گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۲ - دوازده بند در مرثیهٔ شاهنشاه مغفور شاه طهماسب صفوی انارالله برهانه

 

ناگهان برخاست ظلمانی غباری از جهان

کز سوادش در سیاهی شد زمین و آسمان

ناگهان سر کرد طوفان خیز سیلی کز زمین

کند بیخ خرمی تا دامن آخر زمان

ناگهان آتش چکان سیفی برآمد کز هوا

برتر و خشک جهان شد بی‌دریغ آتش فشان

ناگهان در هفت گردون اضطرابی شد پدید

کز تزلزل شد خلل در چار دیوار جهان

ناگهان در شش جهت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۴ - ترکیب بند در رثاء

 

ای فلک کز جور و بیدادست و کین بنیاد تو

عیش را بنیاد کندی وای از بیداد تو

زاتش هستی نشد روشن درین تاریک بوم

شمع تابانی که دورانش نکشت از باد تو

تیشهٔ بیداد و ظلمت ریشهٔ مخلوق کند

پیش خالق می‌برند اهل تظلم داد تو

هرکه را هستی صلا داد از تو مستاصل فتاد

بوده گوئی بهر استیصال خلق ایجاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۵ - وله فی مرثیه امام حسین بن علی علیه التحیة والثناء

 

این زمین پربلا را نام دشت کربلاستای دل بی‌درد آه آسمان سوزت کجاست
این بیابان قتلگاه سید لب تشنه استای زبان وقت فغان وی دیده هنگام بکاست
این فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثرگر ز دود آه ما عالم سیه گردد رواست
این مکان بوده است روزی خیمه‌گاه اهل‌بیتکز حباب اشگ ما امروز گردش خیمه‌هاست
کشتی عمر حسین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۶ - در منقبت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع)

 

السلام ای عالم اسرار رب‌العالمین

وارث علم پیمبر فارس میدان دین

السلام ای بارگاهت خلق‌را دارالسلام

آستان رویت بطرف آستین روح‌الامین

السلام ای پیکر زایر نوازت زیر خاک

از پی جنت خریدن خلق را گنج زمین

السلام ای آهن دیوار تیغت آمده

قبلهٔ اسلام را از چارحد حصن حصین

السلام ای نایب پیغمبر آخر زمان

مقتدای اولین و پیشوای آخرین

شاه خیبر گیر اژدر در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۷ - ترکیب بند در مدح امام ثامن ضامن علی بن موسی‌الرضا علیه التحیة والثناء

 

می‌کشد شوقم عنان باد این کشش در ازدیاد

تا شود تنگ عزیمت تنگ بر خنگ مراد

گر چو من افتاده‌ای زان جذبه آگاهم که او

هودج خاک گران جنبش نهد بر دوش باد

ای عماری کش به زور میل او بازم گذار

کاین عماری ساربان بر ناقه نتواند نهاد

با توجه یار شو ای بخت و در راهم فکن

کاین گره از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۲

 

ای فلک خوش کن به مرگ من دل یار مرادلگران از هستیم مپسند دلدار مرا
ای اجل چون گشته‌ام بار دل آن نازنینجان ز من بستان و بردار از دلش بار مرا
ای زمانه این زمان کز من دلش دارد غبارگرد صحرای عدم گردان تن زار مرا
ای طبیب دهر چون تلخ است از من مشربششربت از زهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳

 

من نه آن صیدم که بودم پاسدار اکنون مراورنه شهبازی ز چنگت می‌کشد بیرون مرا
زود می‌بینی رگ جانم به چنگ دیگریگر نوازش می‌کنی زین پس به این قانون مرا
آن که دی بر من کشید از غمزه صد شمشیر تیزتا تو واقف می‌شود می‌افکند در خون مرا
آن که دوش از پیش چشم ساحرش بگریختمتا تو می‌یابی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۱۰

 

آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداددلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد
آن که کرد از قوت حسنت قوی بازوی جورقدرتت یک ذره بر ترک جفا کاری نداد
آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسناختیارت هیچ در قطع دل آزاری نداد
آنکه دردی بی‌دوا نگذاشت یارب از چه روغم به من داد و تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۱۲

 

بخت چون بر نقد دولت سکهٔ اقبال زدهم شب شاهی در درویش فرخ فال زد
جسم خاکی شد سپند و بستر آتش آن زمانکان گران تمکین در این مضطرب احوال زد
طایر گرم آشیان خواب از وحشت پریدفتنهٔ تیری از کمین بر مرغ فار غبال زد
ساقی دولت به دستم ساغری پر فیض دادمطرب عشرت به گوشم نغمهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۱۵

 

ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبندبس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند
حالیا از چشم طوفان خیز من ره دجله استیک دو روز دیگری این رخت ازین ساحل مبند
غافلی کز من به رویت مانده باقی یک نگاهدر محلی این چنین چشم از من غافل مبند
نیست حد آدمی کز تن برد جان در وداعروح انسان پیکری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۲۳

 

باز جائی رفته‌ام کز روی یارم شرمسارروی برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار
در تب عشقم هوس فرمود نا پرهیزییکاین زمان تا حشر از آن پرهیزگارم شرمسار
با رخ و زلفش دلم شرط قراری کرده بودهم از آن شرحم خجل هم زان قرارم شرمسار
قول و فعل و عهد و شرطم بود پیشش معتبرپیش او اکنون به چندین اعتبارم شرمسار
کار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۲۴

 

ما به یارانیم مشغول و رقیب ما به یاریا به یاران می‌توان مشغول بودن یا به یار
یاری یاران مرا از یار دور افکنده استکافرم گر بعد ازین یاری کنم الا به یار
چند فرمایندم استغنا و گویندم مزنحرف جز با غیر و روی غیرتی بنما به یار
یار تا باشد چرا باید زدن با غیر حرفغیر تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۲۸

 

داردم در زیر تیغ امروز جلاد فراقتا چه آید بر سرم فردا زبیداد فراق
بود بنیاد طلسم جسم من قائم به وصلریخت ذرات وجودم را ز هم باد فراق
من که بودم مرغ باغ وصل حالم چون بودبا دل پرآرزو در دام صیاد فراق
وصل خود موکب روان کرد ای رفیقان کو دگردادرس شاهی که پیش او برم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۲۹

 

وصل چون شد عام از هجران بود ناخوشترکخاک هجران بر سر وصلی که باشد مشترک
کی نشیند در زمان وصل بر خاطر غبارگر نه بیزد خاک شرکت بر سر عاشق فلک
وصل نامخصوص یار آدم کش است ای همدمانخاصه یاری کش بود حسن پری خلق ملک
یار را با غیر دیدن مرگ اهل غیرت استغیر بی‌غیرت درین معنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳۱

 

این منم کز عصمت دل در دلت جا کرده‌اماین منم کز عشق پاک این رتبه پیدا کرده‌ام
این منم کز پاکبازی چشم هجران دیده راقابل نظاره آن روی زیبا کرده‌ام
این منم کز عین قدرت دیدهٔ اغیار رابی‌نصیب از توتیای خاک آن پا کرده‌ام
این منم کز صیقل آئینهٔ صدق و صفادر رخت آثار مهر خود هویدا کرده‌ام
این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳۲

 

هرگز از زلف کجت بی‌پیچ و تابی نیستمصید این دامم از آن بی‌اضطرابی نیستم
گرچه هستم در بهشت وصل ای حوری نژادچون قرینم با رقیبان بی‌عذابی نیستم
دی که بهر قتل می‌کردی شمار عاشقانمن یقین کردم که پیشت در حسابی نیستم
تا عتابت باشد از حلمم دل خوش که منمرغ آتشخواره‌ام قانع به آبی نیستم
ز آب حلمت شعلهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۴۴

 

چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان منچشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من
جان مردم را خراشید آن که حک کرد از جفاحرف راحت را ز برگ نرگس جانان من
تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآبمیشود کور از خجالت چشم خون‌افشان من
گشت مژگان تو یکدم خون چکان وز درد آنمانده تا روز قیامت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۴۹

 

آن که شد تا حشر لازم صبر در هجران اومرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او
من که بی او زنده تا یک روز دیگر نیستمچون نباشم تا ابد در دوزخ حرمان او
دارم اندر پیش از دوری ره مشکل که هستدر عدم ماوا گرفتن منزل آسان او
من گریبان چاکم از یکروزه هجران وای اگرتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۵۰

 

گشت دیگر پای تمکینم سبک در راه اوصبر بی لنگر شد از شوق تحمل گاه او
داد شاه غیرتم تشریف استغنا ولیراست برقدم نیامد خلعت کوتاه او
شوق او را خفت تمکین من در خاطر استمن گرانی چون کنم برعکس خاطرخواه او
دل به حکم خویش می‌باشد چو غالب شد هوسگرچه عمری اورعیت بود و غیرت شاه او
شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۵۴

 

گرچه دیدم بر عذار عصمتت خال گناهچشم از رویت نبستم روی چشم من سیاه
کم نگه کردم که رویت را ندیدم سوی غیرغیرتم بنگر که دیگر می‌کنم سویت نگاه
مدعی سررشتهٔ وصلت به چنگ آورده استهست زلف در همت اینک به این مغنی گواه
غیر پر کید و تو بی‌قید و من از مجلس برونجز خدا دیگر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو رااین قدرها جای در دل بوده است ای جان تو را
ساحری گویا با چندین خطا چون دیگرانراندن از چشم و برون کردن ز دل نتوان تو را
از خدا بهر تو خواهم صد بلا اما اگردر بلائی بینمت گردم بلاگردان تو را
نیستم راضی به مرگت لیک می‌خواهم چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

گشته در راهت غبار آلود روی زرد مامی‌رسیم از گرد راه اینست راه آورد ما
در هوای شمع رویت قطره‌های اشک گرمدم به دم بر چهره می‌بندد ز آه سرد ما
بس که از یاران هم دردان جدا افتاده‌ایمگشته است از بی کسی همدرد ما
با گیاه شور پرور فرقت باران نکردآن چه هجران کرد با جان بلا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتابآن چنان فرخ شبی دیگر نمی‌بینم به خواب
بسته آتش‌پارهٔ من تیغ و من حیران که چونبسته باشد در میان آتش سوزنده آب
خانه‌ها در بادخواهد شد چه از دریای چشمخیمه‌ها بیرون زند خیل سرشگم چون حباب
تا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست توآنقدر در آتش افتادم که افتاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

برشکن طرف کله چون بفکنی از رخ نقابصبح صادق کن عیان بعد از طلوع آفتاب
گفت امشب صبر کن چندان که در خواب آیمتصبر خواهم کرد من اما که خواهد کرد خواب
سهل باشد ملک دل زیر و زبر زاشوب عشقملک ایمان را نگهدارد خدا زین انقلاب
دی که در من دیدن آن آفتاب آتش فکنددیده آبی زد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

همچو شمعم هست شبها بی‌رخ آن آفتابدیده گریان سینهٔ بریان تن گدازان دل کباب
بسته شد از چار حد بر من در وصلش که هستدل غمین خاطر حزین تن در بلاجان در عذاب
در زمین و آسمان دارند ز آب و تاب اوآب شرم آئینه رو مهتاب خورشید اضطراب
سرو کی گیرد به گلشن جای سروی کش بودپیرهن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی