گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵

 

سحرگاهی شدم سوی خراباتکه رندان را کنم دعوت به طامات
عصا اندر کف و سجاده بر دوشکه هستم زاهدی صاحب کرامات
خراباتی مرا گفتا که ای شیخبگو تا خود چه کار است از مهمات
بدو گفتم که کارم توبهٔ توستاگر توبه کنی یابی مراعات
مرا گفتا برو ای زاهد خشککه تر گردی ز دردی خرابات
اگر یک قطره دردی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

تو را در ره خراباتی خراب استگر آنجا خانه‌ای گیری صواب است
بگیر آن خانه تا ظاهر ببینیکه خلق عالم و عالم سراب است
در آن خانه تو را یکسان نمایدجهانی گر پر آتش گر پر آب است
خراباتی است بیرون از دو عالمدو عالم در بر آن همچو خواب است
ببین کز بوی درد آن خراباتفلک را روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

عزیزا هر دو عالم سایهٔ توستبهشت و دوزخ از پیرایهٔ توست
تویی از روی ذات آئینهٔ شاهشه از روی صفاتی آیهٔ توست
که داند تا تو اندر پردهٔ غیبچه چیزی و چه اصلی مایهٔ توست
تو طفلی وانکه در گهوارهٔ توتو را کج می‌کند هم دایهٔ توست
اگر بالغ شوی ظاهر ببینیکه صد عالم فزون‌تر پایهٔ توست
تو اندر پردهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹

 

مرا در عشق او کاری فتادستکه هر مویی به تیماری فتادست
اگر گویم که می‌داند که در عشقچگونه مشکلم کاری فتادست
مرا گوید اگر دانی وگرنهچنین در عشق بسیاری فتادست
اگر گویم همه غمها به یک بارنصیب جان غمخواری فتادست
مرا گوید مرا زین هیچ غم نیستهمه غمها تو را آری فتادست
چو خونم می‌بریزی زود بشتابکه الحق تیز بازاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

ندانم تا چه کارم اوفتادستکه جانی بی قرارم اوفتادست
چنان کاری که آن کس را نیفتادبه یک ساعت هزارم اوفتادست
همان آتش که در حلاج افتادهمان در روزگارم اوفتادست
دلم را اختیاری می‌نبینمخلل در اختیارم اوفتادست
مگر با حلقه‌های زلف معشوقشماری بی‌شمارم اوفتادست
مگر در عشق او نادیده رویشدلی پر انتظارم اوفتادست
شبی بوی می او ناشنودهنصیب از وی خمارم اوفتادست
هزاران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳

 

دلی کز عشق جانان دردمند استهمو داند که قدر عشق چند است
دلا گر عاشقی از عشق بگذرکه تا مشغول عشقی عشق بند است
وگر در عشق از عشقت خبر نیستتو را این عشق عشقی سودمند است
هر آن مستی که بشناسد سر از پایازو دعوی مستی ناپسند است
ز شاخ عشق برخوردار گردیاگر عشق از بن و بیخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴

 

پی آن گیر کاین ره پیش بردستکه راه عشق پی بردن نه خردست
عدو جان خویش و خصم تن گشتدر اول گام هرک این ره سپردست
کسی داند فراز و شیب این راهکه سرگردانی این راه بردست
گهی از چشم خود خون می‌فشاندستگهی از روی خود خون می‌ستردست
گرش هر روز صد جان می‌رسیدستصد و یک جان به جانان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶

 

ره عشاق راهی بی‌کنار استازین ره دور اگر جانت به کار است
وگر سیری ز جان در باز جان راکه یک جان را عوض آنجا هزار است
تو هر وقتی که جانی برفشانیهزاران جان نو بر تو نثار است
وگر در یک قدم صد جان دهندتنثارش کن که جان‌ها بی‌شمار است
چه خواهی کرد خود را نیم‌جانیچو دایم زندگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳

 

اگر تو عاشقی معشوق دور استوگر تو زاهدی مطلوب حور است
ره عاشق خراب اندر خراب استره زاهد غرور اندر غرور است
دل زاهد همیشه در خیال استدل عاشق همیشه در حضور است
نصیب زاهدان اظهار راه استنصیب عاشقان دایم حضور است
جهانی کان جهان عاشقان استجهانی ماورای نار و نور است
درون عاشقان صحرای عشق استکه آن صحرا نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴

 

چه رخساره که از بدر منیر استلبش شکر فروش جوی شیر است
سر هر موی زلفش از درازیجهان سرنگون را دستگیر است
قمر ماند از خط او پای در قیرکه در گرد خطش هم جوی قیر است
خطا گفتم مگر مشک ختاست اوکه در پیرامن بدر منیر است
خط نو خیزش از سبزی جوان استکه کمتر خط پیشش عقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

وشاقی اعجمی با دشنه در دستبه خون آلوده دست و زلف چون شست
کمر بسته کله کژ برنهادهگره بر ابرو و پر خشم و سرمست
درآمد در میان خرقه‌پوشانبه کس در ننگرست از پای ننشست
بزد یک دشته بر دل پیر ما رادلش بگشاد و زناریش بربست
چو کرد این کار ناپیدا شد از چشمچون آتش پاره‌ای آن پیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

ره میخانه و مسجد کدام استکه هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند استنه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی استبجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته استنمی‌دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروزحریفم قاضی و ساقی امام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵

 

جهانی جان چو پروانه از آن استکه آن ترسا بچه شمع جهان است
به ترسایی درافتادم که پیوستمرا زنار زلفش بر میان است
درآمد دوش آن ترسا بچه مستمرا گفتا که دین من عیان است
درین دین گر بقا خواهی فنا شوکه گر سودی کنی آنجا زیان است
بدو گفتم نشانی ده ازین راهمرا گفتا که این ره بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶

 

همه عالم خروش و جوش از آن استکه معشوقی چنین پیدا، نهان است
ز هر یک ذره خورشیدی مهیاستز هر یک قطره‌ای بحری روان است
اگر یک ذره را دل برشکافیببینی تا که اندر وی چه جان است
از آن اجسام پیوسته است درهمکه هر ذره به دیگر مهربان است
نه توحید است اینجا و نه تشبیهنه کفر است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷

 

رهی کان ره نهان اندر نهان استچو پیدا شد عیان اندر عیان است
چه می‌گویم چه پیدا و چه پنهانکه این بالای پیدا و نهان است
چه می‌گویم چه بالا و چه پستیکه این بیرون ازین است و از آن است
چه می‌گویم چه بیرون چه درون استکه بیرون و درون گفت زبان است
چگویم آنچه هرگز کس نگفته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳

 

بت ترسای من مست شبانه استچه شور است این کزان بت در زمانه است
سر زلفش نگر کاندر دو عالمز هر موییش جویی خون روانه است
دل من صاف دین در راه او باختکه این دل مست دردی مغانه است
چو عقلم مات شد بر نطع عشقشچه بازم چون نه بازی و نه خانه است
دل بیمار را در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶

 

خراباتی است پر رندان سرمستز سر مستی همه نه نیست و نه هست
فرو رفته همه در آب تاریکبرآورده همه در کافری دست
همه فارغ ز امروز و ز فرداهمه آزاد از هشیار و از مست
مگر افتاد پیر ما بر آن قوممرقع چاک زد زنار در بست
یقینش گشت کار و بی گمان شددرستش گشت فقر و توبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴

 

طریق عشق جانا بی بلا نیستزمانی بی بلا بودن روا نیست
اگر صد تیر بر جان تو آیدچو تیر از شست او باشد خطا نیست
از آنجا هرچه آید راست آیدتو کژمنگر که کژ دیدن روا نیست
سر مویی نمی‌دانی ازین سرتو را گر در سر مویی رضا نیست
بلاکش، تا لقای دوست بینیکه مرد بی بلا مرد لقا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲

 

زهی زیبا جمالی این چه روی استزهی مشکین کمندی این چه موی است
ز عشق روی و موی تو به یکبارهمه کون مکان پر گفت و گوی است
از آن بر خاک کویت سر نهادمکه زلفت را سری بر خاک کوی است
چو زلفت گر نشینم بر سر خاکنمیرم نیز و اینم آرزوی است
چه جای زلف چون چوگانت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸

 

دلم در عشق تو جان برنتابدکه دل جز عشق جانان برنتابد
چو عشقت هست دل را جان نخواهدکه یک دل بیش یک جان برنتابد
دلم در درد تو درمان نجویدکه درد عشق درمان برنتابد
مرا در عشق تو چندان حساب استکه روز حشر دیوان برنتابد
ز عشقت قصهٔ گفتار ما رایقین دانم که دو جهان برنتابد
اگر با من نمی‌سازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰

 

هر آن دردی که دلدارم فرستدشفای جان بیمارم فرستد
چو درمان است درد او دلم راسزد گر درد بسیارم فرستد
اگر بی او دمی از دل برآرمکه داند تا چه تیمارم فرستد
وگر در عشق او از جان برآیمهزاران جان به ایثارم فرستد
وگر در جویم از دریای وصلشبه دریا در نگونسارم فرستد
وگر از راز او رمزی بگویمز غیرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵

 

مرا با عشق تو جان درنگنجدچه از جان به بود آن درنگنجد
نه کفرم ماند در عشقت نه ایمانکه اینجا کفر و ایمان درنگنجد
چنان عشق تو در دل معتکف شدکه گر مویی شود جان درنگنجد
چه می‌گویم که طوفانی است عشقتبه چشم مور طوفان درنگنجد
اگر یک ذره عشقت رخ نمایدبه صحن صد بیابان درنگنجد
اگر یوسف برون آید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶

 

حدیث عشق در دفتر نگنجدحساب عشق در محشر نگنجد
عجب می‌آیدم کین آتش عشقچه سودایی است کاندر سرنگنجد
برو مجمر بسوز ار عود خواهیکه عود عشق در مجمر نگنجد
درین ره پاک دامن بایدت بودکه اینجا دامن تر درنگنجد
هر آن دل کاتش عشقش برافروختچنپان گردد که اندر برنگنجد
دلی کز دست شد زاندیشهٔ عشقدرو اندیشهٔ دیگر نگنجد
برون نه پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴

 

دلی کز عشق او دیوانه گرددوجودش با عدم همخانه گردد
رخش شمع است و عقل ار عقل داردز عشق شمع او دیوانه گردد
کسی باید که از آتش نترسدبه گرد شمع چون پروانه گردد
به شکر آنکه زان آتش بسوزدهمه در عالم شکرانه گردد
کسی کو بر وجود خویش لرزدهمان بهتر که در کاشانه گردد
اگر بر جان خود لرزد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵

 

اگر دردت دوای جان نگرددغم دشوار تو آسان نگردد
که دردم را تواند ساخت درماناگر هم درد تو درمان نگردد
دمی درمان یک دردم نسازیکه بر من درد صد چندان نگردد
که یابد از سر زلف تو موییکه دایم بی سر و سامان نگردد
که یابد از سر کوی تو گردیکه همچون چرخ سرگردان نگردد
که یابد از می عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار