمیان عارفان است وموافقان ومخالفان جدُی دارد. اغلبِ عرفا بانظرکردن درزیباهای پیرامون خویش، به ویژه درچهره های دلبران (فارغ ازجنسیّت وسن وسال)به منبع مطلق زیبایی که همانا خداوند است رهنمون می گردند. بعضی ازسطحی نگرانِ کوته فکر،نظربازان را به لااُبالیگری، فساداخلاقی وبی بندوباری متّهم می کنند وبراین باورند که نظربازان درپوشش عرفان، به دنبال لذّت جویی ِ شهوانی هستند.!
    ذاکر: یادکننده، ذکرگوینده.
    سرگشته: حیران وسرگردان
    معنی بیت: چشمان ما (عاشقان) جزبه زیباییهای صورت تو(معشوق)،به چیزی یاکسی دیگرنمی نگردند.میل واشتیاقی برای دیدن چیزهای دیگرندارند. دل شیدا وحیرت زده ی ما نیزجز ذکرنام ویادتو، زمزمه ای برزبان ندارد وسخنی جزاین نمی گوید.
    ذکررخ وزلف تودلم را
    وردیست که صبح وشام دارد
    اشکم احرام ِ طوافِ حَرمَت می‌بندد
    گرچه ازخون دل ریش دَمی طاهر نیست
    احرام بستن: قصد وآهنگِ کاری کردن،چنانکه حاجیان بابستن احرام آماده ی طوافِ حرم خداوند می شوند.
    طواف: گردِ چیزی گشتن ازروی میل واشتیاق
    حرم: مکان وجایگاهِ مخصوصِ معشوق
    امّا احرام بستن اشک چیست؟ وچگونه می خواهد طواف کند؟
    “حرم ” دراینجاهمان مردمکِ چشمان عاشق است که مکان وتکیه گاه معشوق است.اشک شاعرقصد دارد ازروی اشتیاق، گِردِ مردمکِ چشم وبه عبارتی جایگاهِ معشوق بچرخد.
    طاهر: پاک وبی آلایش، امّاچرااشک شاعرپاک نیست؟
    برای اینکه آلوده به خون دل است وخون نجس است واحرام بستن دچارمشکل می شود.
    معنی بیت:(حاجیان قصد کعبه کرده ) لیکن اشکِ چشمان من قصدِ احرام بستن وگردیدن به گِردِ حرم تو(مردمکِ چشم) را دارد بااینکه مدام آلوده به خون دل است وشرایط احرام بستن ندارد ولیکن آنقدراشتیاق دارد که باهمین آلودگی نیز می خواهد احرام ببندد.
    احرام چه بندیم چوآن قبله نه اینجاست
    درسعی چه کوشیم که ازمَروه صفا رفت
    بسته ی دام و قفس بادچومرغ وحشی
    طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست
    طایر سدره: پرنده درخت سدره‌المنتهی، کنایه از جبرئیل.
    طایر: طیران کننده، پرنده
    معنی بیت: پرنده ی بهشتی وجبرئیل نیز اگر دراشتیاق تو وگِرد بام تو بال وپر نزند، همواره بسانِ مرغان وحشی گرفتاردام وقفس هست. برای هرکسی آزادی تنها درصورتی میسّر خواهدشد که به هوای تووگِردبام توپر وبالی بزند وگرنه هرکه بوده باشد اسیر ودربند خواهدبود.
    جلوه گاه طایراقبال باشدهرکجا
    سایه اندازد همای چترگردون سای تو
    عاشق مُفلس اگر قلب دلش کرد نثار
    مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست
    قلب دل: دل تقلّبی، سکّه ی نادرست و بی ارزش
    نقد روان: نقد رایج، سکّه درست که بین مردم رایج است وارزش دارد. ضمن آنکه نقد روان، معنای روح وروان ِ عاشق را نیز دربردارد. بدین معنی که : خُرده مگیر که چراعاشق تو دلش را داده لیکن هنوز زنده است ونتوانسته جانش را نثارکند،عذرش رابپذیر که ضعیف است وقادربه ایثارجان نیست اززنده بودنش شرمنده است.
    معنی بیت: عاشقِ بی نوا ومِسکین اگر نتوانست بیشترازدلش، که درمقابل عشق عزیزتوچیزی بی بها وهمچون یک سکّه ی تقلّبیست نثارکند براو ایراد وخُرده مگیر زیرا تمام توانایی اوهمین بوده که تقدیم تونموده است.
    دل دادمش به مژده وخجلت همی برم
    زین نقدقلبِ خویش که کردم نثاردوست
    عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
    هرکه را درطلبت همّتِ اوقاصرنیست
    قاصر: کوتاه
    همّت: اراده، عزم
    معنی بیت: هرکسی که درعشق توکوتاهی نکند وتورا با تمام وجود درخواست کند سرانجام دیریازود قامتِ والای تورا درآغوش خواهدکشید وبه وصال تو دسترسی پیدا خواهدکرد.
    از روان بخشیِ عیسی نزنم دَم هرگز
    زانکه درروح فزایی چولبت ماهر نیست
    روان‌بخشی: زندگی و روح دوباره به مرده بخشیدن.
    روح‌فزایی: روح و روان‌بخشیدن.
    معنی بیت: ازحضرت عیسی که قدرتِ زنده کردنِ مردگان را داشت، ازاین پس یادنخواهم کرد چراکه لبانِ نوشین تو درروح بخشیدن به مردگان، مهارت بیشتری ازعیسی دارد!
    انفاس ِعیسی ازلبِ لعلت لطیفه ای
    آبِ خِضِرزنوش لبانت کنایتی
    من که در آتش سودای تو آهی نزنم
    کی توان گفت که برداغ ،دلم صابر نیست
    سودا: معامله ،خیال،اندیشه
    معنی بیت: منی که درآتش خیال تو می سوزم امّا حتّا یک آه ازسر سوزش نمی کشم، چگونه می توان گفت که طاقت ِ دردندارم؟ من صبورم وطاقتِ تحمّل جگرسوزترین دردها رادارم.
    آن راکه بوی عنبر زلفِ توآرزوست
    چون عودگوکه برسرسودا بسوز وساز
    روز اوّل که سر زلف تو دیدم گفتم
    که پریشانی این سلسله را آخر نیست
    “سلسله” کنایه از زلف یار، دراینجا سلسله به معنای پشت سرهم بودن و پیوستگی هست نه زنجیر، زیرا سخن ازپی درپی بودنِ پریشانی زلف است که تمامی ندارد.
    معنی بیت: اوّلین روزکه گیسوانِ پریشانِ تورادیدم دانستم وباخودگفتم که این قصّه سر درازخواهدداشت وپریشانی زلفِ تورا پایانی نخواهدبود.
    سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست
    کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
    سرپیوند: خیال پیوستن، اشتیاق رسیدن به وصال.
    معنی بیت: تنها دل شیدایِ حافظ نیست که خیال پیوستن به تو وهوای رسیدن به وصال تو رادرسرمی پروراند، بسیاری درآتش سودای تو می سوزند ومی سازند.
    کیست آن کسی که چنین آرزویی را در سر نمی‌پروراند؟
    بازگویم نه دراین واقعه حافظ تنهاست
    غرقه گشتند دراین بادیه بسیاردگر

    Comment by رضا — بهمن ۱۶, ۱۳۹۶ @ ۱۱:۵۲ ب.ظ

  6. من که شبها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ
    این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
    “حافظ”
    ————-
    من که
    شب
    ها
    رَهِ
    تَق
    وا
    زده‌ام
    با
    دف و چنگ
    این زمان
    سر
    به ره
    آ
    رم
    چه
    ح
    کا
    یت
    با
    شد
    “حافظ”
    ————-
    به گفته ی آقای سیدمحمدجواد عظیمی مؤلفِ پایان‌نامه‌ای با موضوعِ «موسیقی شعر فارسی» مصرع «من که شبها رهِ تقوا زده‌ام با دف و چنگ» در این غزلِ حافظ موسقیایی‌ترین شعر حافظ است. به گفته ی ایشان این موضوع را استاد سایه کشف و استاد شفیعی کدکنی نیز در کتابِ «موسیقی شعر» خود این مسأله را طرح کرده است. در این مصرع کمترین تکرار واکه‌ها آمده است.
    ————-
    من که در آتشِ سودایِ تو آهی نزنم
    کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست
    “حافظ”
    من که در
    آ
    تَشِ
    سو
    دا
    یِ تو
    آ
    هی
    نزنم
    کی
    تَ
    وا
    ن
    گفت
    که بر
    دا
    غ
    دلم
    صا
    بر
    نیست
    “حافظ”
    هر که‌را با خطِ سبزت سرِ سودا باشد
    پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد
    “حافظ”
    ————-
    هرکه
    را
    با
    خطِ سبزت
    سرِ سو
    دا
    با
    شد
    پا
    ی ازین
    دا
    یره
    بیرون ننهد
    تا
    با
    شد
    “حافظ”
    هر که را با خطِ سبزت سرِ سودا باشد
    (پا)ی ازین (دایره) بیرون ننهد(تا)(با)شد
    “حافظ”
    دوپا دو نقطه ی تا، دایره خطِ یار
    اگر می خواهد(با)شد باید (در)(تا)شَد
    و در آن ( تا_ خط)، پابرجا شَد.

    Comment by مهدی ابراهیمی — دی ۲۶, ۱۳۹۷ @ ۱۱:۱۲ ب.ظ

  7. وزن غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن است

    Comment by پریوش — خرداد ۱۰, ۱۳۹۸ @ ۱۰:۴۸ ق.ظ

  8. وزن غزل - فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن است

    Comment by پریوش — خرداد ۱۰, ۱۳۹۸ @ ۱۰:۵۰ ق.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره