گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷

 

هر که را با خط سبزت سر سودا باشدپای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزمداغ سودای توام سر سویدا باشد
تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخرکز غمت دیده مردم همه دریا باشد
از بن هر مژه‌ام آب روان است بیااگرت میل لب جوی و تماشا باشد
چون گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور

 

کسی راه معروف کرخی بجستکه بنهاد معروفی از سر نخست
شنیدم که مهمانش آمد یکیز بیماریش تا به مرگ اندکی
سرش موی و رویش صفا ریختهبه موییش جان در تن آویخته
شب آن جا بیفگند و بالش نهادروان دست در بانگ و نالش نهاد
نه خوابش گرفتی شبان یک نفسنه از دست فریاد او خواب کس
نهادی پریشان و طبعی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی