گنجور » برچسبها » سعدی

گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا راکه سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چراتفقدی نکند طوطی شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گلکه پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظربه بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹

 

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیستدر رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست
چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینانهمراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
روی تو مگر آینه لطف الهیستحقا که چنین است و در این روی و ریا نیست
نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشممسکین خبرش از سر و در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیستدل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم احرام طواف حرمت می‌بنددگر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشیطایر سدره اگر در طلبت طایر نیست
عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثارمکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست
عاقبت دست بدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳

 

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آریسر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجبخجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردیسیل خیز از نظرم رهگذری نیست که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲

 

هر آن که جانب اهل خدا نگه داردخداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوستکه آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پایفرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیماننگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعیباشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشدهر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیستآن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵

 

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستمبیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به بادبه خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشقکه در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امنبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادمناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگرسر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندمطره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشمغم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳

 

ز دست کوته خود زیر بارمکه از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیر مویی گیردم دستوگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردونکه شب تا روز اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جامکه کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشانچه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکرکه زور مردم آزاری ندارم
سری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱

 

خوش کرد یاوری فلکت روز داوریتا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دستگو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرنداقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآیتا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶

 

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا راز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴

 

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینیور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
به خدایی که تویی بنده بگزیده اوکه بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی
گر امانت به سلامت ببرم باکی نیستبی دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی
ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کردآفرین بر تو که شایسته صد چندینی
عجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

پیر ریاضت ما عشق تو بود، یاراگر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونسمن جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا
روزی حکایت ما ناگه به گفتن آیدپوشیده چند داریم این درد بی‌دوا را؟
تا کی خلی درین دل پیوسته خار هجران؟مردم ز جورت، آخر مردم، نه سنگ خارا
آخر مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۴

 

صد بار ز مهرت ار بمیرمیک ذره دل از تو بر نگیرم
از شهرم اگر برون کنی سهلبیرون مگذار از ضمیرم
از من نسزد شکایت توگر خار نهی و گر حریرم
ای کاج! مرا نسوختی هجردانند که بندهٔ اسیرم
یاد از تن همچو شیرش، ای دلکم کن، که نه یوز این پنیرم
من نشکنم این خمار هرگزکز عشق سرشته شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۹

 

ز تو بی‌وفا چه جوییم نشان مهربانی؟بتو سنگدل چه گوییم حکایت نهانی؟
که چو قاصدی فرستیم به دشمنی برآییکه چو قصه‌ای نویسیم به دشمنان رسانی
چو بهانه می‌گرفتی و وفا نمی‌نمودیز چه خانه می‌نمودی به غریب کاروانی؟
قدمم گرفت، تندی مکن، ای سوار، تندیغم مستمند می‌خور، چه سمند می‌دوانی
ز ورق برون فگندم همه بار نامهٔ خودکه چو نام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸

 

بهار روی تو بازار مشتری بشکستفریب چشم تو ناموس سامری بشکست
رخ تو پردهٔ دیبای ششتری بدریدلب تو نامزد قند عسکری بشکست
قد تو هوش جهانی بچابکی بربودخط تو توبهٔ خلقی بدلبری بشکست
چو حسن روی تو آوازه در جهان افکنددل فرشته و هنگامهٔ پری بشکست
چو شام زلف تو مشاطه از قمر برداشترخ تو رونق خورشید خاوری بشکست
دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵

 

هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیستگر چه بر منظرش ادارک نظر قادر نیست
ایکه از ذکر بمذکور نمی‌پردازیحاصل از ذکر زبان چیست چو دل ذاکر نیست
نسبت ما مکن ای زاهد نادان به فجورزانکه سرمست می عشق بتان فاجر نیست
گر چه خلقی شده‌اند از غم لیلی مجنونهیچکس برصفت قیس بنی عامر نیست
هر دل خسته که او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱

 

کس حال من سوخته جز شمع نداندکو بر سر من شب همه شب اشک فشاند
دلبستگئی هست مرا با وی از آنرویکز سوخته حالی بمن سوخته ماند
گر خسته شوم بر سر من زنده بداردور تشنه شوم در نظرم سیل براند
زنجیر دل تافته را در غم و دردمگر رشتهٔ جانست بهم در گسلاند
بیرون ز من دلشده و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸

 

گرمی خسرو و شیرین بشکر کم نشودشعف لیلی‌و مجنون بنظر کم نشود
مهر چندانکه کشد تیغ و نماید حدتذره دلشده را آتش خور کم نشود
صبح را چون نفس صدق زند باشه چرخمهر خاطر بدم سرد سحر کم نشود
کارم از قطع منازل نپذیرد نقصانشرف و منزلت مه بسفر کم نشود
در چنان وقت که طوفان بلا برخیزدعزت نوح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۱

 

زهی ز بادهٔ لعلت در آتش آب زلالیکی ز حلقهٔ بگوشان حاجب تو هلال
ندای عشق چو در داد خال مشکینتبگوش جان من آمد ز روضه بانگ بلال
تو کلک منشی تقدیر بین بدان خوبینهاده بر سر نون خط تو نقطهٔ خال
چودر خیال خیال آید آن خیال چو موینرفت یکسر مو نقشش از خیال خیال
منال بلبل بیدل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۴

 

تخفیف کن از دور من این باده که مستموزغایت مستی خبرم نیست که هستم
بر بوی سر زلف تو چون عود برآتشمی‌سوزم و می‌سازم و با دست بدستم
در حال که من دانهٔ خال تو بدیدمدر دام تو افتادم و از جمله برستم
دیشب دل دیوانهٔ بگسسته عنانرازنجیر کشان بردم و در زلف تو بستم
با چشم تو گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶

 

ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانیبه تو از تو راه جویم به نشان بی‌نشانی
چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نمایدرخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلیتو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی
ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیدهز تو کی کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

نسیم خاک مصلی و آب رکن آبادغریب را وطن خویش میبرد از یاد
زهی خجسته مقامی و جانفزا ملکیکه باد خطهٔ عالیش تا ابد آباد
بهر طرف که روی نغمه میکند بلبلبهر چمن که رسی جلوه میکند شمشاد
بهر که درنگری شاهدیست چون شیرینبهر که برگذری عاشقیست چون فرهاد
در این دیار دلم شهر بند دلداریستکه جان به طلعت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

میپزد باز سرم بیهده سودای دگر

میکند خاطر شوریده تمنای دگر

هوس سروقدی گرد دلم میگردد

که ندارد به جهان همسر و همتای دگر

دوش در کوی خودم نعره زنان دیده ز دور

گشته رسوای جهان با دو سه شیدای دگر

گفت کاین شیفته را باز چه حال افتاد است

نیست جز مسکنت و عجز مداوای دگر

چاره صبر است ز سعدی بشنو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرموه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گلزین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروشگاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم
من از این شهر اگر برشکنم در شکنممن از این کوی اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در مدح جلال‌الدین شاه شجاع مظفری و فتح اصفهان

 

صباح عید و رخ یار و روزگار شبابخروش چنگ و لب زنده رود و جام شراب
هوای دلبر و غوغای عشق و آتش شوقنوای بربط و آواز عود و بانک رباب
نوید فتح صفاهان و مژدهٔ اقبالنشان بخت بلند و امید فتح‌الباب
دماغ باده گساران ز خرمی در جوشدرون مهر پرستان ز عاشقی در تاب
نشاط در دل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در مدح شاه شیخ جمال‌الدین ابواسحق اینجو

 

خوشوقت عاشقی که دمی یاریار اوستخرم دلی که دلبر او غمگسار اوست
من در میان خون جگر غرقه وین زمانتا کیست آنکه مونس او در کنار اوست
عاشق رود به شهر کسان لیک همچو مامیلش بجا نبیست که شهر و دیار اوست
هر خستهٔ که دور شد از پیش یار خوداز شهریار هر که رسد شهریار اوست
نقش خیال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در ستایش شاه شیخ ابواسحاق

 

گذشت روزه و سرما رسید عید و بهارکجاست ساقی ما گو بیا و باده بیار
صباح عید بده ساغریکه در رمضانبسوختیم ز تسبیح و زهد و استغفار
دمیکه بی می و معشوق و نای میگذردمحاسب خردش در نیاورد به شمار
غنیمت است غنیمت شمار و فرصت دان«توانگری و جوانی و عشق و بوی بهار»
بیا و بزم طرب ساز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۴ - در تضمین مطلع یکی از قصاید سعدی گوید

 

چه تفاوت کند ار زانکه بیائی بر ما« بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار»
دست در دامن می زن که از این پس همه روز« خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار »


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عطار » بلبل نامه » مجادلۀ بلبل با باز که از غرور و پندار کاری بر نیاید جز بخدمت پیر

 

بیا ای باز تند و تیز پرواز

مشو غره بجاه و عزت و ناز

همی نازی که بر دست شهانی

تو رسم و عادت شاهان ندانی

نشانند بر سر دستت بعمدا

بیندازند چون خاکت به صحرا

اگر نفست نکردی خویش بینی

اگر چشمت نکردی پیش بینی

چرا چشم کژت بر دوختندی

به مردارت چو مرغ آموختندی

چرا در ماتم خود ماندهٔ تو

چرا اسرار حق ناخواندهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

غمزه سرمست ساقی، بی‌شراب
کرد هشیاران مجلس را خراب
دوستان را خواب می‌آید ولی
خوش نمی‌آید مرا بی‌دوست، خواب
تنگ شد بی پسته‌ات، بر ما جهان
تلخ شد بی‌شکرت، بر ما شراب
روی خوبت، ماه تابان من است
ماه رویا! روی خوب از من متاب
گر خطایی کرده‌ام، خونم بریز
بی‌خطا کشتن چه می‌بینی صواب؟
گل ز بلبل، روی می‌پوشد هنوز
ای صبا! برخیز و بردار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست
ز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست
ز من برید و به زلفت بریده‌ات پیوست
به پای خویش آمد به دام و شد پا بست
زهی لطافت آن قطره‌ای که مهری یافت
ربوده گشت و ز تردامنی خویش برست
تو در حجاب ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲

 

حاصلی، زین دور غم فرجام، نیست
در جهان دوری، چو دور جام نیست
گر چه دورانی خوش است، ایام گل
خوشتر از دوران عشق، ایام نیست
روز حسن دلبران را شام، هست
بامداد عاشقان را شام، نیست
ساقیا جامی که ما را بیش ازین
برگ نام و ننگ خاص و عام نیست
کار خام ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰

 

دلی که شیفته یار دلربا باشد
همیشه زار و پریشان و مبتلا باشد
بلی عجب نبود گر بود پریشان حال
گدا که در طلب وصل پادشا باشد
بهانه تو رقیب است و نیست این مسموع
رقیب را چه محل گر تو را رضا باشد
جفای دشمن و جور رقیب و طعنه خلق
خوش است بر دل اگر دوست را وفا باشد
اگر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشددر هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد
کی شبروان کویت آرند ره به سویتعکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد
ما با خیال رویت، منزل در آب دیدهکردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد
هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نرویدهرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد
در کوی عشق باشد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶

 

آنها که مقیمان خرابات مغانند
ره جز به در خانه خمار ندانند
من بنده رندان خرابات مغانم
کایشان همه عالم به پشیزی نستانند
سر حلقه ارباب طریقت بحقیقت
آن زنده دلانند که در ژنده نهانند
بسیار خیال خرد و دین مپزای دل
کین هر دو به یک جرعه می خام نمانند
من جز به قدح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟
یا به عشق تو مجرد ز علایق نشود؟
با تو داردم زازل سابقه عشق ولی
کار بخت است و عنایت به سوابق نشود
در سرم هست که خاک کف پای تو شوم
من برینم، مگر بخت موافق نشود
شعله آتش دل، سر به فلک باز نهاد
دارم امید که دودش به تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸

 

نه در کوی تو می‌یابم مجالی
نه می‌بینم وصالت هر به سالی
مجالی کی بود بر خاک آن کوی؟
که باد صبح را نبود مجالی
ز مهر روی چون ماه تمامت
تنم گشت از ضعیفی، چون هلالی
خیال خواب دارد، دیده من
مگر کز وصل او، بیند خیالی
تو گر برگشتی از پیمان دل من
نگردد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵

 

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی
دور از تو می‌گذارم، عمری چنانکه دانی
من آمدن به پیشت، دانی نمی‌توانم
اما اگر تو آیی، دانم که می‌توانی
از عمر ذوق وقتی، بودم که با تو بودم
ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی
چون مجمر از فراقت، دارم دلی پر آتش
دودم به سر بر آمد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶

 

تو شمع مجلس انسی و از صفا همه رویی
سر از برای چه تابی ز ما نهان به چه رویی؟
هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق
غلام دولت آنم که شمع مجلس اویی
منم ز شوق ز دیوانه تا تو سلسله زلفی
شدم به بوی تو آشفته تا تو غالیه بویی
دمید گل که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴۱

 

صدر عالی، کمال دولت و دین
ای به تو کشور کرم، آباد
در سخا و مروت و احسان
مثل تو مادر زمانه نزاد
هر که او دست در رکاب تو زد
پای بر فرق فرقدان بنهاد
از بزرگان روزگار تویی
خوب خلق و اصیل و نیک نهاد
یک قرابه شراب نیکم بخش
که تو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴۲

 

پادشاها صبوح دولت تو
متصل با صباح محشر باد
بنده امروز پنج روز گذشت
که برین برهمی زنم فریاد
نه کسی می‌رسد به فریادم
نه یکی می‌کند ز حالم یاد
چه دهم شرح لطفهای کچل
آن نکو سیرت فرشته نهاد
سر من از جفای او کل شد
که به موییم از و نگشاد
بستد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۹۶

 

شها که بود که از فیض بخشش تو بدو
گهر به رطل نیامد درم به من نرسید
به حضرت تو رهی کرده خانه‌ای در خواه
به من رسید که دادی ولی به من نرسید


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در مدح سلطان اویس

 

سحرگهی که چمن، شمع لاله در گیرد
سمن به عزم صبوحی پیاله برگیرد
جهان پیر چون نرگس، جوان و تازه شود
هوای جام و نشاط قدح ز سر گیرد
چو مرغ عیسی اگر لعبتی ز گل سازی
ز اعتدال هوا حکم جانور گیرد
مشابه گل زرد فلک شور گل سرخ
نخست تیغ برآرد، دگر سپر گیرد
نمونه‌ای است ز حراق و آتش و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۲ - در مدح سلطان اویس

 

طراوتی است جهان را به فر فروردین
که هر زمان خجل است اسمان ز روی زمین
ز لطف خاک صبا گشت بر هوا غالب
چنان که می چکدش از حیا عرق ز جبین
فلک ز قوس و قزح بر هوا کشیده کمان
هوا ز برق جهان بر جهان گشاده کمین
حریر سبز چمن شد شکوفه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » فراق نامه » بخش ۴ - اندرز به فرزند

 

الا ای جگر گوشه فرزند من،
تو ای قره العین دلبند من
جوانی و فرزانه و هوشیار
اوان جوانی غنیمت شمار
جوانی است سرمایه‌ای بس عزیز
به بازی چو من در نبازی تو نیز
کنون سالم از شصت و یک در گذشت
بساط نشاطم جهان در نوشت
ز شام سرم صبح پیری دمید
سپیدیم گشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » فراق نامه » بخش ۱۲ - بوسه بر باد (۲)

 

که آب روان بخش در جویبار
به پرورد سرو سهی در کنار
اگر بر سرش تند بادی گذشت
دل نازک آب آشفته گشت
چو سر بر کشید و فرو برد پای
زبر دست گشت و شدش دل ز جای
به دل گفت کز آب من برترم
چرا منت او بود بر سرم
منم سروری، آب تر دامنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۹۴ - دوبیتی

 

آیا کراست زهره؟ آیا کراست یارا؟
کر من برد به یارم این یک سخن که: «یارا؟
بستان ما ندارد بی طلعت تو نوری
ای سرو ناز بازآ ، بستان ما بیارا»
چنان دلخسته هجرانم امشب
که مشتاق وداع جانم امشب
به شب مهراب رفت از پیش جمشید
شب مهتاب شد جویای خورشید
سواری دید بر شبرنگی از دور
چو در تاریکی شب شعله نور
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۱۰۴ -

 

ای پیک صبا مصر وصالم بکف آمد
از جای بجنب آخر و برخیز بشیرا
پیراهن این یوسف گم گشته خون تر
القاه علی وجه ابی، یات بصیرا
حدیث شوق دارد عرض و طولی
چه بتواند رسانیدن رسولی؟
چو شرح سوز دل با خامه گویم،
به خون دیده روی نامه شویم
به جای دوده دود از نی برآرم
بلاهای سیاهش بر سر آرم
ستمهایی که من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۱۱۱ - شکایت از پیری

 

به پایان شد شب عیش ملاهی
سپیدی گشت پیدا در سیاهی
شب عیش و جوانی بر سر آمد
شبم را صبح صادق در برآمد
اگر چه صبح دارد خوش صفایی
ولیکن نیستش چندان بقایی
هوای دل ز سر باید برون کرد
که وقت صبح می باشد هوا سرد
از آن رو پشت من خم داد گردون
که زیر خاک می باید شد اکنون
خوشا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی