اسیری لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۱

ای دل به درد عاشقی مردانه شو، مردانه شو

در عشق و در شوریدگی افسانه شو، افسانه شو

چون شهره و نام نکو آمد حجاب راه او

در کوی بدنامی درآ، رندانه شو، رندانه شو

در گرد خشکی تا به کی گردی تو از وهم و خیال

در قعر بحر عشق رو، دردانه شو، دردانه شو

خالی کن این جام و سبو از دردی هستی تو

آنگه شراب عشق را پیمانه شو، پیمانه شو

گر وصل او را طالبی رندانه در میخانه آ

از باده جام فنا مستانه شو، مستانه شو

نقش دویی از لوح دل رو عارفانه محو کن

در ملک یکتایی بیا، فرزانه شو، فرزانه شو

با دلبر یکتای ما خواهی که گردی آشنا

از نقش غیر او به کل بیگانه شو، بیگانه شو

این چار طاق زهد را برکن تمام از بیخ و بن

وانگه بیا با عاشقان، همخانه شو، همخانه شو

از منزل فقر و فنا بازآ به اقلیم بقا

بر تخت ملک سرمدی شاهانه شو، شاهانه شو

در عشق جانان برفشان جان و دل و روح و روان

اندر بقای جاودان جانانه شو، جانانه شو

خواهی اسیری در امان باشی ز طعن این و آن

بگذر ز عقل حیله‌جو دیوانه شو، دیوانه شو