گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸

 

سحرگاهان که مخمور شبانه

گرفتم باده با چنگ و چغانه

نهادم عقل را ره توشه از می

ز شهر هستیش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه‌ای داد

که ایمن گشتم از مکر زمانه

ز ساقی کمان ابرو شنیدم

که ای تیر ملامت را نشانه

نبندی زان میان طرفی کمروار

اگر خود را ببینی در میانه

برو این دام بر مرغی دگر نه

که عنقا را بلند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۶

 

گفت کسی خواجه سنایی بمرد

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

کاه نبود او که به بادی پرید

آب نبود او که به سرما فسرد

شانه نبود او که به مویی شکست

دانه نبود او که زمینش فشرد

گنج زری بود در این خاکدان

کو دو جهان را بجوی می‌شمرد

قالب خاکی سوی خاکی فکند

جان خرد سوی سماوات برد

جان دوم را که ندانند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۷

 

گفت کسی خواجه سنایی بمرد

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

قالب خاکی به زمین بازداد

روح طبیعی به فلک واسپرد

ماه وجودش ز غباری برست

آب حیاتش به درآمد ز درد

پرتو خورشید جدا شد ز تن

هر چه ز خورشید جدا شد فسرد

صافی انگور به میخانه رفت

چونک اجل خوشه تن را فشرد

شد همگی جان مثل آفتاب

جان شده را مرده نباید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » مخمس

 

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد

گه معتکف دیرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی