گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا

گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را

پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس

من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا

روزی حکایت ما ناگه به گفتن آید

پوشیده چند داریم این درد بی‌دوا را؟

تا کی خلی درین دل پیوسته خار هجران؟

مردم ز جورت، آخر مردم، نه سنگ خارا

آخر مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۴

 

صد بار ز مهرت ار بمیرم

یک ذره دل از تو بر نگیرم

از شهرم اگر برون کنی سهل

بیرون مگذار از ضمیرم

از من نسزد شکایت تو

گر خار نهی و گر حریرم

ای کاج! مرا نسوختی هجر

دانند که بندهٔ اسیرم

یاد از تن همچو شیرش، ای دل

کم کن، که نه یوز این پنیرم

من نشکنم این خمار هرگز

کز عشق سرشته شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۹

 

ز تو بی‌وفا چه جوییم نشان مهربانی؟

بتو سنگدل چه گوییم حکایت نهانی؟

که چو قاصدی فرستیم به دشمنی برآیی

که چو قصه‌ای نویسیم به دشمنان رسانی

چو بهانه می‌گرفتی و وفا نمی‌نمودی

ز چه خانه می‌نمودی به غریب کاروانی؟

قدمم گرفت، تندی مکن، ای سوار، تندی

غم مستمند می‌خور، چه سمند می‌دوانی

ز ورق برون فگندم همه بار نامهٔ خود

که چو نام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی