ابن یمین » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ٧۶ - قصیده

خرم صباح آنکه او ز اول که بگشاید نظر

بیند همایون طلعت کشور گشای بحر و بر

صاحبقران بیقرین شاه زمان ماه زمین

سلطان نظام ملک و دین فرخ رخ فرخنده فر

آنکو ز عدل بیکران کردست عالمرا چنان

کافتاده خلقی در گمان کآمد امام منتظر

بگشاد شرم رأی وی از پیکر خورشید خوی

آورد صیتش زیر پی از خاوران تا باختر

تا گشت دولت یار او رفت از جهان اغیار او

پیوسته باشد کار او ایصال خیر و دفع شر

افکند دور روزگار بدخواه او را در کنار

ناید چنین شایسته کار الا ز صنع دادگر

آئینه رخسار ماه از زنگ شد ز آنسان سیاه

بس کز دل اعداش آه بر آسمان دارد گذر

هر گاه کآن سلطان نشان از بهر کار دوستان

بر سر زند دست آنزمان بینی بیکجا بر و بحر

باشد قضای آسمان بر وفق رأی او چنان

کردن خلافش چون توان داند قضا خود این قدر

بابوی خلق او صبا گر بگذرد سوی خطا

آهو زرشکش نافه را پرخون کند بار دگر

چون تیغ کین پیدا کند گر حمله بر خارا کند

ماننده جوزا کند پیکر دو نیمش تا کمر

با رفعت جاهش فلک چون باسماک اندر سمک

زین غصه شد بی هیچ شک کار فلک زیر و زبر

از روی مهر آن بر خورد گر سوی گردون بنگرد

زنگ کلف بیرون برد رأیش ز مرآت قمر

گیرد سپاهش روز کین ز آنسان همه روی زمین

کاعدای او را بعد ازین جائی نماند جز سقر

با رأی او خورشید را چون ذره بینی در ضیا

با دست او وقت سخا دریا نماید چون شمر

تا رام کرد انعام را بگرفت خاص و عام را

کردند شاهان نام را از خاک پایش تاج سر

از خسروان نامجو چون مکرمت او راست خو

ابن یمین را کس جز او نرهاند از بوک و مگر

ایخسرو خسرو نشان کردی جهانرا آنچنان

کز آشتی باز آشیان گردد کبوتر مستقر

زین پیش میش اندر جهان از گرگ بودی بر کران

اکنون ز عدلت هر دوان یکچشمه سازند آبخور

خصمت که خون بادا دلش افتاد کار مشکلش

از دل نگردد زایلش سهم تو چون نقش از حجر

بر دستبوست یکنفس چون خاتم آنکو دسترس

یابد نگین وش زان سپس دایم بود با سیم و زر

طوطی طبع را دمن زان شد چنین شیرین سخن

کش هست دائم در دهن از شکر الطافش شکر

تا روز و شب را در جهان با هم نبیند کس قران

بادت یکایک این و آن از یکدگر فرخنده تر