1. در بیت دوم، شاعر سیاهی (سواد)سحر را که بگونه ای مواج بین سیاهی و نیلگونی و دیگر رنگهاست وجه تشابه رنگ جادویی چشم معشوق قرار داده اما در مصرع دوم باین تشبیه راضی نشده و این نسخه را سقیم دانسته است. سقیم از سُقم مشتق میشود و سقم نقطهُ مقابل صحت است. در این مصرع “این” که اشارهُ به نزدیک است، به “سواد سحر” بر میگردد. بنابراین عدم صحت و سقیم بودن مربوط به سیاهی سحر است که نمیتواند آنچنانکه باید و شاید زیبایی و جادوی چشم یار را تداعی نماید.
    بیت سوم معجونی از زیبایی و لطافت بیان است که خم زلف یار را به گردی حرف “ج” و خال یار را که در وسط این خم زلف قرار گرفته، به نقطهُ جیم تشبیه کرده است.
    بیت چهارم را باید تا کلمهُ “طاووس” در مصرع دوم را یکجا، و با مکثی کوتاه باقی مصرع دوم را خواند. در این بیت اولا مشکین با میم مضموم بمعنای خوش بو و عطر آگین است. ضمنا شاعر عِذار(صورت) یار را بهشت و زلف عطر آگین یار را در این باغ بهشتی به طاووس مستی تشبیه کرده که چتر زیبایی زده است.
    بیت ششم را هم باید تا ” از سر کوی تو” در مصرع دوم، یکجا خواند. در این بیت خواجه تن خاکی خود را در مقابل یاربه گردی بی مقدار تشبیه مینماید با این تفاوت که گرد با مختصر بادی یا نسیمی بهوا بر میخیزد اما تن شاعر بسادگی از سر کوی دوست بر نمیخیزد چرا که با شدت و گرانی بسته و وابستهُ کوی یار است.
    در بیت هفتم، “عظم” با میم مفتوح وظای ساکن بمعنای استخوان است و رَمیم یعنی پوسیده. اشارهُ بیت به معجزهُ عیسی است که مرده را زنده میکرد و خواجه ، سایهُ قد دلدار بر کالبد خویش را همچون روح عیسی بر استخوانهای پوسیدهُ خویش و مایهُ تجدید حیات خود میداند.
    در بیت تخلص هم خواجه خود را طرف خطاب قرار داده اما روی سخنش با تمام عشاق است که غم دوری و فراق دلدار را از ازل داشته اند و اتحاد آنان با این غم هرگز گسسته نشده است.

    Comment by شادان کیوان — فروردین ۱۶, ۱۳۹۰ @ ۶:۴۰ ق.ظ

  2. ممنون جناب شادان کیوان

    Comment by Hadi F — مرداد ۲۱, ۱۳۹۴ @ ۱۲:۴۴ ب.ظ

  3. >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
    ************************************
    ************************************
    سایۀ …….. بر قالبم ای عیسی‌دم
    عکس ………… که بر عظم رمیم افتاده‌ست

    … /
    سرو تو: ۲۸ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۳۴، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۱۵ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

    قدّ تو: ۲ نسخه (۸۲۷ و ۱ نسخۀ بسیار متأخّر: ۸۷۴؟)

    / …
    روح‌ است: ۱۱ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۲۵، ۸۳۶، ۸۴۳، ۸۵۹، ۲ نسخۀ بسیار متأخّر: ۸۹۳ و ۸۹۴ و ۲ نسخۀ بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی

    روحی‌ست: ۱۸ نسخه (۸۰۳، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۷، ۸۳۴ و ۱۱ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه، خرمشاهی- جاوید

    روی‌ست: ۱ نسخه (۸۲۴)

    ۳۸ نسخه از جمله ۱۱ نسخۀ کاملِ کهنِ مورّخ، غزل ۳۸ را دارند. نسخۀ مورخ ۸۵۸ بیت فوق را فاقد است.
    ***************************************
    ***************************************

    Comment by جاوید مدرس (رافض) — بهمن ۱۳, ۱۳۹۴ @ ۴:۳۸ ب.ظ

  4. در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
    نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

    مصراع دوم حالتی است در خوشنویسی.
    دوده را با آب می آمیختند (الان هم می آمیزند) و داخل آن لیقه می ریختند. و قلم (مَشقَت) را داخل آن می زدند و با آن خوشنویسی (کتابت) می کردند.
    گاهی اوقات دوده به خوبی مخلوط نمی شد یا دانه ی اندکی درشت تر داشت و به لیقه و به قلم می چسبید.
    در خوشنویسی، نوشتن قوس ها کار دقیقی است که نخست نوک قلم و بعد تمام عرض قلم را درگیر می کند. در این حالت، گاهی این دوده ی حل نشده مثل نقطه ای کوچک داخل قسمت تمام قلم قوس به کاغذ می چسبید.
    اینجا حلقه ی جیم همان قسمت قوس ج را می گوید. که شکل ج را به خم زلف یار تشبیه کرده و آن خال را مثل نقطه ای که داخل حلقه ی جیم می افتد دانسته.

    Comment by سهیل قاسمی — شهریور ۹, ۱۳۹۵ @ ۱۱:۳۱ ب.ظ

  5. مصراع ِ دوم: سواد ِ سِحر مثل دعا یا دستنوشته ی جادو است. (نوع معاصرش دعاهایی است که رمال ها می نویسند!) سواد یا مسوّده یعنی چیزی که نوشته می شود. سواد یعنی سیاهی. و بمعنی سیاه کردن کاغذ با قلم (نوشته) به کار می رفته است. می گویند یارو سواد دارد یعنی می تواند بنویسد.
    نسخه سقیم هم از اصطلاحات همان رمال ها و طلسم نویس ها و اسطرلاب چی ها است. که فلان نسخه مجرّب است! یعنی کار می کند (حالا شفا می دهد یا چه…) یا فلان نسخه سقیم است! یعنی کار نمی کند و اشکال دارد و صحیح نیست.
    حالا سقم متضاد صحت هم هست. سقیم بمعنی بیمار هم می آید. و چشم جادوی معشوق را عین سواد ِ سِحر (دستنوشته ی طلسم و جادو) دانسته. و اینجا سقیم را برای چشم (چشم ِ بیمار یا چشم ِ خمار که صفات ِ مستحسنی برای چشم محسوب می شوند) به کار برده است.

    Comment by سهیل قاسمی — شهریور ۹, ۱۳۹۵ @ ۱۱:۳۸ ب.ظ

  6. فعل بیت اول: افتاده است. دو نیم قید ِ حالت است.
    فعل بیت دوم: افتاده است. سقیم قید ِ حالت است.
    فعل بیت سوم: افتاده است. نقطه در حلقه افتاده است.
    فعل بیت چهارم: افتاده است. طاووس در باغ افتاده است.
    فعل بیت چهارم: افتاده است. خاک در دست نسیم افتاده است.
    فعل بیت پنجم: افتاده است. عظیم قید حالت است. یعنی بدجور افتاده است!
    فعل بیت ششم: افتاده است. عکس بر (استخوان پوسیده) افتاده است.
    فعل بیت هفتم: مقیم افتاده است. (فعل مرکب) مثل اقامت گزیدن.
    فعل بیت هشتم: اتحاد افتاده است. (فعل مرکب) البته می توان این را هم فعل ساده در نظر گرفت!

    توجه بفرمایید که بجز یکی دو مورد، هیچکدام فعل مرکب نبود و ایراد ضعف تالیف با در نظر گرفتن فعل های مرکب نامناسبی مثل «دونیم افتادن» و «سقیم افتادن» و «عظیم افتادن» و گفتن این که این فعل ها فعل های نامرسوم و نامناسبی هستند، وارد نمی باشد. ایراد از مرکب گرفتن فعل های ساده است!

    Comment by سهیل قاسمی — شهریور ۱۲, ۱۳۹۵ @ ۲:۲۱ ب.ظ

  7. فعل مرکب،
    فعلی را گویند که از دو کلمه ساخته شده است، و بخش فعلی آن در مانایی به دور از مانای معمول آن به کار رود: ویران ساختن، نماز آوردن، اسلام آوردن و…….
    ساختن ، کردن و آوردن ، به ترتیب افتادن و پذیرفتن

    Comment by گمنام-۱ — شهریور ۱۳, ۱۳۹۵ @ ۶:۵۹ ب.ظ

  8. ببخشایید،
    نماز بردن و نه نماز آوردن ارچه نماز آوردن نیزبی مانا نیست.

    Comment by گمنام-۱ — شهریور ۱۳, ۱۳۹۵ @ ۸:۳۲ ب.ظ

  9. با سپاس از گرداننده عزیز سایت گنجور،
    سایۀ …….. بر قالبم ای عیسی‌دم
    برای درک این مصراع و کلا بیت مربوطه باید به داستان دینی و فلسفی آمیختن روح القدس (saint esprit) با کالبد مریم مادر عیسی توجه داشت. این داستان بیان ترکیب روح، این موجود ارزشمند الهی با جسم بی مقدار و بقول حافظ رمیم است. سایه و قالب همان رابطه روح و جسم را بیان می کند که در مصراع دوم به صورت زیبای رابطه روح با استخوان نمود می یابد. وه که چه زیبا و دلفروزند این تشبیه ها و استعاره ها

    Comment by مانی — شهریور ۱۹, ۱۳۹۵ @ ۱۰:۰۷ ق.ظ

  10. چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است

    لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
    حافظ در این بیت چشم معشوق را به سحر تشبیه کرده رنگی میان تیرگی و سپیدی و بیان می کند که جادوی چشم معشوق نسخه ای از سحر است لیکن یک تفاوتی هست و آن اینکه این نسخه (چشم معشوق) بیمار است و چشم بیمار شهلا و بسیار اغوا گر است
    چرا که در جای دیگر نیز فرماید: چشم بیمار تورا دیدم و بیمار شدم

    Comment by دان یئلی — آذر ۲۷, ۱۳۹۵ @ ۸:۳۰ ب.ظ

  11. دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

    Comment by دان یئلی — آذر ۲۷, ۱۳۹۵ @ ۸:۴۲ ب.ظ

  12. نظرم در باره ی نقطه ی دوده و خال سیاه را پس می گیرم. دوباره که بررسی کردم چنین مضمونی نمی تواند درست باشد.
    نخست این که چنین خالی در خم زلف نمی تواند ایجاد شود بلکه از ریشه ی زلف نشات می گیرد. دوم این که چنین خالی معمولن سفید است و نه سیاه.
    تعبیرم را اصلاح می کنم: خال ِ رخ ِ یار را در میان ِ خَم ِ زلف ِ او که به شکل قوس حرف جیم «ج» دیده است. و «دوده» را مَجازاً به جای مرکّب (جوهر) به کار برده است.

    Comment by سهیل قاسمی — تیر ۲۶, ۱۳۹۶ @ ۷:۱۷ ب.ظ

  13. تا سرِ زلف تو در دست نسیم افتادست
    دل سودازده از غصّه دو نیم افتادست
    سرزلف دردست نسیم بودن: کنایه ازشوخ وهرجایی وشهرآشوب بودن بودن، جلوه گری ودرکانون ِ توجّهِ دیگران قرار گرفتن، دردسترس دیگران بودن
    سودازده: عاشقی که به مرزشیدایی وجنون رسیده باشد.
    دونیم افتادست: دوقسمت ودوپاره شده است. امّا چرا دونیم؟
    باتوجّه به اینکه زلف را ازوسط جدا کرده وازدوطرف صورت، بافته یا آزاد به روی شانه ریخته می شود، دل عاشق نیز درتبعیّت ازاین حالتِ زلفِ معشوق، زیرفشارغم وغصّه دونیم شده است.
    معنی بیت: تازمانی که سرزلفِ توپوشیده نیست(آلتِ دست نسیم شده ودرکانون توجّه دیگران قرارداری) وتازمانی که هرکسی می تواند ازلذتِ جلوه ی زلف توبهرمند شود. دل شیدای من از سنگینیِ غم وغصّه ی رشک، پاره پاره هست .
    عاشق همیشه بَد گمان است و معشوق راتنها برای دل خود می خواهد. عاشق هرگز نمی تواند تحمّل کند که دیگران (حتّا نسیم)،جلوه گری ِمعشوق را به تماشا بشینند وبه سرزلف اودسترسی پیدا کنند.
    خودرابکُش ای بلبل ازاین رشک که گل را
    بابادِ صبا وقتِ سحرجلوه گری بود.
    چشم ِجادویِ توخودعین سوادِسِحر است
    لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
    چشم جادو: جادوی چشم، چشمی که ساحر و افسونگراست
    عین: اصل وذات، ضمن آنکه به معنای چشم نیزهست. ومعنای (چشم) راصرفاً به منظور هم خویشاوند بودنِ ظاهر وباطن ِواژه ها درنظرگرفته است. تمام واژه های این بیت باهمدیگرارتباط ظاهری وباطنی دارند وخواهیم دید که چگونه شاعربه مددِ نبوغ بی بدیل خویش، بامهارت وباریک بینی آنها رابه یکدیگرپیوند زده است.
    “سواد” : توانایی خواندن و نوشتن،
    مجموعه ی آگاهی‌ها از سِحروجادو ، سیاهی ،نوشته ای برروی کاغذ که سیاهه گفته می شود.
    سُقیم: خطا،دروغ،نادرست،
    “سوادِ سِحر” همان دانش علوم غریبه هست که معمولاً دراختیار جادوگران ورمّال بوده است. آنها برای هردرد و مشکلی یک نسخه می نوشتند. نسخه هایی که اصل بودند وتوسط رمّال های واقعی نوشته می شدند تاثیرگذاربودند. لیکن بعضی اوقات اشکالی درکاردرمان پدید می آمد. به این صورت که فرضاً بیمار جهتِ درمان دردِ سر مراجعه کرده، معالجه گر یا همان دعانویس به اشتباه دعای دیگری می نوشته وبیمارنتیجه نمی گرفته است. به این نسخه ها سُقیم به معنای نارکارآمد ونادرست گفته می شد.
    بعضی نیز باشیّادی خودراجادوگرجازده ودست به کلاهبرداری می زدند. روشن است که آنها دانش سِحر وجادو نداشتند ونسخه های آنان بی تاثیربودند ازهمین روی، به این نسخه ها نیز سُقیم می گفتند.چون تقّلبی و غیراصل بودند.
    حال باین توضیحات، یک معمّا حل نشده باقی می ماند وآن اینکه چرا حافظ درمصرع اوّل، با آوردن واژه ی “عین” به معنای (اصلی ) تاکید می نماید که:
    جادو وجاذبه ی چشمانِ تواصلِ اصل است. هیچ شکی دراصل بودن مَهارت ومعلوماتِ ساحری ِ چشمان ِ تونیست. ولی درمصرع دوم برخلافِ این راگفته ومی فرماید:
    لیکن این هست که این نسخه نادرست است!
    اغلبِ شارحان ِ محترم در حلّ ِ این معمّا خودرا ناتوان دیده ومعانی غیرحافظانه ای برداشت کرده اند. مثلاً بسیاری ازاین عزیزان، ازسُقیم که به معنای بیماری نیزهست معنای بیماری وخماری گرفته ومعتقدند که حافظ درمصرع دوّم می فرماید:
    …… لیکن چشمان توبیماروخماراست!!
    ولی به این نکته توجّه نکرده اند که با این معنی، هیچ نکته ی شاعرانه وقابل توجّهی به دست نمی آید. حافظ بیماری وخماری چشم معشوق رابی مناسبت ونابجا بکارنمی برد حتماً باید بامصرع اوّل پیوند عمیقی داشته باشد وگرنه حافظ تنهابه گفتن‌ :” لیکن چشمان توبیماروخمار است هرگزقانع نمی شود.”
    معنی بیت :
    جاذبه وجادوی چشمان تو،ذات و اصل ِ سِحروجادوست، درافسونگریِ سیاهه ی چشمان توهیچ شکی نیست.(مردمک چشم تو نه شبیهِ بلکه عین ِ نسخه ی سحر وجادوست که بامُرکّب برروی کاغذ نوشته باشند)
    درمصرع دوّم حافظ دوباره به اصل بودن ِ معلوماتِ جادوگریِ چشمان معشوق، پای اصرارفشرده ومی فرماید: لیکن این هست (با وجودِ اصل بودن جادوی چشمان تو، یک نکته ومشکلی وجودارد. این نسخه برای دردِ اشتیاق ِ ما کارآمد نیست! ما زیاده خواهیم وفقط به افسونگری رضایت نمی دهیم. هرچندکه چشمان توجان ما عاشقان را به افسون ناز می نوازد امّا مشکل ودردِ ما را تنها این نسخه دَوا نمی کند ما وصال می خواهیم وبس.
    ماراکه دردِ عشق وبَلای خمارکُشت
    یاوصل دوست یا میِ ساقی دَوا کند.
    در خَم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
    نقطه ی دوده که درحلقه ی جیم افتادست
    نقطه ی دوده: نقطه ی سیاه که بامُرکّب باقلم خوشنویسی نوشته می شود.
    حلقه ی جیم: دایره حرف (ج) درخطّاطی
    حافظِ خوش ذوق، خالِ رُخسار معشوق را به عنوان نقطه ای دیده که دردرونِ خمیدگی ِ سرزلف یارافتاده است. زلفِ یارکه به رنگِ سیاه است وبر روی بناگوش ِ سپیدِاونقش بسته، خوشنویسی را درذهن شاعر تداعی کرده است. قوس ِ سرزلف، شبیه ِ قوس ِ “ج” ، نقطه(خال) را درمیان ِ خویش گرفته است.
    معنی بیت: آن خال سیاهِ توبقدری خلّاقانه درصورت تونشسته وسرزلفِ تو آنقدرزیبا خمیده شده که بنظر حرفِ “جیم” را خطاطّی کرده اند.
    حافظ با (خال) مضمونهای زیبایی دارد
    مَدارنقطه ی بینش زخال توست مرا
    که قدرگوهریکدانه گوهری داند.
    زلفِ مُشکین تو در گلشن فردوس ِعِذار
    چیست؟ طاووس که در باغ نَعیم افتادست
    دراین بیت حافظ درموردِ زیبایی ِ دلکشِ زلفِ یار سئوالی کرده وخود پاسخ می دهد.
    عذار: صورت ورخسار
    زلف مُشکین: زلفی که مُشک آلود باشد.هم سیاه هم معطّر
    گلشن فردوس: باغ بهشت
    عِذرا: رخسار، صورت.
    نَعیم: فراوانی مال ونعمت
    باغ نعیم: باغ پر از نعمت و کنایه ازرخسار یار که در مصرع اوّل به بهشت تشبیه شده است.
    درمنطق الطّیر عطّار حکایتی هست که درموردِ نحوه ی ورودِ ابلیس درجلدِ مار وطاووس به بهشت وفریفتن ِ آدم وحوّاست.
    اصل قصّه به روایاتِ مختلف بیان شده است چکیده ی مطلب فارغ ازصحّت وسُقم آن،این است که ظاهراً شیطان که بعدازنافرمانی، حق ورود به بهشت رااز دست داده بوده، باحیله ونیرنگ،تبدیل به ماری شده وباپیچیدن به پاهای طاووس واردِ بهشت شده وآدم وحوّا رابرای خوردنِ میوه ی ممنوعه ترغیب وتشویق می کند….. (حال بماند وبگذریم ازاینکه: شیطان که می توانسته درجلدِ حیوانات فرورود، چرا مستقیماً درجلدِ طاووس نرفته است، ضمناً مگر دروازه ی ورود به بهشت مامور نداشته و بازرسی بدنی انجام نمی گرفته که شیطان به این سادگی وباپیچیدن خود به پاهای طاووس وارد آنجا شده است؟!! این قصّه بیشتربه داستانهای کودکان آن هم زیرسه سال می ماند.!)
    دستآویزقراردادن ِ این قبیل قصّه ها،صرفاً به منظور خَلق مضامین شاعرانه – عاشقانه هست وربطی به این موضوع ندارد که شاعر آن داستان راقبول دارد یانه؟
    یقیناً حافظ درسرودن این بیت وتشبیهِ زلفِ یار به طاووس، گوشه ی چشمی به این افسانه ها داشته است. اوباتوانمندی وخلّاقیّتِ منحصربفردی که داشته، با پیوند زدن ِ معناهای( زلف وویژگی ِ فریبندگی ِ آن، طاووس وبهشت، ونهان ساختن ِ ماهرانه ی مار ِ زلف درپاهای طاووس) ذهن مخاطبین خودرابه این حکایت معطوف نموده است.
    درمضمون نابی که حافظ آفریده است، طاووس ِ زلف یار دربهشتِ رخسارش، باعشوه گری می خرامد ودل عاشقانش را می فریبد! امروزه نیز به کسی که توانایی ِ فریبندگی داشته باشد می گویند مُهره ی ماردارد. پس زلفِ یار که فریبنده است مُهره ی مار دارد. ماری که خودرابه پاهای طاووس پیچیده است. وحافظ خوش ذوق همه ی اینها رادرچندواژه به زیبایی واوج بلاغت بیان کرده است.
    معنی بیت: ای یارآیا می دانی که زلفِ تو همچون طاووسیی خرامان درباغ ِ بهشتِ رخسارت مشغول فریفتن ِ عاشقان است؟
    دل مارا که زمار ِ سرزلفِ توبه خَست
    ازلبِ خود به شفاخانه ی تریاک انداز
    دل من در هوس ِ روی تو ای مونسِ جان
    خاک راهیست که در دستِ نسیم افتادست
    معنی بیت:
    ای اَنیس ومونس ِجان من، دراشتیاق وآرزوی تو، دل من همچون خاکِ راهیست که سرگردان وسرگشته در دستِ باداست.
    برخاک راهِ یارنهادیم روی خویش
    برروی مارواست اگرآشنا رود.
    همچو گرد این تنِ خاکی نتواند برخاست
    ازسرکوی توزان روکه عظیم افتادست
    عظیم افتادست: یعنی خیلی محکم چسیبده به خاکِ کوی تو، مثل ِ گردی نیست که آسانی کنده شود.
    معنی بیت: ای یار، گرچه که گردِ راهی بیش نیستم وناتوان وحقیرم، امّا آنقدر ازروی اشتیاق وارادت به خاکِ کوی توچسبیده ام که به آسانی کنده نمی شوم. من گردی نیستم که به نسیم ملایمی جابجا می گردد.
    مقیم برسر راهت نشسته ام چون گرد
    بدان هوس که بدین رهگذار بازآیی
    سایه ی قدِّ توبرقالبم ای عیسی دَم
    عکس روحیست که بر عَظم ِ رَمیم افتادست
    قالبم: جسمم، بدنم
    عیسی دَم: کسی که نفس اَش روح بخش است. اشاره به معجزه ی عیسی (زنده کردن مردگان) دارد.
    عکس: تصویر، سایه
    عظم:استخوان
    رمیم: پوسیده
    معنی بیت: ای محبوب من که نفس روح بخشی چون عیسی داری، سایه ی قامتِ والای تو، برکالبدِ مُرده و استخوانهای پوسیده ی من، همانندِ حلول ِ روح، زندگانیِ دوباره می بخشد.
    دربعضی جاها لبِ معشوقِ حافظ، حتّا ازعیسی نیزدر روان بخشی ماهرتراست.!
    ازروان بخشی عیسی نزنم دَم هرگز
    زانکه در روح فزایی چولبت ماهرنیست.
    آن که جزکعبه مقامش نَبُد، از یادِ لبت
    بردرمیکده دیدم که مقیم افتادست
    نبد: نبود
    از”یادِ لبت” مربوط به مصرع دوّم می شود.
    کسی که زهد وتقواپیشه کرده ودرکعبه اقامت نموده بود تا جزعبادت وبندگی، به چیزدیگری مشغول نباشد، با چشمان خویش دیدم که به هوای لبِ سرخ وشیرین تو،کعبه وزهد وتقوا رارها کرد و مقیم وساکن میکده شد!
    درنگرش وجهان بینی ِ حافظ، عشق و زهد درتقابل یکدیگرند وهمیشه این عشق است که پیروزمیدان می شود. چراکه عاشق، خدارا نه ازروی ترس وطمع بلکه چون سزاوارپرستش می داند می پرستد وعشق می ورزد. لیکن زاهد یاازروی ترس ازدوزخ یا به طمع ِ بهشت ست که به پرهیزگاری وَرع می پردازد. ازهمین روست که وسوسه ی لذّت جویی وعیش وعشرت ،لحظه ای اورا رها نمی سازد وبا مشاهده ی یک جلوه ی از عشق،دچارتردید و دودلی شده واززهد وتقوا رویگردان می شود. نمونه ی بارزاین ادّعا شیخ صنعان است که هفتاد سال عبادت و تقوا را درقمارعشقِ دختری ترسا باخت،خرقه رارهن میخانه کرده وبرای همیشه مقیم میکده شد.
    زاهدِ پشیمان راذوق باده خواهدکُشت
    عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
    حافظ گمشده را با غمت ای یارعزیز
    اتّحادیست که در عهدِ قدیم افتادست
    عهد قدیم: روز ازل و الَست، روزی که سرنوشتِ آدمی رقم زده شد.
    ای یارعزیزی که حافظ راگم کرده وازدست داده ای بدان که غم فراق تو را من از روزاَزل به دل دارم. غم تو بامن به دنیا آمده وبا من نیز به خاک خواهدرفت. حافظ همیشه عاشق تو بوده وتاقیامت برهمین عشق پایدارخواهدبود.
    چشمم آن دَم که زشوق تونهد سربه لَحَد
    تادَم صبح ِ قیامت نگران خواهدبود.

    Comment by رضا — آذر ۳۰, ۱۳۹۶ @ ۶:۴۸ ب.ظ

  14. درود بیکران بر دوستان جان
    چشم جادوى تو خود عین سواد سحر است
    لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده است
    اقاى رضاى عزیز ممنون از توضیحات مبسوط که در خصوص این بیت ارائه دادید اما به نظر مى رسه که با این توضیحات خیلى از مفهوم اصلى بیت دور شده باشیم لذا با کسب اجازه از محضر اساتید ادب و بینش این حقیر هم توضیحى رو ارائه مى دهم
    معنى بیت :چشم جادوگر تو (معشوقه نهانى حافظ)همانند سیاهى وقت سحر است ولى اینگونه به نظر مى رسه، این جادوگرى چشم تو نادرست عمل مى کنه .
    مفهوم شعر :چشم جادوگر تو همانند سیاهى سحر که با جادوى خود باعث گنگى و خواب الودگى هر شخص شب زنده دارى مى شود مى ماند ولى اینگونه به نظر مى رسد که نادرست عمل مى کند زیرا از ان لحظه که چشم من مفتون چشم تو شده حتى سحر که خواب الود ترین زمان هست خواب به چشمان من نمى اید و جادوى چشمانت خواب را از چشمان من دزدیده است یعنى درست بر خلاف وقت سحر چشمانت جادو مى کند
    توضیح:در صنعت تشبیه زمانى مى توانیم دو پدیده را به یکدیگر مشابه سازیم که قرابت فرمى و شکلى و همچنین قرابت مفهومى و کارکردى داشته باشند
    تشبیهات بیت :جادو در بیت بالا در قرابت مفهومى و کارکردى با سواد
    مى باشد چرا که سیاهى وقت سحر بسیار گنگ کننده و خواب اور است
    و حتى مى گویند سگ که به نگهبانى مامور است به وقت سحر پرده خواب براى لحظاتى چشمانش را مى پوشاند وچشم در قرابت فرمى وکارکردى با وقت سحر مى باشد چراکه همانطور که با لحظه اى چشم بر روى هم گذاشتن بین روشنى و تاریکى فاصله ایجاد مى کنیم وقت سحر نیز دقیقا لحظه اى بین تاریکى شب و روشنایى روز است و مى گویند نشانه عاشقى سحر خیزى است که عاشق چنان در تمناى معشوق هست که مى تواند بر جادوى وقت سحر غلبه کند واین جادوى چشمان معشوق است که عاشق بر جادوى سحر غلبه کند.
    تا نگردى اشنا زین پرده رمزى نشوى
    گوش نامحرم نباشد جاى پیغام سروش
    خدایا به حرمت حاجت واصلان درگاهت ما را از اشنایان درگاهت قرار بده
    درود بى پایان بر جویندگان و پویندگان راستى

    Comment by نیکومنش — دی ۱۳, ۱۳۹۶ @ ۱۱:۴۴ ب.ظ

  15. خوده حافظ اگه بیاد تعابیر اساتید رو بخونه خندش میگیره، یکی میگه سَحر یکی سِحر…. ولی نکته مشترک همشون اینه که هیچکس نمیدونه منظور حافظ از سقیم چی بوده واقعا!

    Comment by آرش — بهمن ۲, ۱۳۹۶ @ ۴:۲۸ ق.ظ

  16. با سلام و آرزوی خوشوقتی
    دوستان در مصراع آغازین غزل حرف “تا ” را غایت زمانی معنا کرده اند ، در حالی که این ” تا ” حرف آغاز زمان است . پس باید چنین معنا کنیم ؛
    از وقتی که زلف تو به دست نسیم افتاده است ” ؛چنان که رودکی پدر شعر فارسی هم فرموده است ؛ تا جهان بود از سر آدم فراز یعنی “از زمانی که روزگار بود و آدم نبود

    Comment by حبیب قربانی — آذر ۱۹, ۱۳۹۷ @ ۱۰:۲۲ ب.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره